دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠

 

 

باور کن همین دیروز بود که با کلی ذوق و خوشحالی اومدم و از اولین روزهای دوست داشتنی ترین فصل مورد علاقه ام نوشتم و حالا آخرین روزه اولین ماه فصل مورد علاقمو بدرقه می کنم....




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٩

 

 

 

سلام سلام سلالم

اومدم که تندی بنویسم و برم دنبال کارهای تموم نشدنی ام!

از پنجشنبه بگم فقط که یکم اوضاع با اون چیزی که منتظرش بودم فرق داشت و همین بس که اصلا شب خوبی نبود و تا جمعه یه جورایی همینطوری گذشت! بدون هیچ اتفاق خاصی. فقط خدارو شکر جمعه من به یه بهونه ای تونستم یکی دوساعت رو بیرون از خونه باشم و یکم حال و هوام عوض شد و بعدش دیگه تا شنبه اوضاع تحت کنترل در اومد. شنبه ای به پارتنر گفتم ماشین خیلی خیلی افتضاح شده از کثیفی ببرش کارواش چون من نمی تونم با این ماشین کثیف برم دانشگاه!! اونم برد.با اینکه میدونستیم  از یکشنبه قراره هوا ابری همراه با باران سبک باشه!! نشون به اون نشون که از یکشنبه شب طوفان شد اینجا! بقیه شنبه هم به کار و زندگی گذشت تکالیف دانشگاه رو هم کم و بیش انجام دادم و کوله بار دانشگاهمو بستم و شب هم مثلا میخواستم زود بخوابم که از 12 گذشته بود .

