دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳۱

 

 

 

 یه دنیا حس تنهایی و دلتنگی و ترس و اضطراب...

حالا که خوب فکر می کنم می بینم چقدر خوشحالم که اون روزها گذشته و دیگه بر نمیگرده...

تازه به کمی آرامش رسیدم بعد از این همه سال تجربه و تلاطم و ....

نمی دونم چرا امشبم یه حس بی قراری دارم. به دنبال آرامش گمشده ام می گردم..

کاش اون لحظه ی مکدر شدنم امروز اتفاق نمی افتاد... اونوقت قطعا الان حال بهتری داشتم. شاید باز بتونم درستش کنم!

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠

 

دیشب رفتیم شهر موشها 2. در اوج بی حال و حوصلگی ام. درست وقتی هم که وارد سینما شدیم یه جر و بحث مزخرف _ بیخودی داشتیم با هم! فکر کن بعدش سرم رو بلند کردم دیدم رو صندلی ها ی روبرویی سالن انتظار سینما آقای رییس اداره فنی. و .حر.فه.ای شهر با همسر و دوتا بچه هاش نشستن!! (همشون سالهاست مشتری من هستن! و یه نسبت خیلی دور هم با پسرخاله ام داره!) میخواستم از خجالت بمیرم! فقط شانس آوردم باهاشون چشم تو چشم نشدم و دیگه تا لحظه آخر سرم رو گوشیم بود! البته به محض اینکه رفتیم برای دیدن فیلم و فیلم شروع شد پارتنر خان دست منو گرفت! منم که بی اعصاب تر از اون بودم که بخوام بحث و ناراحتی رو کش بدم در یک اقدام ضربتی گفتم برو برام پفک و هوبی بخر!! بعدش هم یه دستم چی .تو.ز.طلا.یی بود و اون یکی هم هوبی! داشتم فیلم میدیدم و میخوردم! راستش من کلاه قرمزی رو بیشتر پسندیدم! کلا کلاه قرمزی با شخصیت تر و داستانهاش هم اجتماعی تره و خب همه سنین ازش بیشتر لذت می برن ولی این شهر.موشها واقعا برای بچه های خیلی کوچیک خوبه! حوصلم سر رفته بود وسطای دیدنش!

یه عالمه کار دارم ، مخم  نمی کشه انگاری! اصلا نمیتونم کارهامو انجام بدم! خیلی خستم، خسسسسسسسسسسسسسسته! 

 

جمعه شام دعوت بودیم خونه خاله پارتنر، ساعت 12 اینا که برگشتیم من نشستم تازه به فیلم دیدن! از اون فیلم ها که دانلود کردم! The Lake House فیلم قشنگی بود، از بعد از Gravity طرفدار ساند.را بو.لا.ک شدم، کیو.نو ری.وز رو هم که از بعد از ما.تر.یکس! تا بخوابم ساعت 4 شده بود! صبحش هم که 8 بیدار شدم با چه حالی، خدا داند!!! میخواستم نیام آفیس که مشتری زنگ زد پشت در بود دنبال کارش! مجبور شدم بدو بدو بیام آفیس!البته خوب شد که اومدم خیلی شلوغ بود دیروز صب تا ظهر. پنجشنبه شب هم About Time رو دیده بودم  اونم همشونو تنهایی! تازه چند تا فیلم دیگم دانلود کردم که هر وقت دیدم تعریف میکنم!اگه فیلمهای درام و فانتزی دوست دارید اینا فیلم های خوبی هستن!       

   × صب نون پنیر گردو خوردم، هنوز لثه هام داره می سوزه! اینقدر آدم حساسی هستم من!

 

 

   

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧

 

چند روز قبل تو مدت زمان یک روز هم کلید یدکی آفیس بنده رو که تازه بعد رفتن شاگردم عوضش هم کرده بودم گم کرده بودن!! هم پارتنر خان کیف پول خودشو گم کرد!!! جدای از اون مبلغی که توش پول بود، خود کیف پول چرم دست دوز گرون قیمت و هدیه تولد مامانم برای تولد پارسال پارتنر خان بودش! یعنی آه از نهادم در اومده بودا! کلی کارت اعتباری و اینها هم توش بود، مقدار متنابهی هم غر زدم به جونش و گفتم شما می خواهید منو دق بدید! 

امروز صبح به فاصله نیم ساعت کمتر! هم کلیدم پیدا شد و هم پارتنر خان فرمودن که مدیر مدرسه سرکوچمون زنگ زده بهش که آقا شنبه بیا کیف پولتو از من بگیر! خدارو شکر،خیلی خوشحال شدم. گفتم که فقط میخوان من دق بکنم!

×طبق معمول پنجشنبه ها دلم گرفته! کلی کار دارم آفیس که بیشترشونو تو این ساعت ها با بی حوصلگی کامل دارم انجام میدم! امروز پارتنر گفت که شب منو می بره شهر موشها ببینم ! نیم ساعت قبل که زنگ زدم گفت اونقدر کار داره که هر وقت کارش تموم شد میاد دنبالم! البته که خودمم زیاد حوصله سینما رفتن نداشتم امشو بجاش کلی فیلم عشقولانه دانلود کردم که دوس دارم ببینمشون.




