دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۸

 

 اه،

الان... 

منتظر پارتنر خان و یهو سیاوش میخونه با آهنگ جشن بارون و من دوباره تنها میشم با یه بغض گنده خفه کننده.... مثل همونی که چند روز قبل موقع خوردن ناهار من و بازم یاد تو انداخت که چقدر این خوراک مورد علاقه ات بود و داشت خفم میکرد و الان هم که سیاوش منو پرت کرد به همون سالهایی که همه آهنگ های غم دار دنیا رو (از دید من ) گوش می دادی و حالا بیشتر از 3 ساله که دیگه ندارمت و عجیب این روزها به یاد تنهایی های تو می افتم و بدی ها ی خودم....

خدا...هنوز باورم نمیشه...




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥

 

 

معمولا وقتایی که میخوام برم Email ام رو چک کنم اگه فرصتی داشته باشم سر خط یا همون هد لاین های خبری سایت رو نگاه میکنم و اگه یکی یا چندتاشونم برام جذاب باشن باز میکنم و سر در میارم ازشون.

امروزم وقتی یاهو رو باز کردم با این(12 Things Women Want Their Husbands to Know ) سر مقاله جالب رو برو شدم و خدایی اش ار خوندش کلی حال کردم. تصمیم دارم یا لینکشو یا ترجمه اش رو برای پارتنر خان بفرستم!!! خبر گزاری ها و سایت های بین المللی چه مطالبی می نویسن برا بالا بردن سطع شعور و اگاهی اجتماعی و اونوقت سایت ها و رسانه های ما مشغول نوشتن چه خزعبلاتی هستن صب تا شب!!!چشم

 

×یه عالمه نوشتم پرید!!!!!!! ناراحتمرده شور این پرشین رو ببرن واقعا! 

پنجشنبه درست بعد از نوشتن اون دوخط پست قبلی دوستم هم از راه رسید. خوب بود کلی حرف و حدیث و در کنارش هم بساط چایی و شیرینی باونتی ویولا پز و سوهان لقمه ای هم براه بود.تقریبا تا آخر وقت کاری باهام بود و بعد هم رفت ولایت خودش!شب هم من اولش یه فیلمی که چند وقت قبل خریده بودیم از کلوپی محل رو گذاشتم، پیشنهاد خودش بود وقتی گفتم یه درام عشقی قشنگ میخوام کلی تعریف کرد از این فیلمه و دیگه با اطمینانی که داد بابت فوق العاده بودنش! منم برش داشتم. حالا دیشب تا گذاشتم تو دستگاه دیدم ترکیه!!!! فیلمنامش افتضاااااااااح بود خیلی چیپ و سطحی و غیرقابل باور ولی من عاشق لوکیشن هاشو وطراحی های دکوراسیون داخلس خونه هاش شدم. فوق العاده موندم این ترک ها چطور اینقدر خوب کار میکنن تو طراحی داخلی و دکوراسیون دقیقا عین ژورنال بود خونه ها شون! اینم تنها نکته مثبت این فیلمه! البته که همون شب با پارتنر خان ندیدمش! چون بعد 5 دقیقه گفت خیلی چرته واقعا باید اینو ببینیم! در نتیجه دی وی دی رو عوض کردم و یه سریال اکشن درام که چند سال قبل در دوران غیر تعهد! می دیدم رو گذاشتم از اول با هم ببینیم چون پارتنر ندیده بود و از اون مدلا بود که خیلی دوس داره! 

صب جمعه هم بیدار شدم و دیدم جا تره و بچه نیست! یادم افتاد رفته اضافه کاری نیشخند منم اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا اون بیاد ببینمش که البته بازم فقط یه ساعتش رو دیده بودم که رسید پارتنر خان. فیلمه رو که برا خودش سریالی شده بود دیدنش رو دوباره قط کردم و رفنیم دوتایی به کارهای خونه برسیم، چون تنهایی حال نمیده !!زبان

 

