دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳۱

چند ساعت دیگه تیر ماه هم تموم میشه

نمیدونم چرا مثل زمانیکه چند ساعت مونده به پایان سال ، دلم خواست تو این تاریخ و تو این ساعت یه چیزی ثبت کنم! 

الان که دیروقته و منم دیشب یعنی امروز ساعت 4 صب خوابیدم و در طول روز هم درست حسابی استراحت نکردم. برای فردا شب با بچه های دبستانمون! قرار گذاشتیم که بریم بیرون و مثل دختر بچه های نوجونی که برای اولین بار با دوست پسرشون قرارهه برن بیرو ن، هیجان و دلشوره ی شیرینی دارم ...

اگه شد فردا میام و بیشتر وراجی میکنم

دوستتون دارم

شب تون پر ستاره :-)




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩

 

سلام 

من برگشتم :)

چارشنبه تا جمعه شب رفته بودیم ویلا خوش گذورنی. حسابی هم آفتاب گرفتم و الان یک عدد ویولای نیم سوز در خدمتتون هست! نیم سوز از اون جهت که روم سوخته پشتم سفید موندهخنده حالا قراره این نهضت دریا رفتن و آفتاب گرفتن ادامه داشته باشه تا سیاه برزنگی بشم خلاص! در واقعا بعد از دوره نوجوانی! این اولین باره که اینقدر برای برنزه کردن اشتیاق دارم! اونم احتمالا برای اینه که از نظر وزنی تقریبا دوباره برگشتم به همون دوران و این خیلی خوشحالم میکنه!

تو این مدت نشد که برم و بازم دوستای دوره دبستانمو ببینم. یه چند شبی بخاطر اینکه پارتنر افطاری دعوت میشد تنها موندم خونه و اون دیروقت برگشت و منم هیچکاری نکردم فقط دراز کشیدم و تی وی دیدم! یعنی خب جور نشد که با بچه ها برم بیرون!

جمعه قبل هم خانواده پارتنر اومدن به مناسبت تولدش و با اینکه نمیخواستم زیاد مثل دفعات قبل خودمو خسته کنم و تو معذوریت بذارم ولی این روحیه پرفکشنیست من نزاشت و بازم کلی خسته و داغون شدم و خدا خدا میکردم که زودتر برن! که البته از 12 و نیم شب گذشته بود که رفتن و من موندم و یه خونه بمب خورده که تا دیروز نشده بود که تمیزش کنم!!

دیگه اینکه بعد از مهمونی تولد دیگه درست و حسابی آشپزی نکردم و حسابی پشتم باد خورده و اصلنم یادم نمیاد که اخرین بار کی قیمه و فسنجون درست کردم!!

بعد هم اینکه از همون روزا که ویلا بودیم و بعد از آفتاب گرفتن و خوردن یه عالمه ناهار و شام های تند و تیزززززززززز بنده یه عدد موجودی هستم که تمام وجودش کهیر زده  و ملتهبه!! البته که من از وقتی یادم میاد تو گرمای تابستون تمام بدنم میریخت بیرون ولی تا بحال نشده بود به این شدت و وسعت حساسیت بزنم ! خیلی بده خیلی بد! دیگه پاشدم دیروز رفتم داروخانه شبانه روزی و دکترش منو دید و گفت خانوم! شما طبعتون خیلی گرمه! فقط خوراکی هایی با طبع سرد بخور و زیادم تو افتاب نباش که بدترت میکنه! خب من که عاشق خوراکی هایی با طبع گرم هستم و تصمیم هم دارم برم زیر آفتاب و حسابی برنزه کنم! بهم یه پماد موضعی و یه قرص داد که گفت شبی یه دونه بخور! حالا اگه بتونم خودمو راضی کنم که این یه قرصه رو شب به شب ببلعم!!!