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦

 

صب که بیدار شدم هوا ابری و خنک و زمین خیس بود ، من بودم و اتاق نیمه تاریک و باد ملایم و حس پاییزی

دیشب خیلی دیر خوابیدم.چند تا از اعضای فامیل پارتنر که تو یه سن و سالیم رو دعوت کرده بودم شام و دور همی خوش گذشت خواهر زادش هم که همسن منه همون روز رفته بود ثبت نام ارشد و برامون شیرینی خریده بود آورد و منم که شام قبولی دادمنیشخند. هنوز نمیدونم چرا خستگی مهمونداری 15-20 نفره رسمی برام با مهمونداری خودمونی 6 نفره یه اندازس!!! یه جاش مشکل داره!

دوشب قبل یه مشتری اومده بود(با دخترش و نوش) و داشت نوبت میگرفت برای مهمونی که داشتن و بین این حرف زدن ها اونقدر ازم تعریف کرد و بهم اظهار محبت کرد و گفت دوستم داره(خانووومه بابا!!) که هم کلی حال کردم (هر بار میاد ازم تعریف میکنه!) بعدش یه لحظه فکر کردم شاید داره خرم میکنه! که تخفیف بگیره!!! نمیدونم چرا هر کی ازم خیلی تعریف می کنه بعد از یه لحظه فکر میکنم نکنه ریگی به کفشش باشه! خیلی حس بدیه این شک و تردید و من فکر میکنم حتی اگه یه نفرم ازته قلبش این احساسات رو داشته باشه و به زبون بیاره اونقدری که ما چند رنگی دیدیم تو جامعه ، بازم باورش نمی کنیم ته ته دلمون از ترس اینکه بهمون آسیب بزنه این احساس!

*از صب به خودم گفتم خوش اخلاق باش، لا اقل خوش اخلاق تر از روزهای گذشته. به هر کسی که وارد محیط کارت میشه توجه ویژه بکن، چون اون اومده که روزی و برکت ترو زیاد کنه. همین چند دقیقه پیش یه مامان و یه پسر بچه کوچیک اومدن. بچه هه خیلی بهانه گیر و ترسو بود! میگفت از دور.بین نمی ترسم از نو.ر می ترسم!!! خلاصه که بچه بد قلق بود ولی اونقدر باهاش حرف زدم و شوخی کردم  که یخش باز شد و کارمون راه افتاد. موقع رفتن مامانه گفت پارسالم آورده بودمش پیش شما و به پسرش گفت:دیدی چه خانوم مهربونیه، من که گفته بودم میریم پیش این خاله خوش اخلاقه! حس خوبی داشتم مژه




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢

 

قبض دوتا خط تلفن آفىس رو میز کارمه و به لطف گوشی های اندرویدی و اینترنت وای فای و  و.ا.ی.ب.ر عزیز جمعادوتایی زیر 20هزار تومن شده پولش و تازه هفته قبل هم که اس ام اس قبض موبایل همراه اولم اومد چشام شیش تا شد!!! چون برا اولین بار در تاریخخخخخخخخخخخخخخخ پول موبایلم 7600 تومن اومده بود! از خوشحالی شوکه شده بودم! به پارتنر خان گفتم جایزه چی برام میخری!!! البته ایشونم خاطر نشان کردن بنده یه خط اعتباری هم دارم که مسئولیت دائم الشارژی اون خط با اونه! بیچاره!! چه کار خوبی کردم برا مامی گوشی خریدم هزینه هنگفت تلفن خارجه از رو جیبامون برداشته شد واقعا! تو این سه سالی گمونم بالای 2-3 میلیون پول تلفن خارجه داده باشم! 

پستچی مهربون یه بسته پستی که چارشنبه سفارش داده بودمو برام آورد! روز شنبه ای حالمون کمی بهتر شد! البته اون چیزی که از توش دریافتم یکم کمتر از سطح توقعم بود! داستانش هم اینه که برا خودم بعنوان هدیه! یه فلاسک به شکل لنز دوربین خریدم! گرون هم هست البته! گفتم نه اینکه هنرمندم و دانشجو امخجالت و عاشق این چیزام، یکم خودمو تحویل بگیرمعینک! بامزس اگه حال داشتم عکس هم میزارم بعدا!

 

×بعدا نوشت:

اینم یه مدل دیگشه که ماگ ه 

دیروز که جمعه بود کله سحر شیش صب!!! دقیقا بیدار شدم و شب هم خیلی دیر خوابیدیم! دعوت شده بودیم و.ر.سک ، پارسال هم رفته بودیم و خیلی خوب بود ولی بیشتر از 4 ساعت بود رفت و آمدمون و اونجا هم کلی حرکات موزون و پیاده روی و تپه نوردی کرده بودیم و خییلییییییییییییی خسته بودیم شب! برگشتنی 4 تا ماشین بودیم و همسر خواهر پاتنر لیدرمون بود! که مثلا همه با هم هماهنگ برگردیم و ساپورت هم باشیم اونم نامردی نمیکرد بیشتر از 70-80 تا بره! یعنی یه جاهایی که 100 تا میرفت من از خوشحالی اشک شوق می ریختم! چند بارم هی به پارتنر گفتم ترو خدا بیا ما خودمون سریعتر بریم اینطوری تا صب نمی رسیم خونه! ولی خب نمیشد دیگه همه با هم بودیم و پشت هم! منکه عمرا تو ماشین نمی خوابم یک ساعت آخر راه یه چشم باز بود یکی بسته و همش چرت زدم واقعا از ترس اینکه نکنه تو اون جاده کوهستانی و بد پارتنر خوابش بگیره با اشک و آه خودمو بیدار نگه داشته بودم! اومدم خونه هم بی هوووووووووووش شدم الانم با بدن درد در خدمت دوستان و مشتری ها و شما هستم!