بعد هم دوباره چند قسمت سریال و ناهارم که مهمون پارتنر خان بودیم رستوران و همونجا بود که به این نتیجه رسیدم دوران طلایی رستوران رفتن و رستوران دوستی من به پایان رسیده و دیگه نه میتونم به اندازه قبل بخورم!!! و نه اصلا به اندازه قبل حال میکنم از رفتن به رستوران! شایدم چون این رستوران ها رو 100 بار رفتیم برام اینقدر نچسب شدن! البته این رستوران دیروزیه اولین بار بود میرفتیم اما شعبه چهارم از رستوران مورد علاقه هر دوتامون بود که تازه چند ماهه تو شهر خودمون افتتاح شده. بینهایت شلوغ بود و اصلا انگار باید رو دور تند ناهارتو میخوردی! کلا با اینکه ناهارش خیلی خوشمزه بود اصلا حال نکردیم باهاش! بعد هم اومدیم خونه و بازم یکم سریال و یه چایی و لالا! از 4تا 6 من خوابیدم و پارتنر خان که دیگه خیلی خسته بود انگاری تا 7 خوابید و بعدش هم این من بودم که رفتم بیدارش کردم(البته قبلش اون فیلم ترکیه رو گذاشتم تا بالاخره تموم بشه ببینم داستانش چیه! ) نیشخند دوباره یکم اخبار! و سریال و بعد درحالی که خونه گرفته بود هر دوتامون رو و من حالم یهو خیلی بد و منقلب شده بود تصمیم گرفتیم یکم بریم پیاده روی! یه ساعتی تو هوای گرم و دم گرفته آخر شبی پیاده روی کردیم و برگشتنی دور میدون اصلی شهر یهو دیدم که پارتنر خان از مسیر منحرف شد! یهو چشمم به جمال ماشین خواهرش و دامادش روشن شد! دیگه سلام و احوالپرسی و 500 متر آخر راه هم مهمون اونها بودیم و رسوندنمون خونه و رفتن! ما هم باز چند قسمت سریال دیدیم!! خنده وسطاشم من برا فردا ناهار قرمه سبزی گذاشتم که پارتنر خان اشکش در اومده بود از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود ما هم که ورزشکار بودیم و بعدش هم شام نخوردیم! میگفت صب قبل اینکه برم سر کار قرمه سبزی میخورم حتما خنده دلم برا شیکموییش و این عشقش به خوردن ضعف رفت خدایی  عین یه پسر بچه تخس و شیکموعه یر چیزهایی که دوس داره! و بعد هم  رفتیم لا لا و بی هوش شدیم!زبان این بود شرح مبسوط این دو روز زندگی ما!

اینم بگم که دیروز عصر که از خواب بیدار شدم دیدم رو گوشی کارم پیام اومده از طرف منشی ام که براش مشکلی پیش اومده و دو-3 روز نمی تونه بیاد سر کار(پنجشنبه عصر هم نیومده بود) منم چون بهش خیلی اعتماد ندارم و در حال طلاق و رابطه با یکی دیگه و این داستانا هست گفتم که باشه پس کلید رو بیار به من بده فردا صب(دوس نداشتم کلید اینجا دستش باشه زمانهایی که قرار نیست بیاد) اونم گفت یعنی دیگه نیام؟ گفتم من همچین چیزی نگفتم گفتم کلید رو بیار برام. خلاصه چند دقیقه قبل اومدو کلید رو آورد و پرسیدم کی مشکلت برطرف میشه گفت معلوم نیست، فکر نکنم دیگه بیام! منم گفت اوکی و رفت! به همین سادگی من دوباره دست تنها شدم! کلا این پروسه شاگرد داشتن و منشی داشتن خیلی وحشتناک تر از اون چیزی هست که تموم اون سالهایی که تنها کار می کردم، بنظرم می اومد! 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٢۳

 

دوست عزیز اومدن آفیس تا باهم دوتایی Tea party راه بندازیم لبخند




 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠

 

یعنی 11 روزه که ننوشتم اینجا! جالبه که 10  11 بار میخواستم بیام و بنویسم ولی خب نشده و نیومدم و تمام اون داستانهایی هم که قصد طول و تفسیرشونو داشتنم یادم رفته تا الان! نیشخند

خدارو شکر خوبم و چند روزی  یکم سرم شلوغ پلوغ بوده و بعد هم چند روزی تنبلی کردم و الانم میگذرونم

تو هفته ی گذشته چهارشنبه تا جمعه رو برای یه *ورک شاپ بین المللی تهران بودم و واقعا از نظر جسمی خیلی بهم فشار اومد هم ساعات طولانی تو راه بودن و هم ساعت های طولانی ورک شاپ فشرده و هم گرمای طاقت فرسای مرکز ایران!!!!