امشبم قرار گذاشتیم با پارتنر بریم بدمینتون! البته اگه یکی از ما دونفر زیرش نزنه مثل دفعات قبل!!! چند هفته قبل رفتم دوتا راکت فوق حرفه ای خریدم به این بهانه که بیشتر تکون بدم به خودم! الپتیکال که چند هفته هست به عنوان یه وسیله دکوری مونده تو خونه و من اینقدر از خودم و این حس تنبلی ام بی زار و شرمنده ام که اصلا نمیتونم تو روش نیگا کنم و برم باهاش کار کنم! :/

دیگه اینکه فردا شبم خونه خواهر پارتنر دعوتیم آش پشت پای خواهر زادشو بخوریم که رفته سربازی و اینکه یه بهانه بشه یه سری به شهر دوست و همسایه بزنم و یکسری خرید دارم انجام بدم! 

روز آخر که میخواستیم از ویلا برگردیم ولایت خودمون من عصرش یکم لباس رنگی پوشیدم و یه آرایش کوچولو کردم و با کیتی! (پاپی کوچولوی 4 ماهه) رفتیم تو حیاط و از پارتنر خواستم که ازم چند تایی عکس بگیره که بعد از گرفتن کلی عکسف از توشون حدود 10 تایی که از همه بهتر بود رو کادر بندی و رنگشون رو ادیت کردم با همون گوشی و حالا اون عکسا شدن بهترین عکسای امسالم تا بحال! واقعا رنگی و خوشگل تو محوطه خیلی قشنگ اونجا که وقتی گذاشتم رو فیس  همه دوستام و خانوادم خوششون اومده بود مثل خودم! مژه

 

پی نوشت!: الان نگاه کردم تا الان 45 تا بازدید داشته وبلاگم ولی فقط یدونه کامنت آشتی داده! عجبا!!! شیطونه میگه رمزی بنویسم! نیشخند




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩

 

 

8888888888888888888888888888888

 

همین که دیروز از دلگرفتگی ام اینجا نوشتم

همین که دیشب بعد از افطار با اون حال نزار برای دل پارتنر خان ، برای خداحافظی با خواهر زادش که امروز راهی سر.بازی بود ، پاشدم رفتم شهر دوست و همسایه

همین که همونجا خواهر هاشو برای افطار و شام جمعه شب دعوتشون کردم.

همین که وقت خداحافظی خواهر زاده ی دوسال و چند ماهه پارتنر مثل همیشه خودشو چسبوند به من و میگفت تو نرووووو، آخرشم اومد تو ماشین ما و نیم ساعتی توخیابونا دور زدیم و براش بستنی خریدیم و آخرش هم مثل همیشه بدون رضایت و با گریه از من جدا شد و نمیخواست بره خونشون. حس خوبی گرفتم که هیچوقت فکر نمیکردم من که با بچه ها خیلی نزدیک نیستم یه وقتی یه بچه ای که این همه تو خانواده بهش توجه میشه و همه نازش رو حسابی میخرن، جذب من بشه که هیچوقت بچه ها رو لوس نمی کنم و بهشون باج نمیدم و خیلی معمولی باهاشون رفتار می کنم.

همین که امروز با همه ناراحتی ای که از اون یکی خواهرش داشتم و اون حرص هایی که پارتنر خان بهم داد بابت خرید های مهمونی و دیر اومدنش و بیخیالیش. ولی یه لحظه دلم رو از همه اون عصبانیت ها و دلخوری ها خالی کردم و زنگ زدم هم به پارتنر بابت خرید ازش تشکر کردم و هم زنگ زدم خواهر بزرگش و دعوتش کردم برای فردا شب.

یه حس خوبی دارم

که فردا تولد پارتنره و درسته من هنوز نرسیدم براش کادوشو بخرم و این ماه مبلغ خرجام حداقل 5 برابر درامدم بوده تا بحال ، ولی می دونم که خدا بزرگه و از اینکه فردا پارتنر خوشحال خواهد بود، خوشحالم .مژه

خدارو شکر




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸

 

چند روزه همه حس و حالم قر و قاطی شده

البته به همراه نوسانات هورمونی

اونقده حالم بده روزی چند بار بغض می کنم حتی به پوچی زندگی ام هم  کلی فکر میکنم و حسرت میخورم

تف به این ناهواری های هورمونی!!!! 

حالم بدههههههههههههههههههههههه!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤

 

 

...

دلم لاله ی عاشق..

