دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۳٠

 

 

مثل یه خواب زود تموم شدی....

 

یلدا مبارک :)




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩

امروز تو این گروه های فعال وا.یبر.ی یه پیام عاشقانه به این مذمون اومده بود که قبض ها و صورتحساب های خودتونو بجای اینکه با نفرت و حسرت بپردازید، بیایید با عشق و حس مثبت و اینطورا بپردازید چون اینطوری احتمالا کائنات گول میخوره یا شایدم گول، کائنات ور میخوره و چند برابر برکت و ثروت میاد تو زندگیتون. من هم چون خیلی تحت تاثیر این پیام و جو معنوی قرار گرفته بودم، در یک اقدام انتحاری اومدم اون قبض برق صد و چند هزار تومنی آفیس و که چند هفته هست مثل لولو خرخره فیس تو فیس من بغل مانیتور داشته خاک میخورده رو با کلی حس مثبت و خوشحالی! و مناعت طبع بصورت اینترنتی پرداخت نمودم! باشد که رستگار و ثروتمند گردیممژه. آمین!






 
نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩

 

خب خدارو شکر یه عالمه نوشتم حتی ثبت موقت هم نشد!!عصبانی

تو روحت ای پرشین بلاگ!




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧

 به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن...

جان جوانی مرا ، پیر ترانه کرده ای...

زبان احساس مرا ، تو عاشفانه کرده ای....

جان جوانی

 

دیروز خیلی اتفاقی برای اولین بار کلیپ شو دیدم و ... باز عاشق این آهنگ شدم.... یاد اون آهنگ های قدیمی تر خواننده دوست داشتنی ام و اون لذت سر سپردگی ای که موقع شنیدن آهنگ ها و شعر هاش بهم دست میداد....جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای....   ... مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من....ببوس.... دلم رفت...





نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٥

 

نم نم بارون روی شیشه شبیه کریستال های جواهر...

اونقدری که دلم نمیاد برف پاک کن رو بزنم و تا اونجایی که میتونم مبارزه میکنم...

حس پاییز، حس تنهایی، یه حس عجیب شاید مثل خودم...

چه خوب که می تونم هنوز تجربه کنم زندگی رو...




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٢

 

 

سلام صدای منو از رادیو ویولا دارید!! اونم بعد از اینکه از کل هفته ی گذشته یکشنبه و دوشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه اش رو سر کار نبودم ، به زبان ساده تر اینکه فقط سه شنبه رو تشریف آورده بودم سر کار!

 امروزم فکر نکنید خدای نکرده برای انجام امور مرتبط به کسب و کار و پول تشریف آوردما! نخیررررررر اومدم یه سری کارهای تحقیقاتی مرتبط به نوشتن اون مقاله کذایی رو انجام بدم! چون تو خونه اونقدر کار سرم ریخته که اصلا نمی تونم رو درس متمرکز باشم. آخر هفته رو هم رفته بودیم پایتخت برای یه سری کارهای شخصی یللی تللی! الانم که بجا درس خوندن یا کار کردن دارم .بلاگ آپ میکنم ولی اصلا مهم نیست! بابا چقدر این دو روز دنیا رو با حس بد عذاب وجدان بگذرونیم! اون هفته که بخاطر فشار روانی و استرس درس و پروژه های دانشگاه رگ عصبی گردنم دو-سه روز گرفته بود و زده بود به پشتم و بیچارم کرده بود ولی بجاش الان تنها حسی که ندارم حس عذاب وجدانیه! کلا خیلی افراط و تفریطی شدم فکر کنم متفکر  داشتم می اومدم فکر میکردم نیگا یه هفته کاری رو نیومدم سر کار عوضش امروز که هیییییییییچ خبری نیست پاشدم اومدم اینجا !!!

کلا دنیا دو روزه، یه روزشم امروزه!


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥

 

سلامممم

پست قبلی رو نصفه نیمه و بدون اینکه حتی بتونم یه نیم نگاهی بهش بندازم نوشتم و فرستادم هوا.همین الان دیدم تو جمله اولش غلط غلوط داره  و ویرایشش کردم.