مخصوصا که همیشه هر جایی غیر از ر.ختخو.ا.ب خودم خوابم مختل میشه و تو دو شب حدود 6 ساعتم نخوابیدم!

ولی تجربه ی خوبی بود. چون قبلن دوره ها با استاد های خارجی و مخصوصا ایتالیایی نبود  و همه داخلی بودن در کل راضی ام! از خود راضی

یعنی وقتی برگشتم حس اون سرباز آموزشی رو داشتم که دوماه پدرشو در آورده بودن و تیکه پاره رسیده خونه تا جونی دوباره بگیره! بدیش هم اینه که از اون روز تا بحال یه سردرد مزمن بدی دارم. طوری که تو 24 ساعت فقط چند ساعتش رو سردرد ندارم و بقیه ساعات مخصوصا شب موقع خواب دارم میمیرم از این سر درد لعنتی! کلا متاسفانه مدل سر درد های من همینه یا چند ماه سر درد نمیشم یا اگه بشم کمتر از یه هفته باشه افت داره!آخ

الانم برای هفته آینده میخوام یه دوره برای مربیگری فنی و حرفه ای شرکت کنم و کارت مربیگری بگیرم. احتمال میدم به کارم بیاد.

***تا شهریور قراره اتفاق های مثبت زیادی برام رخ بده البته اگه خدا بخواد و حسم اینو میگه شدید! به امید پیشرفت و موفقیت و البته همه اینها همراه با سلامتی برای همه

♠ یه چیز بامزه هم اینکه دیروز خونه قلوی سابق بودم از صب به صرف صبانه تا عصر به صرف عصرانه اونجا بودم! عصری که میخواست کاپوچینو درست کنه صدام کرد دم کابینتی که فنجون های مخصوص کاپوچینو توشون بر عکس چیده شده بود و گفت بیا اینجا ببینم ! یکی از اینها رو انتخاب کن تا ببینم رنگت چیه؟!( داخل هر فنجون یه رنگ خاص بود که البته چون برعکس چیده شده بودن قابل دیدن نبود!) منم یه لحظه نگاه کردم به ردیف فنجون ها و گفتم سومی! وقتی برش گردوند و رنگش رو دیدیم دهن اون باز موند و نیش منم باز شدددددددددددددددد خندهخب معلومه دختر همیشه بنفش!!! این حس قلبیه برا همین هیچوقت اشتباه نمی کنه! خیلی ذوقیده شدم! عینکمژه مثل همیشه باید به حس هام اعتماد کنم 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩

 

 

×طبق معمول این تعطیلات هم جایی نرفتم! البته تو این تعطیلات جایی رفتن هم کفاره داره! همینطور که دختر خالم میگفت از شمال اومدن فقط ...خوردنش براش موند! بعد از اینکه یه مسیر 3 ساعته رو 16 ساعت تو راه موند!

×چند وقتی بود که هر بار نوبتی و به ترتیب لینک های بلاگم  رو که باز میکردم با صورت می رفتم تو در بسته یا قفل شدش!!! امروز دیگه لینکدونی تکونی کردم و از اینکه حدود 10 تا یا یک هفتم پیوند هامو به یکی از دو دلیل ذکر شده مجبور شدم حذف کنم یکم دل چرکینم! کلا بنظرم اونی که نمی نویسه دیگه، هیچ. ولی اونی که تا بحال می نوشته و یهو تصمیم میگیره خودشو گ..ه کنه و رمزی بنویسه و شرطش هم این میزاره هر کی وبلاگ داشته باشه یا درخواست کنه بهش رمز میدم!!! خیلی کمبود داره و از اینکه یه عده یهو بیان و هی م.وس  م.و.س ش کنن که ازش رمز بگیرن، ا.ر.ضا میشه! 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦

 

 

 

الان که نشستم تو آفیس و دارم می نویسم آسمون جلوی چشمام دقیقا همینطوریه و من حال عجیبی دارم. .. همیشه تو این هوا و این اتمسفر انگار از قالب همیشگی خودم ناخوداگاه در میام و می رم تو یه فضای دیگه... یه فضای گنگ، دوست داشتنی و دلتنگ کننده و نوستالژیک! دلم میخواد ساعتها خودم باشم و خودم و این هوا و جاده ... 