آهای بنفشه ی تر...

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو، تو پر پر...

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم...

...

بگو با من_ عاشق، چرا برات زیادم...

...

اگه دست توی دستام نزاری... خدانگهدار...

 

---------------------------------------------------------------------

 

یه حال عجیب منگ طوری داری الان. نمیدونم حسش شبیه خلسه هست اونم بخاطر شب خوب نخوابیدن دیشب و  صب زود پاشدن امروز هست و رانندگی با حالت خواب آلودگی و منگی..

چهارشنبه بعد از افطار با 4 تا از همکلاسی های دوران دبستانم قرار داشتم... بعد از اون همه سال... حس خیلی خوبی بود.. همه استقبال کردن و دوست داشتن و میخواستن بیشتر  از این دیدار ها داشته باشیم... دوت اشونو حدود  20 سال بود که ندیده بودم و دوتای دیگه یکی رو چند سال قبل اتفاقی تو خیابود دیده بودم و یکی هم دوسال قبل اتفاقی تو کلاس زبان همکلاس شده بودیم. همه دختر های موجه و موقر و تحصیل کرده ای هستن و آدم واقعا از معاشرت باهاشون مفتخر می شه. یکی کارشناس ارشد شیمی. یکی کارشناس ارشد زبان. ف.ر.ا.ن.سه یکی کارشناس ارشد معماری و یکی هم مهندس پز.شکی هست. همشون هم جرو خانواده های خوب و تقریبا سرشناس هستن و باهم خوب جور بودیم. جالبه که اونایی که منو ندیده بودن میگفتن اصلا تغییر نکردم از اون زمان. فقط یکیشون بود که میگفت اگه تو خیابون میدیدمت ، نمیشناختمت! ولی اینا در حالیه که من عکس بچگی مو به هر کسی که  تو بزرگسالی باهاش آشنا شده بودم نشون میدادم، امکان نداشت باور کنه اون منم!! ولی شنیدن اینکه تفاوت چندانی نکردم، برام خیلی خوشایند بود.

حالا بعد از اون قرار چهارشنبه ای، دیروز صب که تو گروه وایبرمون پیام دادم باز جمعه شد! دیدم به همه پکیدن بدتر از من و خیلی اتفاقی و سریع یه قرار گذاشتیم برای دیشب بعد از افطار توی پارک. منم وسایل بازی بردم و اول من و یکی از دوستام بودیم و بعد دونفر دیگه هم بهمون ملحق شدن و بعد حدود ساعت 11ونیم هم باهم رفتیم آبمیوه خوردیم و 12 گذشته بود که برگشتیم خونه. 

من یکی از این دوستام همونی که د.و.ر.گه هست و استاد ز.با.ن.فر.ان.سه رو خیلی دوست داشتم همیشه ولی نمیدونم چطور شد که رابطمون رو نتونستیم بعد از مدرسه ادامه بدیم. دیشب کلی از عکسهای  تولدم تو دوران مدرسه و ... حرف زدیم و یاد ایام کردیم... خیلی برام جالب بود که اینبار اون دوستم هم خیلی مشتاق رابطه بیشتره و خلاصه که قراره کلی باهم دخترونه بترکونیم :)

میخوام اینبار برای دور همی از عکسهای اون موقع براشون چاپ کنم و ببرم و حسابی  حس نوستالژی داشته باشیم...


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩

 

سلام !

من اومدم مژه

چند روزی بود هی میخواستم بیام و هی جور نمیشد!

اون زمانی که حس نوشتن داشتم موقعیتش جور نبود و اون زمان که موقعیتش جور بود حسشو نداشتم!

الانم تا همین چند دقیقه قبل دلم قیلی ویلی میرفت که آخ جوووون الان میام و سریع کلی وراجی میکنم ولی اومدم آفیس و تا چند تا کارو هندل کنم! حسم نصفش پرید!!!

الانم مشتری اومد وسط تایپ کردنام!

