دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٥

 

 

واسه دیدن تو داره می ره دلم...

خداحافظ رفیق...




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳

 

 

مثل همه وقتایی که از شدت هیجان لمس میشه همه وجودم

از صبح که این خبرو شنیدم حالم همونطوره

مثل همیشه که عاجز میشم از بیان حالم احساس می کنم لال شدم

مثل همیشه که نمی فهمم و فقط می خورم و می خورم اونقدری که حالم بد شه...

مثل همیشه دلم میخواست که یه خواب بد باشه و من هر لحظه از این خواب ناراحت کننده و ازار دهنده بپرم، دلم میخواست این خبر حاصل خیال پردازی و غرض ورزی یه عده از همون ادمهای عوضی باشه مثل همه این مدت جدی اش نگرفتم و برای راحت کردن خیال خودم دونه دونه پیج های هنری، هنرمندا و خبری رو چک کردم و بازم باورم نمیشد، نمیخواستم قبولش کنم، مثل همه اون خبرهای ناراحت کننده ای که مثل پتک میخوره تو سرت و از شدت زیادی بودنش فکر میکنی واقعی نیست... 

هیچوقت عکس العمل های زیادی هوادارهای یه هنرمند خاص رو درک نکردم، که چرا از دیدنش از خود بی خود میشن گریه میکنن،زانو میزنن یا کارهای به ضعم من عجیب و سبک و غیر قابل باور انجام میدن.امروز تموم مدتی که تو این چند ساعت حال خودمو تو این سیل اشکهای خشک نشدنی و این بغض یکباره و صد باره که با دیدن هر پست و عکس و کلیپ  جدید و خوندن و شنیدن هر جمله ی  و اخباری که پخش میشه باز میاد و گلومو میگیره و اشکام قل قل می جوشه، میبینم، فکر میکنم برای کسانی که #مرتضی پاشایی رو هرگز نشناختن و یا اهنگ هاشو درک نکردن چقدر مسخره و متظاهر و ریاکار بنظر می رسم/ می رسیم. ولی باز با دیدن این حجم غم و اندوه و ابراز علاقه ای که بی اغراق تو تمام صفحه هایی که امروز تو ف.ی.س ب.و.ک و این.ستا.گر.ا.م باز کردم ،دیدم که این حس فقط مختص من نبوده و این حال بد فقط مال من نیست،بلکه بطور اعجاب اوری حال و روز همه اونهاییه که به اهنگ ها ی این پسر خوش صدا علاقمند بودن و این علاقه اولیه اونهارو با خود مرتضی و شخصیتش و منش اش هم اشنا کرد و دیگه چی میتونه عمیق تر از این حسی باشه که تو با اهنگ ها و شعر ها و شخصیت یه هنرمند احساس نزدیکی و صمیمیت کنی و خب بعدش هم که ماجرای غم انگیر ابتلاش به اون مریضی مرموز ناراحت کننده و بعد هم تلاش و استقامت و عشقی که این پسر با انگیزه و مهربون و مثبت نشون داد و اون عشقی که باعث شد با اون وجود رنجور و جسم خسته و دردمند این همه کنسرت تو تمام ایران برگزار کنه ، شاید همین یه ماه قبل تو دلم سرزنشش میکردم که چرا اینهمه به خودش فشار میاره و هر روز تو یه جای ایران کنسرت میزاره چرا بخودش استراحت نمیده تا خوب بشه حالش بعد دوباره شروع کنه ولی امروز فهمیدم که معنی اون جمله که اونشب تو کنسرتش که رفته بودم گفت، چی بود"اگه من الان زنده ام فقط به عشق شماست"، نمیدونستم همون موقعش هم از زمانی که دکترا بهش داده بودن برای زندگی بیشتر مونده پیشمون. اینکه این همه مثل من برای سلامتی اش دست به دعا شدن و حالا هم که دعاهامون اونطور که ما دوست داشتیم براورده نشد ولی مرتضی با تلخی بی پایان قلبای طرفداراش،خودش به ارامش رسیده و غمی که میون همه دوستدارانش و همکارانش موج میزنه،همه و همه از خلا ای هست که با رفتن یه "انسان واقعی" میون ما بوجود اومده.اینکه اونقدر خوب باشی که همه این همه دل تنگت بشن و برات اشک بریزن همه یعنی درسته طول عمری که داشتی خیلی کوتاه بوده ولی عرضش چند برابر اونهایی بوده که صد سال عمر کردن ولی هیچوقت بعد از رفتنشون جاشون خالی نبوده....