دیشبم وقتی ما بیهوش بودیم یه بارون باحالی اومده بوده صب هوا ابری و تاریک و نسبتا خنک بود. البته که الان آفتاب شده!! :|

×وبلاگ ها دونه دونه بدون خدافظی  تعطیل میشن... حس خیلی بدیه. هی بری تو یه وبلاگی به امید یه نوشته ی تازه، هی بخوری تو  خط اول پست قبلی، تا حدی که حالت بهم بخوره از دیدن اون جمله تکراری! درک نمی کنم این مدل رفتن ها رو...




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩

 

الان از اینترنت شاتل یه دختر خانوم ناز نازی ای  تماس گرفتن باهام و اطلاعات شناسنامه ایم رو باهام چک کردن و گفتن غرض از تماس، تبریک تولد من بوده! با 3 گیگ ترافیک رایگان که به اکانتم اضافه شده. دستشون درد نکنه!(تولد شناسنامه ای!)لبخند

 

پارتنر خان دیشب به یاد دوران طفولیتم منو برد کتابفروشی و لوازم تحریری مورد علاقه بچگی هام و برام وسایل مدرسه  دانشگاه خرید! تازه رفتم تو قسمت پاکن ها ولی اصلا در حد اون سالها نبود وسایلی که داشتن وقتی به متصدی اش می گفتم خانوم تنوع لوازمتون 20 سال پیشا خیلی بیشتر بود، پارتنر خان بهم سقلمه زد!!! بعد که اومدیم بیرون گفتم چی بود اون حرکتت؟ گفت آخه مثل بچه های 7-8 ساله بودی خانومه همچین نگاهت میکردتعجب! گفتم خب چیه دوس دارم لوازم تحریر تازه چه اشکالی داره من این همه ذوق کنم از بودن وسط دفتر کتابا و بوی خوب نویی شون. بعد یه نگاه تاسف انگیز بهم کرد گفت همسنای تو برا بچه هاشون لوازم تحریر میخرن!  منم خنثی. خلاصه که یه حالی داد و یه حالی هم گرفت وسطاش! منم شب اومدم خونه وسایلم رو چیدم رومیز با کلی ذوق و شوق ازشون عکس گرفتم برای مامی که داشتم تو و.ا.یبر باهاش می حرفیدم فرستادم و ازش تشکر کردم که همیشه برام بهترین و  قشنگ ترین چیزهایی که میخواستم رو می خرید♥ من همیشه زیباترین و فانتزی ترین لوازم تحریر رو داشتم ، خیلی هاشونم تا همین الان تو جعبه های تو انباری دارم، خیلی از دفتر های فانتزی رو هم که استفاده نکرده بودم بخشیدم با کلی عکس برگردون های پری دریایی و سفید برفی  و...بهترین روزهای زندگیم همین روزهای قبل مهر بود که مامانم منو می برد کتابفروشی و من چه عشقی میکردم... یادش بخیر

 

 

دیروز کلا آفیس تشریف نداشتم ، بعد فکر کن N نفر زنگ زدن که کارم داشتن و میخواستن برای پول دادن بهم بیان و خب من که نمیتونستم برم!!! فکر کنم کلی پل از کف دادم! رفته بودم شهر دوست  و همسایه برای خرید و کارهای بانکی و غروب هم نوبت دکتر داشتم برای سونوگرافی سالانه! 

رفتم دوتا تاپ بخرم برا زیر مانتو، یهو یه پیراهن دیدم و گفتم برم پروش کنم! قبلش چند تا مغازه رفته بودم برای پیراهن نیمه رسمی، آخه علاوه بر سالگرد ازدواج، و تولدم که تو راهه، یه عروسی هم خیلی یهویی چند روز قبل دعوت شدم از طرف یه دوست که خیلی صمیمی بود و الان چند ساله اصلا ندیدیم همو! همون که پارسال آذر ماه شب قبل تولدش بهش زنگ زدم و بعد N سال با هم حرفیدیم! گفت عروسی داداششه(که خیلی با اونم صمیمی بودم) و من اسمم تو لیست مهمونهای دعوتی هم داماد بود هم دوستم! یعنی دوبار دعوت شدم و باید باید بیام! به پارتنر خان هم گفته بودم و هنوز جواب قطعی نداده ، خلاصه گفتم برا اطمینان یه لباسی داشته باشم برای این مراسم در راه!خب یه پیرهن پوشیده بودم ولی با اینکه قشنگ بود خیلی به تنم میچسبید و یکم معذبم میکرد و اونو نخریدم تا اومدم تو این مغازه و اون پیراهنه رو همینطوری دیدم وبرداشتم پرو کردم و باورم نمیشد اینقد خوب بود رو تنم، اگه 10 بار هم یه پیراهن رو میدادم بدوزن اینقدر فیت تنم نمیشد و اینقدر خوب به مدل بدنم نمی اومد، قیمتش هم خیلی خوب بود پنجاه و خرده ای! اصلا درنگ نکردم  و سریع خریدمش!!!! فقط یکم کوتاه بود که چون مراسم مختلطه جوراب شلواری میپوشم باهاش :) دیروز همینطوری یهویی کلی خرید کردم از لباس ز.ی.ز تا کیف و مانتو برای دانشگاه! (البته که همه اینها به اسم دانشگاهه وگرنه چه فرقی داره دانشگاه با غیر دانشگاه!)کلا حال کردم که مثلا مانتو رو تو 10 دقیقه خریدم کیف رو تو 20 دقیقه و بقیه خریدامم همینطور! فقط دیروز پلیس نامرد برای 5 دقیقه پارک ممنوع یه فیش 15 هزار تومنی گذاشت زیر برف پاکنم و حالمو گرفت! بقیه اش خوب بود! ناهار هم سالاد الویه درست کرده بودم و نون هم خریدم و  رفتم خونه دوستم که داره مامان میشه و حالش زیاد خوب نیست با هم بودیم و کلی هم حرف زدیم!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٦/۱٥