خب اون دو شبی که پارتنر خان نبود، شب اولش یکی از دوستام از عصرش اومد پیشم و شب فوتبال ایران-بوسنی رو هم با هم دیدیم(البته فقط نیمه اولش رو و به محض خوردن گل دوم در اول نیمه دوم تی وی رو قط کردیم و فیلم گذاشتیم که ببینیم و حالمون بیشتر از این گرفته نشه!!!) و بعد هم شب ساعت 3 اینا بود که خوابیدیم!!!

منم صب برا اولین بار ساعت 10 ونیم از خواب پریدم! دیدیم 17 تا میس کال دارم رو دوتا گوشی هام و همون موقع هم که چشمامو باز کرده بودم دیدم گوشیم داره همچنان زنگ میخوره و هول کردم! دستمم خواب رفته بود زیر تنم و نمیتونستم مانیتور گوشی رو برای برقراری تماس لمس کنمابله! اصلا یه وضعی خلاصه جواب دادم و دیدم پارتنر خان هست که کجایی؟؟؟؟ چرا ج نمیدی؟؟؟ نگرانت شدیم× (ببینیم چقدر تا این ساعت خوابیدن من عجیب و منحصر به فرد بوده که اینها از نگرانی داشتن سکته می کردن)! بعد گفت که دایی اش تو راهه که بیاد به من سر بزنه ببینه من زندم یا مرده که ج تلفنشون رو نمیدم!تعجب!!! بیچاره رو زا به راه کرده و اونارم نگران کرده بودهنگران! که من سریع زنگ زدم که خوبم و خواب مونده بودم و گوشی هامم سایلنت بودن و شما نیا!! بیچاره وسط راه بود خیلی هم نگران بود و دور زد و برگشت شهر خودشون!! چند بار هم خاطر نشان کرد حالا که تنها موندی خونه و کسی نیست بی زحمت شبها تلفن هاتو سایلنت نکن!!! خلاصه کاری کردن که فقط خواجه حافظ شیرازی نهمید که من خواب موندم اون روز! چند بارم هر کدومشون زنگ زده بودن آفیس و سراغ منو گرفته بودن که شاگردمم گفته بود از صب نیومده و خبری ندارم!

بعد که بالاخره بیدار شدیم و صبحانه (ساعت 11)!! خوردیم دوستم گفت که موهاشو براش کوتاه کنم! البته شب قبلش هم گفته بود و من فکر نمیکردم که تصمیمش قطعی باشه! ولی بعد که دیدم خودش دوست داره و تصمیمش رو گرفته منم از خدام بود!!! فکر کنید من دویار آخر موهای پارتنر خان رو که دیگه میشد دم اسبیشون کرد بس که بلند شده بودن رو خودم تو خونه کوتاه کردم! بمیرم براش که اینقدر دل شیر داشت برا اولین بار کله و موهای نازنینش رو که اینقدرم براش مهم بده دست من! تازه کلی هم خوب انجام داده بودم! شما فکر کنید کوتاه کردن موی یه آقا چقدر سخته! اونم  موهای پر و  تقریبا صاف! بعد که دوبار براش کوتاه کردم این ماه که میخواست هر چی گفت برام کوتاه کن من نمی دونم چرا بهش گفتم نه! برو آرایشگاه خودت! اونم حرصش گرفته بود گفت آره دیگه رو سر من استاد کار شدی حالا من بهت میگم کوتاه کن کلاس میزاری برام!! خنده بیچاره راست میگه!