یکشنبه صب ساعت یه ربع به 6 بیدار شدم از هول دانشگاه. کلاس اولی ساعت 8 با مدیر گروهمونه که نمیدونم چرا گیره! یکم دیر میریم به بچه ها میگه غیبت زدم براتون. منم که اصلا توانایی تحمل این برخوردا رو ندارم برا همین کله سحر وقتی هوا تاریکه بیدارم! یکم آب جوش تو فلاسک لنزی ام ریختم و قبل 7 بود که از خونه زدم بیرون. فکر میکردم قراره هوا خنک بشه ولی آفتاب آفتاب بود. تازه با خودم ژاکت هم برداشته بودم!ساعت هشت و ربع بود که رسیدم و دریغ از جای پارک! دقیقا همون موقع که دنبال جای پارک می گشتم دیدم یکی از همکلاسی های پسر مون هم رسیده و درست جلوی ماشین اون جای پارکه. همونجا گذاشتم ماشینو د بدو سر کلاس. خدارو شکر زودتر از استاد رسیده بودم و چتد تا از بچه ها که باهاشون هفته قبل دوست شده بودیم هم اومدن و یکی هم که نیومده بود براش پیام فرستادم و گفت که خواب مونده و تو راهه!یکضرب سر کلاسش بودیم. تجزیه و تحلیل آثار هنری! برای تمرین درسش هم مزخرف ترین عکسی که تو آرشیوش داشت رو برامون گذاشت و گفت که نقدش رو تو 5 دقیقه بنویسید بدون هیچ پش زمینه و اصلاعاتی از خالق اثر و سبکش  ! ((خب یه چیزی بگم اونم اینکه من تو تمام مدت دانشجویی ام تا بحال! مخصوصا دوره کارشناسی کلا فقط به صرف رفتن و مدرک گرفتن تمام روزهاشو و کلاسهاشو سپری کرده بودم. یعنی با وجود استعدادی که میدونم تو یاد گرفتن و تلاش و اینها دارم!!! (وقتی رتبمو با بقیه همکلاسی ها مقایسه کردم فهمیدم! خیلی خوبم من!)هیچوقت ازشون در حد توانم تو درس و حوزه های مرتبتش استفاده نکردم!  این بار با خودم گفتم لا اقل یکم بیشتر تلاش کنم. حالا که با انتخاب خودم و بدون هیچ فشار و یا حتی نیازی به درس خوندن این راهو اومدم. لااقل یکم خوب باشم. همیشه تو این دوره های تحصیلی برای اینکه سرم یه کارمم گرم بوده خیلی بهم فشار میومده. تازه تا قبل از این پارتنری وجود نداشت که هر لحظه مسولیت اونم رو دوشم باشه ولی اینبار اونم مثل شیر حضور داره تو زندگیم!! پس خیلی بیشتر بهم فشار میاد.اینجورم که معلومه استادا عزم کردن پوست مارو هم بکننو هر کدوم برای هر درسی حداقل 5-6 تا کتاب سنگین و قطور از نویسنده های خارجی بهمون معرفی کردن بعنوان منبع ! و هیچ جزوه و سرفصل مشخصی هم در کار نیست! و یه چیز دیگه هم اینکه هیچوقت از دوران دانشجویی ام لذت نبردم! دوره قبل که فقط تمام نگرانی و استرسم مال کارم بود اصلا یه چیزایی الان از یکی از همکلاسی های دوره قبلم در مورد بچه ها و داستانهاشون و اتفاق ها یی که اون موقع در جریان بود میشنوم که شااااااخ در میارم! البته زیادم تعجبی نداره من اصلا با بچه ها نمی پریدم فقط بدو بدو می اومدم سر کلاس و کارگاه ها و بدو بدو بر میگشتم سر کار!!! ولی اینبار گفتم که این دو روز رو من فقط به دانشگاه و بچه ها و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شن فکر کنم و خوب و خوش و بدون دلهره باشم!)) در همین راستای کوشا بودن اون نقدی رو که تو کلاس نوشتم داوطلب شدم که بخونمش! با اینکه میدونستم ایرادات زیادی داشت ولی میخواستم خودمو اعتماد بنفسم رو محک بزنم و پرورش بدم که راضی ام از این بابت. بعد اون کلاس یه 15 دقیقه فرصت به خودمون دادیم برای یه چایی خوردن و دستشویی رفتن!که همین باعث شد چند دقیقه سر کلاس روش تحقیق در گرافیک! دیر برسیم و استاد غیبت بزنه! البته بعدش که توضیح دادیم کوتاه اومد! خب من کلاسش رو دوست دارم و میخوام یه چیزی یاد بگیرم چون واقعا تو این اصل احساس کمبود بسیار زیادی میکنم! وخصوصا وقتی یاد پایان نامه کارشناسی ام می افتم!!! که اگه لطف پارتنر و استاد محترمم نبود هیچوقت اون بیست کذایی که هنوزم وقتی یادش میافتم انگار داره بهم دهن کجی می کنه رو نمی گرفتم!!! اینبار دوست دارم واقعا نمره ام رو بدون عذاب وجدان داشته باشم! اونم یه نمره خوب!!!! گرچه احساس میکنم من تو وجودم استعداد ،برای تحقیقات ندارم! 

بین دوتا کلاس که معمولا بین یک تا یک و نیم ساعت مهلت ناهار خوردن هست رو با هم میریم بیرون و تقریبا هر بار سعی می کنیم یه جای جدیدو امتحان کنیم و خوش باشیم. فعلا که اکیپمون 5 نفره هست و من و همکلاسی سابق و سه تا دوست جدید.خلاصه که یکشنبه هم با بچه ها رفتیم ناهار و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم کلاس بعدی که استادش فوق العاده پر انرژی هست و خیلی حس راحتی داریم سر کلاس اونم تا 5 بود و بعد تعطیل شدیم! دلهره داشتم که به تاریکی بخورم ولی خدارو شکر به موقع رسیدم خونه.