 

 

از صبح که اومدم آفیس مثل یه دختر کاردان و خوب نشستم به کار کردن و انجام پروژه های مشتری ها. حالا فکر نکنید خواب نما شدمااااا الان اوضاع اقتصادی_ جیب مبارکم اینطوری می طلبه!!!!  نیست که با پرداخت شهریه دانشگاه نیمه دولتی شوک الکتریکی به خودش  و موجودی حسابا  و کارتهای بانکیم وارد شده، در صدد جبران _ نیشخند فکر کن که در این حد که طرف پنجشنبه 10 تا سفارش داده الان آماده تو نوبت چاپ _ کارش!!! می دونم، خودمم باورم نمیشه به این سرعت عمل! عینک

باید یکی رو بیارم برای کارهای اینجا، حتی فرصت دکتر رفتن و خرید رفتنم ندارم این روزا! دقیقا یک ماهه! خدایا خودت یه آدم درست و سالم و حرف گوش کن رو به راه آفیس من راهنمایی بفرما،آمین!فرشته (خداییش اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با شاگرد جماعت رو ندارم!)بیشتر نگرانی ام هم اینه که از مهر کلاسهامم هم دقیقا آخر هفته هاست که من پیک کاریمه! حالا یعنی یکی هم بیاد بنده خسته و کوفته بعد از دو سه ساعت رانندگی بعد کلاس هام باید بیام اینجا مشتری راه بندازم اونم با کار یدی!!! آخ خدایا خودت توان و انرژی و اعصابش رو بده.

پنجشنبه می خواستم بیام بنویسم ولی نشد، هم یکم کسل بودم هم بعدش یهو سرم خیلی شلوغ شد و تا ویروقت اینجا مشغول کار بودم و خلاصه نشد، از اینکه اون پست قبلی مونده بود رو جدید ترین یادداشتم خودم هم حس منفی می گرفتم.

ظهر تو راه برگشت از کار رفتم یه مقنعه بنفشخجالت خریدم برا خودم! رنگش رو دوست دارمو با کوله ام هم سته! ولی وقتی اومدم خونه و سرم کردمش دیدم قدش از اونی که می خواستم کوتاه تره و من مقنعه کوتاه نمی پوشم! حالا اگه بشه دو سه تا رنگ مختلف پارچه بخرم بدم برام بدوزن بهتر و بصرفه تره!

دوستم که فهمیده داره مامان میشه پنجشنبه تو وایبر برام عکس یه لباس سر همی گوگولی رو که رفته بود خریده بود فرستاد ، وای اصلا یه حس خوبی داشت که نگوووووو، اینکه تصور کنم چند ماه دیگه یه جفت پای گوگولی تپلو قراره از اون سرهمی آویزون بشه وااااااای خیلی حس خوبی داشت خیلی!

پنجشنبه بعد از کار زیاد و با حال بدی که داشتم چون پارتنر گفته بود بریم بعد شام خونه فامیلش شب نشینی و منم نمیخواستم نه بیارم تو کارش یه شامی خوردیم و حاضر شدیم رفتیم شهر دوست و همسایه ، یکی دوساعتی خونه خواهرش بودیم و بازم موقع برگشتن خواهر زاده دوسال و نیمه اش چسبید به من که تو نرو. گفتم نمیشه من باید برم خونه خودمون.گفت پس من میام باهات. میدونستم پروسه چیه! باید با خودمون می بردیمش مثل همیشه یه دور می زدیم و برش می گردوندیم خونش.با اینجال اون طوری که به من چسبیده بود هر چی مامان و بابا و خواهرش و خالش و بقیه میگفتن نرو دلمون تنگ میشه مامان گریه می کنه نمیتونه بدون تو بمونه که مثلا این بچه یکم دلش بلرزه و با من نخواد بیاد ، هیچ فایده ای نداشت چنان بهم چسبیده بود که حاضر نبود یه لحظه از من جدا بشه بره بغل پارتنر/داییش حتی!!!موقعی هم که میخواستم کفش بپوشم همش می گفت صبر کن ، نرو من میام! یکم که نق میزد می گفتم من بچه نق نقو دوس ندارما! یه لبخند گشاد بهم میزد که فقط بخواد دل منو بدست بیاره. کلا هر چی میگفتم (حتی یکم با بدجنسی که بیخیال اومدن بشه!) فایده نداشت و حرفمو گوش می کرد. آخرش هم اومد و بازم بعد نیم ساعت تو خیابون گشتن و دور زدن با اشک و آه ازمون جدا شد !