مثل همین دو ساعت قبل که مثل مسخ شده ها نفهمیدم این 20 کیلومتر رو چطوری روندم تا سرکار و فقط من بودم و آسمون و آهنگ های دوست داشتنی ام و نسیم پاییزی و تخته گاز!

 

 

امروز بالاخره طلسم دندون پزشکی رفتنم شکست و با اینکه خواب مونده بودم صبح با یک ربع تاخیر رسیدم و از صبح تا همین الان بنده یه ویولایی بودم که نصف سمت راست صورتش بی حس و متورم و کمی تا قسمتی دردناک بود! الان بهترم خدارو شکر. نمیتونم مراتب انزجار خودمو از محیط و ابزار آلات دندون پزشکی بیان کنم!فقط خدارو شکر که فعلا تا یه مدتی فرصت دارم که جراتم(و پولام!) رو جمع کنم برای راند بعدی!(لامصب برای یه پرکردن معمولی و بدون عصب کشی 250 تومن گرفت! خنثیحالا من برا این مقدار چقدر باید با مردم سر و کله بزنم خدا میدونه!!زبان)

***************************

 

دیروز متوجه شدم که 6-7 گیگ ترافیک مونده رو دستم و امروز هم آخریم مهلت استفاده ازشونه و در یک اقدام ضربتی و فوری!! بالاخره موفق شدم برای اولین بار یه فیلم رو کامل و با کیفیت قابل قبول د.ا.نلو.د کنم! اونم چی؟ درست حدس زدید! Blue Valentine! .

دیشب با کلی ذوق و شوق رفتم خونه و به پارتنر خان گفتم که برات فیلم آوردم که با هم ببینیم! دیگه اینبار باید با هم بتونیم یه فیلم ببینیم!(عمق فاجعه!)خبری هم از اینکه 10 دقیقه بعد از شروعش بری بخوابی و یا خلاصه یه بهانه بیاری که در بری نیستا!! اونم گفت باشه صبر کن اینا رو ببینیم بعد اون!(مجموعه هفت سنگ رو داشت می داد و بعدش هم مر.دا.ک شروع شد که اونم قول داد ببینه بعد می بینیم فیلم منو!)نشون به اون نشون که کوفتمون کرد!!! اونقدر غر زد که اه این چیه! واقعا محتواش چیه؟ چرا صحنه های س*.ک.*س رو واضح نشون میده!(که البته من اینطور فکر نمیکردم! خیلی هم خوب بود. باید دل می داد که ببینه که نمیداد!) بعد هم با یه قیافه ای شبیه محکومین به حبس ابد دراز کشیده بود با زااااااار نیگا میکرد(فقط واسه اینکه قول گرفته بودم ازش!) که خودم بلند شدم بهش گفتم بابا نخواستیم با ما فیلم ببینی اینقدر فاز منو خراب نکن ، پاشو بیا برو بخواب! که اونم از خدا خواسته رفت!!!! اگه ظهرش کلی سوپرایزم نکرده بود و خودشم مثل بچه ها ذوق زده نشده بود، نمی بخشیدمش!!!

آخر فیلم بازم من بودم و یه بغض گنده و هزار تا سوال و ابهام که حتی تا لحظه ای که بخوابم تو سرم چرخ می خوردن... چرا ... ما آدمها دیگه غیر از عشق و توجه و محبت چی از شریک و پارتنرمون می خواهیم؟ این داستان زندگی خیلی از ماها بود. چرا بعد نوشتن اون برگه مسخره تعهد ، همه چی کن فیکون میشه؟ چرا دیگه هر چی باشه اون عشق دیگه نیست؟ اون شور و هیجان و دیوونه بازی ها و ساده نگری ها؟ چرا درست بعدش همه چیز پیچیده میشه؟ اون چیه که باعث میشه اینطور دست رد به سینه همدیگه بزنیم و تا این حد  اون یکی رو از خودمون برونیم؟ وای اشک های اون، اشک های منم در آورد... 




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱

 

حالا عهد همین یکی دو روزی که وقت درست و درمونی برای نوشتن بلاگ برام نیستف هی دلم میخواد بنویسم و بنویسم! 