جات خالیه پسر خوش صدا و خوش باطن و عزیز من. این روزها بیشتر از قبل با اهنگ هات زندگی خواهم کرد...بجای تو هم...

مثل عصر پاییزیه...

#مرتضی #پاشایی

 




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۳/۸/۱٦

 

 

¥ مامانم که تو این روزهای نزدیکی که به رفتن دخترخالم پیشش مونده با یه ذوق و شوق مثال زدنی تو فروشگاه ها و مارکت ها دنبال خرید چیزهای مورد علاقمه و هر چی میگم نه نمیخواد این همه پول این چیزا رو بدی گوش نمیده و یه دلخوشی بزرگه برای این روزهاش.البته من باهاش قرار گذاشتم هر چی خریده برام باید پولشو ازم بگیره برا همین خودمم بدم نمیاد از این کارش :-P برا منم خوبه هی عکسایی که میگیره رو تو وایبر میفرسته و نظر میدیم در موردش.

¥ اون خانوم ساده نیمه روستایی، زن اقای شاطر همسایه که اومده بود چند هفته قبل و یهویی وسط کارم اونقدر از خوب بودن کارم ذوق زده شد که به زور گرفت ماچم کرد!!! با اینکه اولش دوس نداشتم ماچیده بشم ولی بعدش کلی تو دلم ذوق کردم از این اتفاق.از اینکه هنوز، گرچه اندک، ادم های قدر شناس و ساده و مهربونم پیدا میشن که ریاکاری بلد نیستن.

¥ دوست اروم و دوست داشتنی ام که داره مامان میشه و اخرین باری که هفته قبل وسط بدو بدوها و گرفتاری ها یه وقتی جور کردم و رفتم دیدمش.موقع خداحافظی دم در یهو برگشت گفت امروز که از خواب عصر بیدار شدم یهو یه صدایی تو ذهنم گفت که اون کیه که تو زندگیت اگه نبود یه جای خالی یا کمبودی حس میکردی و "تو" توی ذهنم بودی همش. یه حال خوبی شدم.اینکه میتونم اینقدر برای یکی باشم،برام یه دنیا می ارزه.

¥ از مشتری (هایی) که برام کامنت و مسیج می فرسته و از عکسم یا خودم تعریف میکنه،حتی یه کلمه،حتی وقتی هیچوقت جوابی نمیدم بهش.با اینکه برام مهم نیست نیتشون چیه، نمیتونم از حس خوبی که بهم میده بگذرم.

¥ بارون و ابر که همیشه حالمو خوب میکنه،حتی وقتی دلم از دیدنش میگیره و یاد دلتنگی هام می افتم و بازم دوسش دارم و خواهم داشت

¥ دوستی که همیشه گفته و ثابت کرده تو روزهای سخت و تنهایی هست و هرکاری بلد باشه میکنه تا حالم یکمی هم شده بهتر بشه.

 

# کیکی اسفنجی. با کمی گردو و مویز !که تو بی حوصلگی و کسال. بیحد روز جمعه ام پختم و با چای و لیمو ترش تازه یکی از بهترین کیک هایی شد که تابحال پزوندم و خوردم!!!

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٥

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۸

 

 

پنجشنبه ها رو دوست دارم

حتی غروبش رو وقتی برنامه ای ندارم و حوصلمم سر رفته!

تنها روزی که میدونم شبش آزادم تا هر وقت که میخوام بیدار بمونم و فرداشم عجله ای برای بیدار شدن ندارم! گرچه خودم ناخواسته صبح زودش بیدارم.

هشت روز گذشت از آبان عزیزمون مثل برق و باد. فردا تولد مامان _ و مثل 4 سال گذشته نیست پیشم تا حتی اگه جیبم خالیه با یه شاخه گل و یه کیک و یه آغو.ش بهش تبریک بگم تولدشو.دختر خاله داره کمتر از 2 هفته دیگه میره پیشش. کاش می تونستم یه چیز کوچولو برای یادگاری و اینکه بدونه تو فکرشم بفرستم براش.تو صحبت هامون فکر کردم شیرینی خونگیمو دوست داره. کاش بتونم درست کنم و بدم ببره براش.

