دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱

 

یعنی قشششششششنگ پرشین بلاگ پوکیده بود!!!

من نمی فهمم قدیمی ترین سرویس دهنده وبلاگ فارسی باید حال و روزش اینطوری باشه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا و عمیقا متاسفم که بعد اون باری که زد و کاملا ناجوانمردانه وبلاگ 9 ساله ی منو نابود کرد و آرشیوش رو پاک کرد و وبم رو مسدود کرد، بازم مثل احمق ها(واقعا خنثی) دوباره اومدم رو همین سرور خائن و یه آدرس جدید درست کردم و الانم که خب 3-4 سال شده!!!! شیطونه میگه کاسه کوزتو جمع کن برو رو یه سرور درست و درمون بساط ت رو پهن کن

عهد همین دو روزی که هی اومدم یه چیز مثبت بنویسم و دنیا رو از نیمه پر لیوان ببینم و بلکه حال خودم و حال اونهایی که میان اینجا بهتر تر بشه ایشون مریض حال بودن و هیچکی رو راه نمی دادن.

حالا بگذریم، خوبید؟ چه خبر؟ منم بهترم و بهتره بگم خوبم شکر خدا. اینقدر اولش شکار بودم الان یادم نیست دقیقا قبلش میخواستم چی بنویسم. حالا اگه یادم اومد پی نویسش میکنم :)

فعلا فقط اینکه خوبیم خدارو شکر و جز تنبلی مزمنی که خیلی وقته خفتم کرده ملال دیگه ای نیست :)




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤

 

 

داشتم همینطوری سر سری به صفحه ی وبلاگم و نوشته های قدیمی تر نگاه می اتداختم.. دیدم فروردین تقریبا تموم شده و من جز اون چند تا نوشته ی کوتاهی که با دل چرکینی نوشته بودم هیچی ندارم تو این صفحه...در عوضش آخرین پست سال قبلم چقدر قشنگ و شاد و رنگی رنگی بود.... چقدر خوشحال بودم و میشد گفت غیر از اون مریضی و سرما خوردگی که البته هنوزم خوب نشدم و اذیتم می کنه ، دردی نداشتم... ولی در عوض امسال از اولین ساعاتش همش دپرس و ناراحت و غمگین و سرخورده و بی انگیزه بودم... البته من که خوب بودم.... بدم کردن.... و منم حالا متوجه شدم که چقدر خسته ی این فراز و نشیب هام... چرا؟ چرا اینقدر خستم.. چرا اصلا حوصله جنگیدن رو ندارم و فقط تنها چیزی که احتیاج دارم اینه چند روز اصلا هیچکس با من کاری نداشته باشه و همه بیخیال من بشن، بدون هیچ حرف و توقع و هیچ معاشزتی بزارن هر کار دوس دارم بکنم....یا بهتره بگم هیچکاری نکنم....

 

بزور دارم رو خودم کار میکنم که فردا برم دانشگاه... واقعا بعد بیشتر از یک ماه و نیم بیخیالی و بدون استرس دانشگاه بودن، رفتن دانشگاه تو این حال و روز و بدون اینکه پروژه هامو حتی استارت زده باشم یکی از سخت ترین کارهای دنیاست برا من... فقط تنها کاری که یکم حالمو بهتر می کرد این بود که به همکلاسی_همشهری اس بدم فردا ماشین خودشو بیاره من با اون برم. البته نوبتی هم بخواهیم حساب کنیم فردا نوبت من بود ولی واقعا توانشو ندارم اون همه رانندگی کنم و خب خیلی بارها هم من بردمش و اینبار اشکالی نداره اون منو ببره و من استرس رانندگی با خستگی رو نداشته باشم...

امیدوارم فردا خوب_خوب باشم... دلم گرم باشه... 

×تو این مدت وبلاگ های همه ی دوستای مهربونم که بهم لطف داشتن رو خوندم ولی یا واقعا توانایی ایم که چیزی بیان کنم رو نداشتم یا هر وقت هم که خواستم نظری بدم کامنتم ثبت نشد. همتونو دوست دارم و ممنوم ار توجه ، مهربونی و آرزوهای قشنگتون.




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳

 

رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام..

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم... چه دنیای رو به زوالی دارم...

....خیلی دلم گرفته از خیلی ها....

نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی...

تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور....

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست....

اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش....

 

آره منم اون تنهای بی سنگ صبور....تو یه خونه ی سوت و کور....آه..... خستم....از همه چی... حوصله خودمم ندارم....

 

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢

 

کلا هر وقتی تو زندگیم فکر کردم همه چیز تو مشتمه تو یه لحظه ی بعدش متوجه شدم تو دستم فقط یه مشت شن_ ...

 




94
نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٤/۱/۸

 

سلام به همه دوستای خوبم،

 دیگه تبریک گفتن سال جدید به بقیه بعد از یه هفته کار مسخره ای بنظرم می رسه! انگار که دیگه سال خیلی نو نیست  و یه جورایی کهنه شده ولی با همه اینها برای همه دوستان و عزیرانم لحظه هایی شاد رو آرزو مندم و واقعا برای همه آرامش و عشق  و دل خوش می خوام و از همه مهم تر هم سلامتی که بدون اون هیچوقت خوشبختی تکمیل نمی شه ...

راستش من امسال رو با کلی حس های مثبت شروع کرده بودم و جزو معدود وقتهایی بود که تونسته بودم این من_ همیشه معترض و ناراضی رو خوشحال و دلگرم نگه دارم، حق هم داشتم دیگه چی می خواستم؟ سلامتی رو که برای خودم و عزیزانم داشتم ، بعد یه مدت طولانی مامانمو تو خونمون داشتم. داداشمم به بهانه مامی اومده بود و در کنار پارتنر خان جمعمون جمع بود. با اینکه از نظر جسمی کلی مریض شده بودم و انرژی زیادی نداشتم برای اولین بار تمام شیرینی های عیدمون رو خودم پختم و با کلی ذوق و شوغ منتظر نظر اطرافیانم بودم. لباس و کفش و عطر و شلوار نو هم داشتم و از همیشه بیشتر خیالم از این بابت ها راحت بود.... 


ادامه مطلب ...




قالب وبلاگ : sadafi:)