دوتا نکته هم هست تو این جریان یکی ناراحتم می کنه و یکیش خوشحالم! اول اینکه  از اینکه این بچه هر بار با ناراحتی از من جدا میشه ناراحت میشم واقعا، آخه خیلی کوچولوعه و واقعا نمیشه رو حساب حرف الانش برش دارم بیارم خونه اونوقت بهانه بگیره و گریه زاری کنه چون میدونم تو این سن اصلا بچه نمی مونه پیش کسی تنهایی وگرنه حتما می آوردمش. دوم خوشحالم از اینکه این بچه با توجه به جدیت من و الکی آوانس ندادنم به بچه ها و اینطور دوستم داره اونم تو خانواده ای که بچه ها اجازه ببخشید ر.ی.د.ن رو سر بزرگتر ها رو هم دارن از طرفشون! یعنی اینقدر محبت خاله خرسی میشه به بچه ها تو اون خانواده که آدم حالش بهم میخوره. نمونه اش هم خواهر بزرگه این بچه هست که ادم حالش بهم میخوره از لوسی و بی ادبی اش! منم واقعا تحمل این مدل محبت کردن و این بی ادبی ها رو ندارم چون با اینکه خودم تک دختر بودم یادم نمیاد که مامانم یه بار لوسم کرده باشه یا از اشتباه و بی تربیتی ام چشم پوشی کرده باشه!! بعد هم اینکه این بچه در حالی بهم وابسته و علاقه مند هست که با هیچکدوم از اونهای دیگه چه خاله و عروس و هیچ کس دیگه تو خانواده اینطور نیست  و  این بازم در حالیه که من اصلا و ابدا محبت و توجه ای از اعضای خانواده پارتنر دریافت نمی کنم! هر چی هست از سر ادب و اجبار هست و نه هیچ حس نزدیکی! نمیخوام اینجا سر ناراحتی و درد دل باز کنم ولی دیدن این وابستگی که مثل یه خار تو چشم اونهایی که واقعا چشم دیدن منو ندارنه، خیلی حس خوب و پیروز مندانه ایه! همین منو بس عینک

دیروز هم که جمعه بود یکم کسل شدیم رفتیم بیرون دیدیم اونقدر وحشتناک شلوغه که بعد نیم ساعت توبه کنان ،فقط از سوپر خرید کردیم و فیلم خریدیم و پریدیم تو خونه !! آخر شب هم با مامی حرف زدم ،اونم دلگرفته بود و متاسفانه بجر چند دقیقه حرف زدن باهاش کاری از دست من بر نمی اومد. بعد هم ساعت 12 بی هوش شدم.خدارو شکر این مشکل نخوابیدن داره کم کم رفع میشه و دو سه روزه وضعم بهتر از قبله!

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۱

 

 

تا حالا شده با برنامه قبلی بری موسسه ای جایی  برای گرفتن یه نوع خدمات خاص، دو ساعت از امکانات اونجا همه جوره استفاده کنی بعد موقع گرفتن فیش و پرداخت مبلغ بگی عه! من  کیف پول همرام نیست الان!! میشه بعدا بیام حساب کنم!

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٠

 

+: شنبه به قول دوستم روز خاصی بود در تاریخ زندگی هر دومون! من رفتم برای ثبت نام ارشد و اونم بصورت خیلی یهویی فهمید که داره مامان می شه! یه حس خاصی بود. از اولش. از همون موقع که من اولین نفر بعد از خودش بودم که این خبرو می شنید و تو حس و حال طرف مقابل شریک میشد. حال عجیبی بود! دوستم خیلی هول شده بود ، هیجان زده بود و بغض کرده بود. منم واقعا نمی دونستم چی بگم! اخه تازه تصمیم گرفته بود که 6 ماه بعد اقدام کنه، حالا لطف خدا خیلی زودتر شامل حالش شده بود.براش خوشحال شدم مهم این بود که تصمیمش رو گرفته بود حالا تو زمان بندی اش یکم برنامه ریزی هاش بهم ریخته که کاریش نمیشه کرد.

0: دیروز دختر خالم عکس ویزای شینگنش رو برام وایبر کرده بود! یکی دوساعت بعدش تو پوچی بودم. اعصابم بهم ریخته بود که چقدر همه چیز می تونه برای یه نفر رو روال و غلتک و بقول معروف هلو تو گلو باشه! اونوقت همون چیزا رو،یکی دیگه هر چی براش دست و پا می زنه ازشون بیشتر دور میشه و رسیدنش سخت تر میشه. با همون حال گرفته و آویزون رفتم سر کار عصری!شب که برگشتم حالم خیلی خوب بود! تو همون چند ساعتی که سر کار بودم و فکرم دور و بر همین چیزا چرخ می زد دیدم نه! باز کور شدم از خودم و نمی بینم که همین داشته های من چقدر برای یکی دیگه می تونه آرزو باشه، در واقع تنها چیزی که الان توش احساس کاستی می کنم ، مادیاته! وگرنه از همه چیزهایی که دارم راضی ام و پول و مال هم تنها چیزیه که همیشه می شه بدستش آورد. همینا رو اومدم به پارتنر خان گفتم و فکر کنم طفلی!خیلی خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید که من به این نتیجه رسیدم !!!