یکم کاسه کوزه های فرداشو جمع کردم و ساعت 9 و خرده ای بود هوا هم طوفانی که بیهوش شدم تا صب چند بار از استرس طوفان و بارون واینکه من چطوری 100 کیلومتر رو تو این هوا رانندگی کنم بیدار شدم! آخرش همه چیزو سپردم دست خدا و پنج و نیم صبح بلند شدم به حاضر شدنو بخاطر شرایط جوی باید حداقل نیم ساعت زودتر راه می افتادم. واقعا دیروز یکی از آرزو هام این بود که یکی که رانندگی اش مطمئنه بیاد منو ببره و من فقط از دیدن این هوای ابری و باروون که هم نم نم ش رو دیدم هم دوقدم بعد سیل بود که می بارید ، فقط لذت ببرم و ذوق زده بشم! ولی خب فقط یه آرزو بود!!! با کلی سلام و صلوات راهی شدم. خدارو هزاران بار که بغیر از یه لحظه هایی که واقعا خطرناک بود! بقیه اش خوب بود! فکر کن یجا داری با 90 تا میری یهو یه قسمت آسفالت شده استخر و تو روش سر میخوری!!!! فقط دو دستی فرمون رومیچسبیدم که منحرف نشم! خاک تو سرشون که برای این منطقه که همیشه بارونیه یه جاده و آسفالت استاندارد نمیتونن ایجاد کنن! همیشه آب گرفته است شهر های شمالی و مخصوصا اونجا که حسابی بارون میاد! نمیدونم این دیگه چه دردیه که ما هر سال تو شش ماه دوم باید داشته باشیم. خلاصه که ساعت یه ربع به 8 رسیدم دم دانشگاه! جای پارک نبود!!! شانس آوردم دم ساختمون دومون جای پارک پیدا کردم. نشستم تا همکلاسی ها برسن! یکی که هنوز خواب بود اون یکی تازه از شهرش راه افتاده بود! خلاصه که من اولی بودم! بارون هم میومد ها! رفتم تو دیدم کلاسهامون  رو آب گرفته!!! دم ورودی هم سکیوریتی صدام زد گفت شما استادین؟؟؟ گفتم نظر لطفتونه ولی من دانشجو ام! مثل اینکه خیلی به استادا میام!!! حال کردم! مخصوصا اینکه روز قبلش دم ورودی دانشگاه یکی دیگه از همکلاسی های کارشناسیمون رو دیدیم که  تو دانشگاه ما به رده های پایین درس میده!!!! خب من که خیلی بیشتر از اون به استادا میام!مژه بعد هم که دیگه استادا و بچه ها اومدن و چهار ساعت کارگاه چاپ فلز داشتیم! خوب بود ولی خداییش با این تعداد بچه ها واقعا نمیشد از اون یذره امکانات استفاده کرد هر چی هم استاد گفت خودتون با هم کنار بیایید دو گروه بشید یه سری بعد ساعت کلاسای امروزتون بمونید و کار کنید هیچکس حاضر نشد بمونه شیفت دوم و همه میخوان بعد کلاسا بدون برن خونه هاشون! بین کلاسا هم یه ساعت وقت داشتیم و نمیدونم چرا!!!  تصمیم گرفتیم تو اون سیل بارون! بریم یه جای جدید و رفتیم یه کافه رستوران که درست روبروی جنگل بود! تا ناهار بخوریم که هزار ساعت طول داد تا درستش کنه!!! یک ساعت هم از زمان کلاس گذشته بود که  برگشتیم دانشگاه! غیبت هم خوردیم! البته من آخر کلاس رفتم درستش کردم غیبت هامونو! 6 نفرم بودیم! استاد میگفت همه با هم آیا!!!هیپنوتیزم دیگه درست کردم به یه تاخیر ساده رضایت داد! همون مدیر گروهه بودااااا! بعد هم که تو سیل و بارون برگشتم . تازه با اون همه تکاپو و خستگی و رانندگی بلیط کنسرت احسان خواجه امیری هم خریده بودم شنبه که بریم کنسرتش! حالا دیگه اینطوری بگم که من دیروز500-400 کیلومتر رو  رفتم و اومدم! شب دیگه شبیه صندلی شده بودم اونقدر نشسته بودم! کنسرت هم با دوستم و همسرش رفتیم اصلا در حد اونچه که تصورش رو میکردیم نبود ولی خب تجربه بدی نبود ،مرتضی پاشایی  با اینکه سالنش افتضاح بود و امکاناتشم اصلا در این حد نبود،بهتر بود.خلاصه که بعدشم شام رفتیم رستوران ایتالیایی و شام در حد ترکیدن و بعد هم فقط به خونه و رختخواب خوبم فکر میکردم خوشمزه

الانم که من و یه دنیا کار باهم تنها شدیم. 