فردا صبح با بچه های دبستان قرار صبحانه داریم. کاش زودتر فردا بشه و من اون یکی دوساعتو فقط بخندم و حرف بزنم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم.

دانشگاهو دوست دارم. ولی از اینکه این هفته بچه ها برنامه کلاسارو کنسل کردن چون یه روزش تو تعطیلات می افتاد و این هفته نمی ریم، خوشحالم. خیلی به استراحت و بی خیالی احتیاج دارم . قرار بود این چند روز دوستامون از تهران بیان پیش ما ولی اینطور که تا این لحظه معلومه قرارمون کنسل شده و حالا من به پارتنر میگم بیا ما بریم تهران لااقل! هر چی گفتم بریم جنوب گفت نه الان همه جا عزاداری و تعطیلاه اینهمه هزینه کنیم و اینجا هیچ چیزی نداره الان.باشه بعدا بریم! دیگه امیدوارم رضایت بده بریم تهران دو روز حداقل.با دوستمم حرف میزدم اصرارشون این بود ما بریم.کاش بشه لااقل یه بوت هم بخرم از تهران اینجا که چیز جالبی پیدا نکردم. کلا شمال اگه چیزی هم پیدا بشه با قیمت های فضاییه! یعنی میتونی عین همینو تهران با 20تا40 درصد قیمت کمتر بخری و تو شهرای دیگه مثل اصفهان یا مشهد و کیش حتی تا 50 درصد کمتر! البته استان خوزستانم کمتره ولی یه جاهایی اش هم کمتر نیست بستگی به جایی که خرید میکنی داره ولی شمال!!! هیهاته قیمتاش جالب ترین نکتش هم برای من اینه که تا اون سالی که اصفهان و مشهد نرفته بودم اصلا نمیدونستم ما چقدر به خودمون و بقیه اونایی که از اینجا خرید میکنن طلم میشه از نظر قیمتی!!! یعنی هی این مسافرا میگفتن چقدر گرونه شمال! من فکر میکردم الکی میگن که تخفیف بگیرن!!!ابرو بعد که خودم رفتم و از تفاوت قیمت اجناس با استان های دیگه باخبر شدم و فکم یه متر باز مونده بود تازه درکشون کردم! یعنی حکایت همونیه که تا داخل یه ماجراییه اصلا درکی ازش نداره! تا میاد بیرون از اون قضیه میفهمه تو چه داستانی بوده عینک حالا با همه این تفاسیر!!! ما مجبور شدیم یه مبلغ خیلیییییییی گنده ای رو بابت اورکت پارتنر خان! جلیقه زمستونی بنده و بارونی بنده و اورکتی که برای یکی از عزیزانمون بابت تولدش خریده بودیم بپردازیم! تقریبا دو سوم حقوق یه ماه پارتنر خانو!!!! آی سوختیم آی جیب درد گرفتیم! ولی چاره ای نبود هر دومون به طرز شرم آوری لخت و بی لباس زمستونی مونده بودیم من یه بارونی پارسال خریدم که مامان که عید اومد دادم بهش با خودش برد. اونوقت یه چیز شبیه همون بارونی رو البته به نظر خودم با کیفیت پایینتر! جمعه ای خریدم البته 50 درصد رشد قیمت داشت نسبت به پارسال! بقیه لباسای سالهای قبلمم یا کهنه شده بود و بخشیدم یا گشاد شده و نمیتونسم بپوشم و بازم بخشیدم! یکی رو هم که میشد نگه داشت کلی پول دادم تنگ کرد برام! حالا واقعا برای بوت و کفش و بقیه چیزا خیلی زورم میاد پول بدم اینجا! خلاصه که امیدوارم بشه بریم هم روحیمون تازه بشه با دیدن دوستامون وهم این کارا رو انجام بدیم. 

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید همه!

PS:پاییز جونم یکم با این دل بی تاب و قلب عاشقم مدارا کن.... ای ساربان آهسته ران... کارام جانم می رود...




 
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱

 

پنجشنبه باشه و اولین روز آبان ماه

و من حتی برای نوشتن یه جمله هم که شده وسط این همه تلاطم! یه وقتی  جور می کنم و میام که بگم

من چقدر این روزهای پاییزی رو که عمر هر روزش انگاری که به اندازه یه موج دریاست که نیومده محو میشه و یکی دیگه جاشو می گیره، دوست دارم... یه حسی دارم..





قالب وبلاگ : sadafi:)