-: این شبا بی خوابی ها و بد خوابی ها داره دیوونم میکنه. دیشب نمیدونم حدود سه بود که خوابیدم در صورتی که از ساعت 11 و خرده ای رفته بودم که بخوابم! واقعا حالم بد و منقلب میشه. دوتا موضوع هست که فکر میکنم تاثیر گذاشته رو این بد خوابی هام. یکی اینکه امسال از اول تابستون این کمپرسور کولر (که نمیدونم چراااااااااااااااااا موقع نصبش پشت پنجره اتاق خواب!!!!پارتنر خان فکر نکرد جاش مناسب نیست اصلا)، خیلی صدای بدی میده .یعنی از قبل خیلی بیشتره صداش! یکی هم اینکه به سمفونی ناهماهنگ شبانه ی پارتنر خان حساس شدم. واقعا هم نمیدونم چیکار کنم. هم دلم نمیاد وقتی میگه میرم تو اون اتاق می خوابم بزارم بره هم اینکه نمیتونم هر شب 10 بار صداش کنم که سرش رو جابجا کنه. این صدای سمفونی پارتنر هم از سالهای قبل خیلی ناهماهنگ تر و خراشیده تر شده! درست مثل صدای کمپرسور کولر! یه بار بین حرفا انداختم که بره دکتر گوش و حلق و بینی منتها مثل اینکه نگرفته!!! چیکار کنم خیلی حال بدی دارم شبها! حالا امروز تو راه اومدن آفیس رفتم در مغازه یکی از مشتری هام که سرویسکار کولر و این چیزاس گفتم تروخدا امروز بیا چک کن کولرمونو! قول داده بیاد. امیدوارم بد قولی نکنه!چند بار پارتنر خان به خود نصاب کولر زنگ زده تو این چند وقته ولی هی پیچونده نیومده گفته وقت ندارم! حالا امیدوارم این یکی منو رو سفید کنه بیاد شاید امشب یکم آرامش رو تجربه کنم.

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦

 

 

دوست دارم 100 تا خط بنویسم ولی خیلی گیج و ملنگم و بشدت دلم میخواد همینجا بخوابم!(چه عجب بعد از چند هفته بی خوابی و بد بختی!!)

الانم اومدم بنویسم برای دلم برای اینکه کنسرت دیشب  رو خیلی دوست داشتم  و میخوام عینک قضاوت و نیمه خالی لیوان بینم رو در بیارم و فقط از خوبی هاش بگم که حس این پسر لاغر اندام و نحیف عالی بود، اون صدایی که داشت و هر 4 تامون متعجب از اینکه این صدا ، با این قدرت و انرژی و کیفیت، چطوری از همچین بدنی میاد بیرون.

◘ از بغض کردنم موقعی که گفت عاشقتونم و اصلا دلیل اینکه الان زنده ام شمایید... این که واقعا هنوزم چشمام اشکی میشه از این همه حس خوب و انرژی و لطف خدا. تنها چیزی که همش تو مخم چرخ میخوره از دیروز تا حالا و همیشه ، آرزوی سلامتی برای این پسر  و همه هست.... 

♥تمام کنسرت رو به عشق فریاد زدن این آهنگ که حسن ختام مراسم بود ،ذوق زده منتظر بودم ....

یه جاهایی از شدت هیجان و تعجب پارتنر خان که با چشم های گرد شده به همخونی و فوران احساسات من نگاه میکرد، معذب شدم ولی از اون برق نگاه مهربونش حس خوبی گرفتم. از اینکه میدید من اینقدر دارم حا.ل میکنم خوشحال بود.

تو 4 نفرمون فقط من بودم که تا حدودی با آهنگ هاش آشنا بودم و یه سری شونو بلد بودم، پارتنر خان و همسر دوستم که کلا نمیشناختن این بنده خدارو! البته در حین اجرا یه سری آهنگ ها پارتنر خان چند تا آهنگ رو یادش اومد بس که من تو ماشین گوش می دادمشون 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳

 

امسال پاییز با یه عطر و بوی جدید میاد به زندگی ام.. یکم هیجان و تکاپو ی بیشتر....

امسال پاییز دوباره بعد از سالها بچه مدرسه ای دانشگاهی میشم!

اون کوله ی بنفشی که چند هفته قبل از خیابون منوچهری خریدم رو می اندازم رو کولم و می رم دنبال ماجراجویی . تو مسیری که میشه آسمون ابری و زیبای خدا رو با نرکیبی از کوه و جنگل و نم بارون و  دریا و سلکشن مورد علاقه آهنگ هات تخت گاز بری....


خدایا شکرت ♥




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢

Hi buddies!

چقد این چند روزه حرف برا زدن دارم! خسته نباشم، گمونم آشتی که حجم و زمان نویسندگی اش رو کم کرده، من اومدم جاشو پر کردم! البته که خب اونهایی که آشتی مینویسه درس زندگیه و مال من فقط لحظه هایی از زندگی خودمه .