امروز صب از اون صبح های پاییزی عجیب و غریب الان میشه گفت خوب بوده خدا رو شکر.

هنوز انگشتام بی حس هستن. هوا بس جوانمردانه سرد و ابری و خفن و طبق گزارشات هواشناسی منتظر یه بارووووون درست درمونم هستیم! 

دیشب مهمون داشتم! جاری خواهر پارتنر با همسر و فرزندارن و خود خواهرپارتنر_ مربوطه! البته بهترش میشه بگم که پارتنر خان با برادر شوهر خواهرش دوست و رفیق شفیق چندین و چند ساله بودن که بعد از اینکه ما مزدوج شدیم نمی دونم چرا واقعا! ارتباطشون خیلی کم میشه و این بنده خدا ها هم برای اولین بار بود می اومدن خونمون و منم برای شام دعوتشون کرده بودم. خدارو هزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی خیلی از دستپختم و خونم و خودمو و خونه داریم و خلاصه همه چیز خوششون اومده بود و کلی هم تعریف کردن و من الان خیلی دوستشون دارم!!! سختی های دیروز (که صب تا عصر 10 بار اب قطع شد چون عهد همین دیروز پمپمون مشکل پیدا کرده بود و غیر از ما و یه واحد دیگه هیچکدوم از همسایه ها نبودن و ایضا مدیر ساختمونمون تا بداد من بیچاره برسن! و من کارایی که برنامه ریزی کرده بودم تا نهایت ساعت 2 و 3 عصر تمومشون می کنم و بعد یه استراحت خوب میکنم و بعد مهمونام میان! تا 2 دقیقه قبل اینکه مهمونام بیان یعنی ساعت 7ونیم سر پا بودم و شانسی تونستم بپرم قبلش یه دوش بگیرم و از گردن درد و پا درد و کمر درد دارم می میرم تا همین الان!) رو هم به دست فراموشی می سپارم و واقعا با روحیه مثبتی که داشتن از وجودشون خوشحال بودم و دوست دارم بیشتر باهاشون در ارتباط باشیم از خود راضی 

صبم که خواب موندم چون دیشب بیدار مونده بودم تا کار ماشین ظرفشویی تموم بشه و یعد امروز دیدم که همه ظرفام کدرن و لک دارن و نمیدونم چرا!!!! یه کابوس بدی هم می دیدم و با ویبره گوشیم که نمیدونم چطور رو ویبره بود(چون همیشه سایلنته!) و خدا دوستم داشت که همکارم زنگ زد ساعت 9ونیم!! بیدار شدم. داشتم تو خواب دست و پا می زدم و واقعا خیلی بد بود خوابش! ترکیبی از استرس های دانشگاه و فیلم ترستناک و زامبی و استادای دانشگاه و ساختمون خرابه و این چرندیات! الان که دوباره با همکارم حرف زدم ازش تشکرم کردم که بیدارم کرد و من تا چند لحظه دستام سر بود و نمی تونستم گوشی رو لمس کنم و تماس رو برقرار کنم! بعد اومدم سر کار و یهم چند تا مشتری پشت هم.  خدارو شکر همه انرژی مثبت! یکی برام آرزوی یه روز خیلی خوبو کرد و اون یکی هم که پسر همسایمونه اومده بود کارشو تحویل بگیره، در راستای حرف چند روز پیشمون که گفته بود همکار احتیاج نداری و من استقبال کرده بودم یکی رو معرفی کرده که قراره به امید خدا برای امروز عصر بیاد پیشم و امیدوارم خوب باشه و بتونه بمونه که من به زندگی ام برسم!!! قلب

راستی نی نی دوستم پسره! گفتم زنگ بزنم بگم اگه که چون دختر دوست داشته الان پسر شده راضی نیست بدتش من وقتی بدنیا اومد من بزرگش کنم!مژه

امروز عصر قراره برای یکی از کارام با پارتنر خان بریم لب دریا ع.کا.س.ی کنم!