حتی شده همین چند تا خط عجولانه و تند تند رو

امشب با بچه ها ی دبستان قراره بریم شام بیرون! خیلی حس خوبی دارم♥

الان سه روزه که صبا یکم به تنبلی ام فائق میام و یه کوچولو ورزش می کنم و کلی حس خوب بهم دست میده.

دیروز عصری رفتم شهر دوست و همسایه و در یک اقدام ضربتی قبلش با دندون پزشکی ای که چند سال قبل می رفتم و کارهاش خیلی خوب بود و البته گرون! تماس گرفتم و نوبت ویزیت گرفتم . تا نوبتم شد و رفتم تو دکتر که زیر دستش یه مریض دیگه در حال مراحل پایانی کارش بود یه نظر بهم انداخت و  روشو  سمت مریض زیر دستش کرد و سلام و احوالپرسی گرم و  حالو احوال  "مهندس" رو ازم پرسید و منم جواب دادم (من دو سه سال مرتب برای دندونام پیشش میرفتم و نمی دونم چرا هی دوس داشت با من کل کل کنه همیشه و گیر میداد بهم و آخرین بارم 4 سال قبل رفته بودم با پارتنر که اونو ویزیت کنه و دیگه تا دیروز نرفته بودم!)و بعد گفت شما لنز گذاشتید یه نظر نشناختمتون! بعد من  گفتم من که لنز نذاشتم!!!تعجب نیشخندبعد دوباره نگام کرد گفت وااااای ببخشید من شما رو با یه مراجه دیگه اشتباه گرفتم و شروع کرد که خانوم فلانی شما چقدر عوض شدید اصلا نشناختمتون(تازه یادش افتاده بود منو!) بعد اصلا فکر نکرد که یه پسر خوشتیپ هم زیر دستش داره پر پر میزنه !!! و یکاره گفت از آخرین باری که دیدمتون بدون اغراق نصف شدید!!! خنثی گفتم در این حد؟؟؟؟گفت آره دقیقا! زبانحسم موقع شنیدن اینطور تعریف ها!!! کاملا متناقضه! نمیدونم باید خوشحال شم و تشکر کنم یا از خجالت اون اضافه وزن چشمگیر آب شم برم تو زمین!!!هیپنوتیزم  اینطورم که بوش میاد برای پر کردن چند تا پوسیدگی باید حداقل 1 تومن بسلفم! البته این کارایی بود که اگه من همون 4 سال قبل انجام داده بودم اینقدر هزینه و تعداش زیاد نمیشد. حالا خدارو شکر من از اون آدمهایی هستم که دندون های مرتب و سفیدی دارن وگرنه با این اوضاع بی کیفیتی جنس دندونام باید زندگیمو میفروختم هزینه های ارتودنسی و درمان ریشه و فک هم انجام میدادم! همیشه اینجور موقع ها برام سواله اون بیچاره هایی که اینقدر نمیتونن هزینه درمان دندون هاشونو بدن باید چیکار کنن آخه؟ این بیمه هم که کلا بدرد لای جرز میخوره!زبان

دیروز  که وبلاگ چی نپوشیم رو می خوندم و همینطوری از تو لینک هایی که به مطالب گذشته اش داده بود رسیدم به مطلبی در مورد مراقبت از پوست و نحوه استفاده از اسکراب ها و مرطوب کننده ها و ... یهو دلم خواست اینبار از روی اصول از این مواد و امکاناتی که دارم برای خودم استفاده کنم و در کل یه تایم کوچولو رو هم شده برای مراقبت از ظاهر خودم اختصاص بدم در هفته. برای همین دیشب که با کلی خستگی و تازه دیر وقت رسیدم خونه بعد از کارهای روتین تو اون فرصتی که جلو تی وی نشسته بودم لاکامو پاک کردم و رفتم ژل لایه بردار اورئال که مامان پارسال برام اورده بود رو آوردم و یه ده دقیقه ای پوستمو باهاش درگیر! کردم و بعد که شستم صورتمو و کرم مرطوب کننده زدم خیلی خس خوبی داشتم پوستمم خیلی صاف و نرم شده بود و کلا از خودم خوشم میومد! مژه

 





قالب وبلاگ : sadafi:)