فعلا بای




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤

 

 

یه حسی از صب میخواد هی بیاد بنویسه هی حرف بزنه هی بگه بگه بگه .اون لحظاتی که پر از حس گفتن بودم و اومدم که دیگه یه چیزی بنویسم دیدم اینترنت آفیس قطعه! تا ظهر فکر کردم مال شرکت سرویس دهنده هست ولی وقتی وصل نشد ، تماس گرفتم و فهمیدم تنظیمات سیستمم بهم ریخته خلاصه که نشد که بشه تا الان.

سه شنبه شب با بچه های دبستانی قرار گذاشتیم که شام برین بیرون. هر بار که میخواهیم هماهنگ کنیم کلی ط.ول میکشه چون من و دوتا دیگه از بچه ها کار می کنیم . خب کار من که مال خودمه درسته بخاطر دانشگاه علنا سه روز رو تعطیلم و فقط 4 روز کار می کنم و کارم دست خودمه اختیارش، ولی دوست ندارم روال ساعات کاریمو خیلی بهم بزنم. ولی با اینحال چون بودن با بچه ها اون خنده ها و جمعمون رو خیلی دوست دارم بازم حاضرم بخاطرش یکم بخودم سخت بگیرم. ولی اون دوتا دیگه تو موسسه معلم هستن و زیاد آزادی عمل نداره ساعت هاشون و از طرفی هم دوتا از بچه ها خانواده هاشون رو شب خیلی دیر اومدن(ما هر بار رفتیم بیرون تا 12 شب طول کشیده!) حساسن! خلاصه که اینطوری میشه که هر دفه میخواییم قرار بعدی فاصله اش از یکماه کمتر باشه ولی همین حدود یا بیشتر طول میکشه، اینبار دیگه همدیگه رو قسم دادیم که زودتر باشه قرارمون. فکرمون هم این بود که یه روز جمعه برای صبانه بریم یه کافه که میشناسیم و البته 20 دقیقه از من و 35 دقیقه از اونا فاصله داره و صبحانه رو با هم بزنیم و دیگه اینطوری نگران دیروقت شدن هم نیستیم و همه موافق بودیم.خلاصه که سه شنبه شب رفتیم یه رستوران بسیار شیک! به اسم ملل که طبقه بالای یه مجتمع تجاری معروف بود و نور و محیطش خیلی خوب بود البته غذاهاش بد نبود! ولی فوق العاده گرون. البته که چون ما شاممون رو شر می کنیم و صورتحسابم شر می کنیم خیلی مهم نیست و اونقدر بهمون خوش می گذره که واقعا ارزششو داره.بعد شام (وای یه عالمه خورده بودم!!!!) رفتیم کافه ای که این چند بار اخیر همش رفتیم اونجا. محیطش کوچیکه ولی خوبه. کافی.من ش هم وارده و دکوریشن های آیتم هاشم خیلی خوبه. خلاصه رفتن اونجا همانا و فهمیدن اینکه امروز که پنجشنبه هست آخرین روز فعالیت این کافه است همانا! پسره گفت که یکسال و نیمه اینجاست و چون از تهران اومده واین مدت هم تنها بوده و بهش سخت گذشته و تو چرخوندن اونجا هم دست تنهاست تصمیم گرفته برگرده تهران و برا همین اخرین روز فعالیتش پنچشنبه است . وای حالمون گرفته شد آخه ما همیشه تو کافش اونقد میخندیدیم و الکی برای همه چیز هر هر و کر کر راه می انداختیم و بهمون خوش می گذشت که حد نداشت. خلاصه که من به بچه ها گفتم بابا شما که اینهمه ار درد تنهایی می نالید و این بنده خدا هم که تنهاست ، بیایید با هم یه مراوداتی داشته باشید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای بابااااااااااا و دیگه همین شد سورژه شبمون. آخر کاری هم صاحب کافه آدرس اینستا.گ.ر.ا.م کافش رو نوشت رو کارت و داد بهم که وقتی رفت تهران هم بریم اونجا و مشتری اش باشیم.