دیگه اینکه فردا به امید خدا با کلی انرژی مثبت می رم دانشگاه و اصلا هم تن و بدن و دلم بابت این ستگینی و خفنی کارامون نمی لرزه!!!

 




 
نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٢

 

چند روز دیگم پاییزم تموم میشه

فعلا دارم نهایت سعی ام رو می کنم که از روزهای پاییزی ام استفاده کنم و همین الانم که  اینجا نشستم باروووونی بس مبسوط داره میاد و منم انگشتای دست و پام یخ زدن!!!

یه عالمه فشار کارها و تحقیق ها  و مقاله و پروژه های دانشگاه رومه و خیلی این چند روز بهم استرس وارد شده طوری که واقعا کنترل تنش و اضطرابم از دستم داشت در میرفت ولی دیروز و امروز خیلی سعی کردم که به خودم مسلط بشم یه جورایی و الان زدم تو فاز بی خیالی!!!

دختر خاله جان از سفر دور اروپا برگشت هفته ی قبل و من هنوز نتونستم باهاش درست و حسابی حرف بزنم و خبری بگیرم فقط یه تماس کوچولو داشتیم اونم چون من خیلی عجله داشتم و فقط پرسید که کی میایی سوغاتیاتو بگیری!(البته نتونست اون چیزایی که مامان خریده بود برامو بیاره یه تعداد کوچیک و بیشتر لوازم آرایشی هامو آورده) احتمالا برای آخر ماه برنامه ریزی می کنم که بریم پایتخت و هم دیدار ها تازه بشه و هم ما دستمون به ضریح سوغاتی هامون برسه!!!!

به خبر خیلی خوب هم اینکه به امید خدا برای قبل عید مامی میاد پیشمون و هست تا یه مدت و این بهترین چیزیه که منتظرشم. هر روز هم بیرون و مارکت و فروشگاه و در حال عکس رد و بدل کردن و سفارش گرفتن و حسابی دارم اذیتش میکنم با خرده فرمایشام ولی خودش میگه دوست داره و سرگرم میشه اینطوری!

همین یه ساعت پیش هم دوست سوییسی مون که پارسال تو ماموریت پارتنر خان به مشهد باهاش آشنا و رفیق شفیق شده بودیم برام پیام گذاشت که این جمعه داره میاد ایران برای بیزنس و تا 5-6 روز هم می مونه و دوست داره که ببیندمون.




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٥

 

 

الان چند روزی عاشق این آهنگ محسن عزیز شدم و واقعا سوز این آهنگو با اینکه معنیشو نمی دونستم تا چند دقیقه قبل حس می کردم....

Geri döndüren gördün mü geçmişi 

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی 

Boşa soldurdun o nazlı gençliği 

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی 

Bir avuç toprak için yor kendini 

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Yalan başkası yalan 

دروغ همه چیز دروغ 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Zaman kendine benzetmez herkes 

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند 

Hesapsız açar baharlar pembeyi 

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد 

Açmadığın dalda sözün geçer mi 

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است 

Sitem etme haberi yok dağların 

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند 

Gözlerini ellerinle bağladın 

چشمانت را با دستهایت بسته ای 

Faydası yok geç kalınmış fidanın 

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد 

Dünyada ölümden başkası yalan 

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

 

واقعا هم در این دنیا انگاری همه  چیز بجز مرگ، دروغه.بارون میاد و من اینو با خودم زمزمه می کنم....

+موفق باشی هم نسلی عزیز توی برگزاری تور کنسرت های یینگه دنیات... امیدوارم به زودی بتونم بیام کنسرتت و از صدای بی نظیر و استعداد عجیبت لذت ببرم و یاد مرتضی رو تو دلم زنده نگه دارم....

 

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢

 

عکس مه هفته قبل یکشنبه صبح زود موقع رفتن به دانشگاه! هیچی دیگه یه 20 کیلومتر رفتم، دیدم مهش خیلی ناجوره ، برگشتم خونه!

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٩/۱

 

 

میخوام بنویسم ولی نمی دونم چرا زبونم تو ذهنم! نمی چرخه!!!