 حالا این دوستمو بهش گفته بودم جریان پارتنر رو و اونم خب دیده بود کله اونو! احتمالا متوجه شده بود که یه نیمچه اعتمادی میشه بهم کرد!!! چند ماه قبلش هر چی بهش می گفتم هر وقت خواستتی موهاتو کوتاه کنی بده من میگفت عه!!!!! باوووشه حتما!!!! (منظورش این بود که پشت گوشتو دیدی این ماجرا رو هم دیدی یا اینکه شتر در خواب بیند./...!!) بعد که اینبار خودش بهم پیشنها داد من استقبال کردم و یه ساعتی شایدم بیشتر طول کشید تو ح.م.و.م! و با یه قیچی فقط!! موهای این دوستم عالی و فوق العاده هستو خیلی پر و لخت و بلند! کور هم که از خدا چی میخواد؟؟؟ دو چشم بینا!!!  یکم نگران این بودم که دوستم بعدش پشیمون بشه چون کلا تو چیزهای ساده هم بسیار سخت میگیره و برعکس منه! حالا این که موهای کلش بود و خب برا منم که این همه مو ندارم هم ، مهمه!!!! ولی خوشبختانه دوستم همه چیز رو سپرد دست من و هر چی هم نظر میخواستم میگفت هر چی که خودت انجام دادی اوکی هست و بعدش هم خیلی خیلی از نتیجه راضی بود و گفت که مشتریم شده!!! عینک منم کلی خوشحال شدم که خوب از پسش برا اولین بار در اومدم! بعد هم که دیگه ظهر شده بود و ما ناهار نداشتیم! اولش دوستم تصمیم گرفته بود که بره به همسرش بپردازه! ولی بعد که رفتیم ناهار "کی.اف.سی" و اومدیم تصمیم گرفتیم که بمونه و با هم بریم برای عک.ا.س.ی توی  با.غ چون عر.و.س داشتم و  اونم دوست داشت بیاد. با هم رفتیم و خوب بود و بعد که کار تو با.غ تموم شد اون برگشت شهر دوست و همسایه و من هم اومدم بقیه کارای زوج خوشبخت رو تو آفیس! انجام بدم! شب داشتم از خستگی می مردم چون تو این شبها بشدت خواب و استراحتم کم  شده بود. خوبیش این بود فرداش جمعه بود.پارتنر خان هم جمعه شب که من یه سر مجبور شده بودم بیام دوباره برای پروژه مشتری آفیس اومده بود خونه و من رفتم و دیدم اون خونست و یه حس خوب گرفتم که دیگه خالی نیست خونه و میتونم کلی غر بزنم سرش خندهکلی هم شیرینی و کلوچه و کوکی و قرابیه و باقلوا آورده بود که من هم از دیدنشون هیجان زده شدم هم  سکته زده که حالا چقدر باید جلو خودمو بگیرم تا اینها رو نبلعم!!!  

یکمم بابت این همه شیرینی و اینکه بعضی هاشونم اونی نبود که من گفته بودم بهش غر زدم!( خدا منو ببخشه که آدم نمیشم!!!) بعد هم مهربونی و ...

 

 

 




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤

 

سلام به همه

صدای یک عدد دختر بنفش مجرد رو میشنوید!

پارتنر خان صبح زود رفت ماموریت و احتمالا جمعه بر میگرده! منم نتونستم اینبار باهاش برم چون هم با 8 تا از همکارهای آقا داشت میرفت و هم اینکه زمینی بود و خب من نمیتونم 12 ساعت تو ماشین بشینم!وقت تمام

دیشب هم نمیدونم چرا اینقددددددددددد خسته بود و  بهم به میزان مکفی محبت مبذول نداشت! قهر منم اعصابم خراب شد و تا ساعت 3 اینها نتونستم بخوابم . تازه صب هم باید زرود میاومدم چون این همکارم امروز نمیتونست بیاد!

ایتالیا ی افسانه ای من هم حذف شد اونم درست به روش جام جهانی 2002 کره و ژاپن و حال من خیلی خیلی گرفته شد! اون مردک #سوارز هم که اصلا کارش فرای تصوره!! و از اینکه محروم شه از بازی ها خیلی خوشحال خواهم شد!اوه

پارتنر خان اصرار داشت که امشب تنها نمونم و برای دیدن بازی ایران بوسنی  هم شده برم پیش دوستی آشنایی چیزی!! فعلا که حال ندارم اصلا!

امیدوارم بچه ها بهترین هاشونو توی این بازی هم به نمایش بزارن عینک فعلا که امیدم بعد ایتالیا فقط به ایرانه و دیشب هم میگفتم به پارتنر که ایرانم اگه حذف بشه من دیگه دلیل برای دیدن جام جهانی ندارم و میشینم سریال هامو میبینم بجاش! والا! دیگی که واسه من نمی جوشه میخوام سر سگ توش بجوشهخنثی





قالب وبلاگ : sadafi:)