شبم چون برای اولین بار پارتنر خان رو هم فرستاده بودم خونه دوستش تا اونم با دو سه تا از دوستاش باهم باشن و تنها نباشه،با بچه ها برگشتم شهر دوست و همساده! رفتم دنبال پارتنر خان و باهم برگشتیم خونه.اونقدر بهمون خوش گذشته بود که من اصلا نفهمیدم بین حرفامون اینقدر خوردم تا وقتی اومدم خونه دیدم معده درد دارم !!و تا با بچه ها تو وایبر عکسامونو رد و بدل کنیم منم عر.ق نعنا خوردم تا بهتر بشم و بعدش بخوابم .شب خوبی بود روزش زیاد سرحال نبودم ولی شبش با حال خوبی خوابیدم.

*****************************

امروز صب اصلا حال و اعصاب خوبی نداشتم. پروژه های دانشگاه رو تا همین الان نتونستم به هیچ جایی برسونم و از این بابت خیلی استرس دارم.صبانه درست و درمونی نخورده بودم و اومدم آفیس دیدم دریغ از یه نون خشک که مونده باشه تو یخچال و تو کشو ها! هیچی دیگه تا ظهر که بدو بدو رفتم خونه. به پارتنر خان صبح پشت تلفن گفته بودم که اعصاب ندارم و گشنمه و گفتم که ناهار منو ببر بیرون و اونم چاره ای نداشت جز اینکه قبول کنه، اما وقتی رسیدم خونه گفتم چه کاریه! ما قرارمون از سالهای عزیز دوستی، ناهارهای روزهای بارونیه...

امروزم که اصلا حس روزهای بارونی و حتی ابری و گرفته ی پاییز و نداره. برا همین سریع یه چیزی آماده کردم که ناهار باشه و برای خودم قرار و موکول کردم به امشب! تازه فکر کردم اول میریم شام میخوریم همین شهر دوست داشتنی خودمون و بعد از اونم اگه حسش رو داشتیم مثل دوشنبه میریم خونه یکی از آدم های(اعضای خانواده البته!) مورد علاقه پارتنر شب نشینی. تو همین حین هم اون فرنی ای که قرار بود دو هفته قبل که اول پارتنر سرما خورده بود و پشت بندشم که من کله پا شده بودم،درست کنم رو  پزوندم!خیلی خوب شده بود مخصوصا با زعفرون و گلاب و هل! ولی از دستم در رفت و از اون کم شیرینی ای که خودم میپسندم، بیشتر شیرین شد.

پارتنر ظهر اومد و سر و وضع ل.خ .ت و پتی تو خونه ای  منو که دید و اینکه سر گاز وایستادم، با تعجب گفت مگه قرار نبود بریم بیرون ناهار؟؟؟؟؟؟ گفتم نه! حال ندارم یه چیزی میخوریم تو خونه! تا اومد خوشحال شه!! اضافه کردم که شب منو شام ببر بیرون! دیگه اونم یه لبخند معنی دار تحویلم داد !

این اواخر هر روز موقع ناهار  که میشه پارتنر میگه میخوام کم بخورم بلکه یکم وزن کم کنم!!! آخه از شما چه پنهون یکم (یکمی بیشتر از یکم البته!) شیکم در آورده که باعث میشه کمر درد داشته باشه. حالا اونقدر شیکموعم هم هست که هی می گه ولی هر چی براش بکشم میخوره تا ته و تازه اگه به خواست خودش کم هم بکشم ، تا تموم میشه با یه نگاه حسرت باری به خوراکی های موجود تو سفره نگاه می کنه که معلومه دلش خیلی میخواد بازم بخوره و خب منم تشویقش می کنم که بخوره!  حالا کاری که همیشه و دم لقمه آخر میکنه اینه که میگه واااااای چقد دادی بخورم ، دارم میترکم! هی من میخوام کم بخورم تو هی برام میریزی و منم مجبور میشم بخورم آخه حیفه!!!!! واقعا نمیدونم چی بگم این وقتا!!!! خندم میگیره و گاهی هم حرص می خورم!حالا امروزم همینکارو کرد طبق انتظار، تازه عصر که بیدار شدیم و میخواستیم چایی بخوریم رفتم یه کاسه فرنی در آوردم دوتا قاشق خوردم خوردم ازش و بقیه اش رو دادم دستش و اونم گفت خب دوس دارم بخورم ولی دارم میترکم همچنان نمیخوام بخورم! یه قاشق خورد با چایی و بقیه شو داد دست خودم که منم نخوردمش ، چاییم که تموم شده بود و داشتم لیوانمو میبردم تو آشپرخونه اون ظرف فرنی رو هم گرفتم دستم گفتم بیا بخور، اول گرفت و بعد یهو به خودش اومد گفت چرا داری گولم میزنی و شیطنت می کنی که بخورمش، مگه آزار داری آخه نیشخند منم پسش گرفتم و بردم گذاشتم تو یخچال! پارتنر خان شیکمو ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم ولی حجم وعده های خوراکی اش خیلی کمه! ولی مثلا هر دو ساعت -3 ساعت میگه دارم ضعف میره از گشنگی !! همین الانش هم 12 کیلو از من چاقتره! هعیییییی ، چقدر خوشحالم اون روزهایی که من وزنم ازش بیشتر بود تموم شده و کلی میتونم حس خوب و گاها بدجنس طوری داشته باشم نسبت به این قضیه! از خود راضی 