این چند روز تجربیات جدیدی کسب کردم. از چند روز قبل دوستم قرار گذاشته بود پنجشنبه من و یکی دیگه از دوستان که خیلی ساله ندیدمش بریم خونشون که هم ببینیم همو و هم دور هم باشیم.بعد هی این ساعتاش عقب جلو شد ، هی گفت امروز نه، برای جمعه باشه، بعد من هی گفتم من جمعه نمی تونم! باشه همون پنجشنبه! بعد اول قرار بود ساعت 4 به بعد باشه یهو شد 7 به بعد!!! اصلا یه وضعی هی من به دوستم میگفتم بابا چه کاریه بزاریم برا یه روز دیگه که سرت خلوت باشه، کاری نداشته باشی و اون میگفت نه من برام خوبه باز هفته های دیگه معلوم نیست بشه یا نشه! همون پنجشنبه صب هم خواهر پارتنر زنگ زد بهم که همه امشب خونه ما هستن شما هم بیایید! (طبق معمول که همون روز دعوت میکنن بدون توجه به مشغله و برنامه ریزی های دیگران!!!) منم یه لحظه تو رودربایستی مونده بودم نزدیک بود بگم باشه!!! یه لحظه تامل کردم و گفتم من خونه دوستم دعوتم اگه تونستم اونجا رو کنسل کنم!!!! میام! حالا جرات هم نمی کردم به اون دوستم بگم که این هفته رو کنسل کن و خلاصه بی خیال خونه خواهر پارتنر شدم! عصرش خیلی خسته بودم چون صب رفته بودم شهر دوست و همسایه و دیر رسیده بودم خونه دلم میخواست یه دوش بگیرم چون موهام یکم از حالت همیشگی در اومده بود ولی هر چی ساعتو نگاه می کردم می دیدم  وقت ندارم برم دوش بگیرم و دویاره آماده شم برم سر کار و دیرم میشه! یه لحظه نزدیک بود با همون ظاهر داغون برم خونه دوستم ولی گفتم لا اقل موهامو میشورم و سشوار میکشم و سریع همینکارو کردم (و چه کار عاقلانه ای بود!). پارتنر تو اتاق خوابیده بود و ساعت هم نزدیکای 5 عصر بود و من دیگه 5 باید سر کارم می بودم و دیرم شده بود. اونم میخواست بره سر کار رفتم تو اتاق و دیدم پشتش به میزتوالته ، هالوژن بالای میزتوالتو روشن کردم و نمیدونم چطور با اینکه پشتش به چراغ بود! از نورش بیدار شد و شروع کرد بدقلقی و رو ترش کردن!!! خلاصه که سر همین و از لج با اینکه می دونست من عجله دارم ، کلی معطل کرد تا اماده شد  و منو رسوند سر کار و چند تا حرکت ناراحت کننده هم کرد و فقط خدا می دونه چقدر از دستش ناراحت و دلخور شدم و فقط خودمو کنترل می کردم که چیزی نگم که اوضاع رو بدتر کنه و ساکت بودم.بعد هم اون یکی دوساعت تا زمانی که بخوام برم خونه دوستمو همش تو خودم بودم و زیاد سرحال نبودم و دلمم حسابی گرفته بود. بعد دوستم پیام داد که من آماده ام و بیا منتظرتم.خونش تا اینجا 500 متر فاصله داره. منم با کند ترین سرعتی که داشتم وسایلمو ، خودمو جمع و جور کردم و همون دم رفتن هم دو- سه نفری اومدن کارم داشتن!