دیروز که اون پست رو نوشتم ، تازه اول داستانم بود! ظهرش ساعت 12 پارتنر خان اومد آفیس پیشم و یکم نشست و بعد هم برای کار دانشگاهش باید تماس میگرفت دانشگاه که هر چی به 3 تا شماره ای که از دانشگاه تو سایتشون پیدا کرده بودم براش زنگ زدیم جواب ندادن که ندادن! بدون اغراق نیم ساعت داشتیم تماس میگرفتیم ولی یک آدم زنده وجود نداشت تا گوشی رو برداره! دانشگاه هم از اینجا یکمی کمتر از 2 ساعت راهه. خلاصه نشون به اون نشون که پارتنر مجبور شد برای یه کار یه دقیقه ای این همه راه رو بره تا اونجا، به من گفت میایی با هم بریم؟ منم از اونجایی که بسسسسسسسسسیار دلرحم و مهربون و پایه هستم و اصلنم خسته و گیج ومنگ و داغون نبودم! قبول کردم!!!ساعت 12 و نیم راه افتادیم رفتیم و کار یه دقیقه ای رو انجام دادیم و ناهار هم یکم دور تر از شهر مزبور رفتیم کته کبابی با اعمال شاقه! اینطوری که یه کته کبابی نسبتا معروف!(به گفته پارتنر خان!) بعد کلا 4 تا میز 6 نفره بود تو یه وجب جا با 50 تا آدم گشنه ی منتظر که تو گرمای 40 درجه منتظر بودن جا خالی بشه برن بشینن! البته ما 10 مین منتظر موندیم چون درست پشت سر ما کلی آدم اومد تازه! بعد هم که ما نشستیم و یه زوج دیگه هم اومدن سر میز ما، روبرومون نشستن. بعد اونقدر گرم بود که من شر شر عرق می ریختم و با جعبه دیتمال کاغذی خودمو باد میزدم همش، به محض قورت دادن آخرین لقمه هم پریدیم که عذاب وجدان کمتری داشته باشیم از چهره های پشت شیشه مغازه که زار زار مارو نیگا میکردن که کی میخوایم پاشیم اونا بیان بشینن ناهار بخورن! بعد فکر کن یه کفگیر پلو ی شفته و یه دوغ و 4تا سیخ کباب چنجه و دوتا زیتون شد 50 هزار تومن!!! کلا یه ربع نشستیم و خوردیم و فرار کردیم! خیلی مسخره بود بنظرم و اصلا نسبت به کیفیت محیطش نمی ارزید! 

بعد هم تو راه برگشت چند جا نگه داشتیم و فروشگاه ها رو از نظر گذروندیم(البته که پارتنر اصلا علاقه ای نداره و در واقع من تنها از نظر گذروندم ) یه فروشگاه بزرگ خانه و آشپزخانه  هم بود که رفتیم از اونجایی که سطل زباله میخواستم برای آشپزخونه و یه طبقه فقط این چیزا ب/د . دوییدم رفتم بالا دیدیم به به چه سطل زباله های خوشگل استیل و رنگی رنگی ای. بعد دیدم قیمتش از 250 هزار تا اونی که من پسندیده بودم 750 هزار تومنیه!! خیلی باحال بود . به پارتنر می گفتم بیا بخریمش!!! گفتم بالاخره پولداری باید از یه جا شر.ع بشه دیگه!! بیا اینم از جاش خلاصه که به حرف من گوش نداد! گفت با این قیمت باید ربات باشه یا حداقل سطل هوشمند!!! خنده

خلاصه که برگشتیم و من رسما داشتم تلف می شدم از گرمای وحشتناک و خستگی . از همونور یه راست اومدم آفیس! چون اگه میرفتم خونه و لباسمو در میا وردم دیگه نمیتونستم بیام بعد پشت هم چند نفر اومدن که کارهاشونو انجام دادم و با دوستم حرف میزدم که یهو حالم بد شد. یه دل درد خیلی بد و وحشتناک و عرق سردی که نشسته بود رو تنم و واقعا یه حال مزخرف. از اونور هم پارتنر خان قبلش زنگ زده بود که من موقع رفتنمون در خونه رو یه قفل کرده بودم و حالا که اومدم خونه در و باز کنم میبینم دوتا قفل شده! یعنی چی؟؟؟؟ هر چی میگفتم مطمئنی، اشتباه نمیکنی میگفت نه که نه! گفتم خب چیزی شده؟ خونه بهم ربخته؟ رفتی ببینی طلاهام سر جاشونه یا نه، گفت نه دیدم خونه بهم نریخته منم دیگه چیزی رو چک نکردم و اومدم سر کار!!!! فکررررررررررر کن!!! دیگه با همه این داستانا حالم خیلی بد شده بود هم جسمی و هم دلشوره گرفته بودم از بیخیالی پارتنر و نگرانی خونه. با اینکه گفته بود زود میاد دنبالم که بریم خونه دیدم اصلا جایز نیست موندنم! واسه همین دیگه ساعت 7 زنگ زدم آژانس و دوییدم رفتم خونه ، بعد از اینکه همه جا رو چک کردم و خدارو شکر امن و امان بود. رفتم یه د.و.ش گرفتم و کتری روشن کردم و افتادم رو مبل تا همون ساعتی که پارتنر خان بیاد! البته این وسط ها ظرفهای شسته مهمونی دیروز رو جابجا کردم و ظرفهای مونده رو شستم و ماشسن لباسشویی هم روشن کردم و بعد همش اینترنت بازی بود و باد خنک کولر و حال من که کم کم بهتر میشد. شبم مثلا میخواستم زود بخوابم که باز تا ساعت 12ونیم 1 طول کشید و صب هم اومدم آفیس و عصر هم که باز استراحت نکردم و الانم دوباره آفیس تشریف دارم!!!