یکم کار دارم انجام بدم و برم جمع و جور کنم برای رفتن

آخر هفته ی پاییزی  دلچسبی داشته باشید دوستا

 

 

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩

 

یه شنبه ی بارونی

امیدوارم هفته ی پاییزی فوق العاده ای باشه برای هممون

پر از شادی و برکت و خوشی♥




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧

 

.

.

.


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢

 

دیروز صب ابری و بارونی من از ساعت هفت و نیم صبح و با نو.ا.ز.ش های پارتنر شروع شد... با اینکه شبش خیلی دیر خوابیده بودم ولی با یه حس خیلی خوب بیدار شدم.

تمام روز خونه بودم. از ظهر یکم کسالت داشتم ولی بازم از اینکه دیروز و خونه بودم راضی ام. کلی به خودم رسیدم به کارهای خونه رسیدم .بازی های رقابت های آسیایی اینچئون رو دنبال کردم وبا شادی بچه های والیبال مثل یه بچه نوجوون همپاشون ذوق کردم و خندیدم و افتخار کردم بهشون. غروبش بعد از مدتها موفق شدم فیلم  Amélieآملی رو که پریشب  دانلود کردم رو ببینم و خوبیش این بود که با پارتنر باهم دیدیم هم اینو همThe Great Gatsby گتسبی بزرگ رو که پنجشنبه شب دیده بودیم. هر دوتاشو دوست داشتم. مخصوصا لئوناردو رو که همیشه جذابه عینک حالا چند تا فیلم دیگم هست که میخوام پارتنر رو گول بزنم بشینه باهام ببینه! یکم از فیلم های روز دنیا عقبم ولی بازم خوشحالم که هر وقت بخوام میتونم فیلمایی که دوست دارمو ببینم! خیلی هاشونم مال ده سال گذشته هستن.

دیشب قبل خواب دوساعت داشتم سه تا( +یکی دیگه که پارتنر صبش مرتب کرده بود!)کشوی میز توالتم که توش لوازم آرایشی و بهداشتی مو چپونده بودم بعد ماه ها مرتب می کردم. اینا از اون کارایی ه که هرچقدرم براش برنامه ریزی کنم، فقط موقعی انجامش میدم که حالشو داشته باشم .دیشبم با اون معده درد وحشتناک یهو ویرش اومد! اونقدرم خوب شد که حد نداره. الان وقتی کشوهامو باز میکنم اونقدر مرتب و خلوت و تمیزن که کیفففففففففففف میکنم. همه چیزا رو دسته بندی و جابجا کردم و دم دست ترین کشومم توش لوازم مورد استفاده هر روزمو چیدم و امروز صب موقع آرایش کلی ذوق کردممژه تازه یک قسمت کمدم رو هم مرتب کردم. احتمالا هفته دیگه(شایدم فردا!) کلا چمدونامو در میارم که از توشون بوت هامو بیارم بیرون وبا کفش ها و صندل هام جابجاشون کنم.

فردا که تعطیله کلاس ندارم ولی دوشنبه رو می رم دانشگاه. الان که آفتاب شده ولی امیدوارم هوا بارونی باشه قلب




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩

 

 

صب داشتم دنبال موضوعی تخصصی تو نت می گشتم که با این عکسهای زیبا مواجه شدم.