خلاصه یه چند دقیقه بعد رسیدم و  زنگ درو زدم و با تاخیر درو برام باز کرد تو راه پله همه چراغ ها خاموش بود و من چیزی نمی دیدم. در واحد باز بود و اونجام تاریک بود و دوستم اومد دم در، یکم همه چیز مشکوک بودو بوی دود می اومد. بوتم رو در آوردم و رفتم تو و دیدم یه کیک با شمع ها و فشفشه های روشن دست خواهرشه و اون سه تا دوست دوره دبستانم که هر ماه قرار می زاریم میریم بیرونم اونجا کنار کیک وایستادن و برام تولد مبارک میخونن! وای شکه شدم اصلا نمی دونستم اون دوستای دبستانیم خونه این دوستم چیکار میکنن! آخه نمی شناسن اصلا همو و همین برام خیلی خیلی عجیب بود. کلی ذوق کردم و البته بعد که فیلم اون لحظه رو دیدم ، زیاد قیافم متعجب نبود! بیشتر هول بودم! کیفمو دم در جا گذاشته بودم و رفتم آوردمش و خلاصه که بعد فهمیدم دوستم با کمک ف.ی.س ب.و.ک رفته اونها رو پیدا کرده و یه گروه تو و.ا.یبر تشکیل دادن و کلی برنامه ریزی کردن و با اینکه همشون سر کار می رن و برنامه هاشون همیشه پره بخاطر من بدو بدو از شهر دیگه اومدن بخاطر خوشحال کردن من و من واقعا خیلی احساساتی شده بودم منتها در عین حال مثل مجسمه نمی تونستم اون احساساتم رو نشون بدم. یه کلی دیگه از دوستامم پیام داده بود و یا با کمک پارتنر خان شمارشونو پیدا کرده بود ولی چند تاشون تهران و اطراف بودن و افشان هم رفته بود ولایت و سمت ما نبود.برام بادکنک و تزیینات بنفش هم تهیه کرده بودن!!! کادو خریده بودن و رو کیک هم تولد مبارک برام نوشته بودن و کلی هم برای شام زحمت کشیده بود دوستم. همین کارش برام دنیا ارزش داشت مخصوصا که اصلا حال خوبی نداشتم و دپرس بودم. خلاصه یه ساعت بعد هم کلی با آهنگ ها رقصیدیم و ادا در آوردیم و فیلم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم و بعد هم چون بچه ها از سر کار اومده بودن و خسته بودن قبل ساعت 11 خدا حافظی کردیم و اومدیم خونه هامون...

خیلی حس خوبی بهم دادن با این کارشون مخصوصا که همین چند ماه قبل اون رفتار زشت و ناراحت کننده رو از یکی که به اصطلاح دوست خودم می دنستم دیده بودم و به این فکر کردم که نباید اینقدر نا امید می بودم از همه دوست هام و اینطور قید روابط عاطفی و صمیمت دوستانه رو می زدم پیش خودم. واقعا امیدوارم بتونم منم براشون دوست خوبی باشم. جالبه که دوتا از این دوستای دبستانیم همون زمان دبستان هم تو همه تولد های من بودن و پنجشنبه شب موقع دیدنشون همش یاد اون دوران دبستان و تولد بازی هام می افتادم...

دیگه از پنجشنبه هم به لطف فیس بود که نمیدونم چرا تاریخ تولدا رو خودش جابجا می کنه کلی پیام تبریک و تولد مبارکی گرفتم از دوستان و آشنایان و تو وایبر هم همینطور و یه سری دیگه هم خیلی لطف کردن و تماس گرفتن و بهم تبریک گفتن و پارتنر خان هم حول و حوش ساعت 10ونیم یه "تولدت مبارک" خشک و خالی برام اس ام اس کرد، البته که بینمون بد جوری شکراب ه و من با شناختی که ازش دارم توقع بیشتر از اینم نداشتم!

خلاصه که امروز اولین روز از آخرین ماه _ فصل دوست داشتنی ام هست. مثل برق و باد گذشت و باید بگم که خیلی هم خوب تگذشت... امیدوارم که خدا لطف و محبت بی دریغش رو چه تو این روزهای آخر پاییزی و چه همیشه به هممون روا بداره و دل خوش و تن سلامت بده به بنده هاش. یه متن قشنگی هم در مورد همین شروغ آذر ماه تو وایبر دست به دست می شد دیشب که چند جمله اولش میگه:

سلام آذر

... لطفا کمی مهربانتر از آبان باش،

پر از خبرهای خوب،

اتفاق های دوست داشتنی،

دست های گرم،

چشم های مهربان ...

......





قالب وبلاگ : sadafi:)