* امروز صب از تو .ر.خ.ت.خ.ا.ب که اینترنتم رو چک میکردم دیدم اون کنسرتی که هفته قبل مرتضی پاشایی تو اینستا.گرامش زده بود برای مرکز استان ما و آدرس ایران کنسرت رو زده بود برای تهیه بلیط و من رفتم تو سایت ایران کنسرت دیدم خبری نیست از این کنسرته و زنگ زدم و گفتن که کنسل شده!!! در واقع کنسل نشده بود و تازه بلیطش رو گذاشتن رو سایت برای فروش و من کلی دوباره خوشحال شدم! همون هفته قبل که شنیده بودم و کلی ذوق کرده بودم به پارتنر گفتم که بریم؟؟ اونم گفت بریم. بعد که زنگ زدم و گفتن کنسل شده بهش گفتم و حالمم خیلی گرفته بود و امروز کلی ذوقیده زنگ زدم که نههههههههههه بر قراره کنسرت و بلیط بخرم؟ گفت ازه مگه میشه تو دوست داشته باشی و بخوای و من بگم نه! و بخر! منم گفتم تنها بریم یا به کس دیگه ای هم بگم که بیشتر باشیم که گفت هر طور که دوست داری خودت به قلوی سابق زنگ زدم اول که گفت از شوهرش می پرسه و میگه که بعد نیم ساعت معطلی!!(عجله داشتم چون رفتم دیدیم ردیف های جلو همه فروخته شده و فقط دو تا نصفه ردیف از وسط سالن مونده و بقیه همه ردیف های خیلی تهه!) گفت که ما نمیاییم و شما برید خوش بگذره! و منم به اون دوستم که جمعه ژیشمون بودن زنگ زدم و اونم گفت میاییم و 4 تا بلیط خریدم با یه عالمه ذوقیده گی برای اولین کنسرت زندگی ام!!! خجالت




 
نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٦/۱

 

دیشب دوستم و همسرش شام پیشمون بودن و شب خوبی بود.

فکر می کردم  منی که مهمونی هام همیشه حداقل 15 نفریه، مهمونداری از 2 نفر باید به سادگی آب خوردن باشه ولی بازم نمیدونم چرا تمام دیروز رو درگیر بودم و اصلا فرصت استراحت نداشتم. با اینکه خیلی ساده بود همه چیز!متفکر ساعت 1 شب هم که جابجایی های کلی رو انجام داده بودم  و رفتم که ب.خ.وا.بم دیدم اصلا این مخم نمی خواد شات دوان بشه! حتی رو هایبرنیت هم نمی رفت تا بتونم یکم تجدید قبا بکنم! نشون به اون نشون تا ساعت 2 که تو تخت م غلت زدم. بعد هم که دیدم نه! نمیشه، پاشدم اومدم رو کاناپه و تی وی و اینترنت رو روشب کردم و تا 3 و نیم مشغول بودم و بعد از لنبوندن دوتا شیرینی خامه ای!!! رفتم کپیدم بالاخره!

الارم گوشیمو هم از ساعت 7، گذاشتم رو 10! که دیگه تا اون موقع نهایتا بخوابم، البته ساعت نه و رب بیدار شدم و البته منگ بودم. تماس گرفتم پارتنر که گفت تا 10 میاد دنبالم واماده شدم 10 و رب سر کار بودم دیدم دوتا مشتری پشت در نشستن منتظر من! 

هفته گذشته اصلا نفمیدم چطور گذشت. اونقدر که از صب تا شب سر کار بودم و شبها و حداقل یکی دو ساعت بیشتر از عرف معمول موندم تا پارتنر خام بیاد دنبالم با هم برگردیم خونه. هر شب و عصر هم مشکل خواب داشتم ، شاید یه روزش رو فقط عصر تونستم بخوابم و بقیه روزها نه شب نه عصر واقعا نتونستم استراحت کنم. دیشب داشتم فکر میکردم چرا اینطوری شدم؟ این همون منی هستم که همیشه یکی از موضوعاتی که باعث غبطه خوردن دیگران میشد بهم این بود که تا میرم تو ر.خ.ن.خ.ا.ب. سه سوت بعد خو.ا.بم! 10 بار اون نوشیدنی ها و خوراکی هایی که تو طول روز میخورم رو مرور کردم که نکنه از این باشه، از اون باشه!ولی بازم به نتیجه ای نرسیدم آخه تو زمستون خیلی کافئین بیشتر مصرف میکردم هر روز یکی یا بیشتر کاپوچینو و انواع چایی و نوشیدنی ولی الان گاهی وقتا شیر قهوه یا شیر کاپوچینو دنت میخورم اونم روزا یا نهایتا عصر ها! فقط به  قرص مولتی ویتاینی که مامان فرستاده مشکوک شدم بیشتر از همه! آخه این انرژی ای که من  تو این مدت صرف کردم خیلی بیشتر اونی بوده که معمولا در توانمه! حالا نمیدونم احتمالا این قرص ها منو هایپر میکنه! نیست که ویتامیناش از A تا Z کامله!!!! اینطور جواب میده





قالب وبلاگ : sadafi:)