گفتم برای شما که اینقدر مهربونید هم بزارم تا با هم از این احساس زیبا ، بهرمند بشیم♥

 

  

:)




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸

 

دیروز صب ساعت پنج و نیم بیدار شدم و بعد از دقیقا یکساعت رانندگی تو جاده ی نسبتا خلوت، ساعت 8 دم دانشگاه بودم. از کارگاه 4 ساعته ی صبح فقط یک ساعت تشکیل شد و از کلاس دو ساعته عصر بجز دیدن استاد، تقریبا هیچی! فقط از 8 تا 3 عصر من دانشگاه بودم! دوباره بعد از یه ساعت رانندگی برگشتم خونه و یه ساعت هم فقط ناهار خوردم و یکم استراحت کردم و بعد رفتم سر کار تا 8 شب! تقریبا مرده بودم! تازه شام درست کردم و ظرفارو شستم و جابجا کردم و فکر کنم تا خوابم ببره 12 بود.خیلی خیلی انرژی ام رفت ولی حس خوبی داشتم! خدا رو شکر بخاطر همه چیز.

اینکه عصری که برگشتم تو حالت داغون و فقط چند دقیقه ای که تونستم دراز بکشم و با گوشیم نظرات رو باز کردم و دیدم اینهمه پیام های خوب و محبت آمیز و با انرژی برام تو همین چند ساعتی که مشغول بدو بدو بودم فرستادید کلی، کلی ذوقیده شدم.

راستش تا حالا این وبلاگ و این نوشته ها فقط برای خودم بود. اصلا برام مهم نبود که خوانندهام کمن یا کامنتی برام نمی نویسن ولی بعد از آشنا شدن و دیدن این همه دوستایی که حتی بدون اینکه خودشون وبلاگ داشته باشن و توقعی بابت اینکه منم برم وبلاگشونو بخونم یا لینک کنم، برام پیام های مهربونی میزارن ،خیلی حالمو عوض کرد و حس دیگه ای نسبت به نوشته هام و مخاطبام پیدا کردم.فقط می تونم بگم که داره بارون میاد الان و من...

...خیلی دوستتون دارم




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦

 

 

فکر میکردم پاییز که بیاد چند تا کاره که همش مشغول انجام اونام!

پیاده روی روزانه ، اونطور که 6 ماه به خودم وعده اش رو می دادم تو خنکای پاییز و هوای ابری و نم نم بارون...

خواب عصر تو اتاق نیمه تاریک خنک و لذت خزیدن زیر لحاف وقتی پنجره های بالا سرت باز بازن...

تنبلی های ویژه ی پاییز و درست کردن کلی شیرینی و کیک خونگی و خوردن کلی نوشیدنی های گرم و دلچسب که من فقط تو پاییز و زمستون می خورمشون!

.

.

.

.

فعلا که نه تنها هیییییییییییچ کدومشون حتی برای یکبار ! عملی نشدن! بلکم کلاسام از امروز شروع شد و بنده به علت مشغله خیلی زیاد و نرسیدن به برنامه ریزیهام و خستگی مفرط! نتونستم برم و غایب بودم! حالا صب باید آفیس رو تعطیل کنم پاشم برم 100 کیلومتر اونور تر برسم به درس و مقشم! برام آرزوهای خوب بکنید که امسال بتونم به برنامه هام  و خودم برسم و زیاد بهم فشار نیاد.

مرسی




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱

 

اولین روز پاییز ...

اولین روز از فصل دوست داشتنی و جادویی و اعجاب بر انگیز من

اولین روز از چهارمین سال همخونه شدنمون...

اولین روز از بچه مدرسه ای شدنم دوباره بعد از چهار سال،

اولین روز از ماهی که یه عدد به عمرم اضافه میشه.

اولین روز از پاییزی که همیشه برام حسی ابهام بر انگیز و تلفیقی از اندوه و شوق و هیجان و نوستالژی باهم داره همیشه... تا همیشه...

 

اومدنت مبارک♥

 





قالب وبلاگ : sadafi:)