دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱

 

*می بینم که امشب فوتبال ایران - آرژانتین هست و دل تو دل فوتبال دوستان نیست! کلا نمی تونم پیش بینی کنم عملکرد ایران جلو همچین تیمی چطوری و یا در چه حد تکنیکی می تونه باشه ولی بازم براشون آرزوی موفقیت می کنم چون الان اونها تنها نماینده های ما هستن و خب سر افرازی اونها سر افرازی من و ما هم هست. فقط امیدوارم بازی آبرومندانه باشه!

**در پی همین داستان ها هم دیشب تو فیس بوک گردی ها رسیدم به یه عکس از تابلو فرش ایرانی! که توش فقط عکس مسی و حرم امام رضا !!! و نقشه ایران و آرژانتین (البته به صورت دفرمه شده!) و چند کلمه و جمله انگلیسی درب و داغون بود و زیرش هم نوشته بودن که این تابلو فرش نفیسی هست که قراره امشب به مسی اهدا کنن! خداییش امیدوارم بنا به دلایل بسیار اساسی این اتفاق نیافته!!!

اینم دادن نیجریه ولی این خیلی خوبتره!!! 

 

***ایتالیا هم که برخلاف انتظارم داره گند میزنه واقعا دیشب کلی حرص خوردم از بازیش. تازه وقتی نیمه اول بازی سوییس و فرانسه رو دیدم پیش خودم گفتم خدارو شکر ما با یکی از این تیما مسابقه ندادیم که تو یه بازی بیشتر از 7 تا گل رد و بدل شد!!!! 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦

 

 

1/ دیشب بعد کار رفتم دنبال پارتنر خان و اونم دفترچه بدست اومد و رفتیم بیمارستان.دکتر برام نوار قلب نوشت و دادم و گفت که بنظر اوکی میاد و ممکنه برای گرفتگی عضله قفسه س.ی.ن.ه باشه و پراپرانول و یه قرص دیگم نوشت برام که من نخریدمشون چون کلا قرص خور نیستم! گفتم باهاش مدارا میکنم و خوب میشم.

2/چند روز قبل نوشته بودم که رفتیم سینما و فیلمش هم 5ستاره بود! همون اول قبل اینکه فیلم شروع بشه به پارتنر گفتم هتله؟! بعد معلوم شد که درست حدس زده بودم و جریانات تو هتل 5ستاره ی هما یا همون Hight سابق اتفاق می افته. اسم کارگردانش که یه خانوم بود رو هم قبلا نشنیده بودم ولی بازیگرای خوبی بازی میکردن توش از همه بهتر شها.ب حسی.نی و شیرین بینا بودن و سحر ذکریا و چند تا دیگه. بازم شها.ب واقعا بازیش جالب بود.خیلی قبولش دارم از همون سریال 15 سال قبل که توش بازی میکرد به اسم پ.ل.ی .س  ج.وا.ن و بعد هم اون فیلم رخسا.ره که بازم توش با میت.را حجا.ر هم بازی بود. 

3/ جدا از داستان این فیلمه همونجا تو سینما یهو پرت شدم تو 10 سال قبل و یاد یه دوست خاص افتادم که خونش دقیقا روبر.و همین هتله بود و من خاطرات خوبی دارم ازش.... هی هی...

4/الان نشستم سر حساب کتاب های کاری و متوجه شدم که حساب های سال قبلمو هنوز نبستم! یعنی ار دی ماه پارسال ننشسته بودم حساب کتاب کنم ببینم چند چندم با خودم!!!! الانم که دارم کم کم انجامشون میدم دیدم توماه  گذشته  زدم ترکوندم خودمو حسابمو! تقریبا دو ملیون فقط خودم هزینه های شخصی خودم بوده تنهایی!!! اسفند ماه هم این مبلغ تا 3 ملیون پیش رفته!!!!!! اصلا داشتم شاخ در میاوردم. مگه من چیکار کردم که اینهمه هزینه شده؟؟؟؟؟؟ تازه من ریزتزین هزینه ها رو هم یادداشت میکنم و خرج خونه هم یه مقداریش یعنی خرده خرج های ماهیانه رو دوشمه فقط که اصلن هم به چشم نمیاد هیچوقت!  جالبه که هر بار هم که حساب کتابام تموم میشه با خودم قرار می زارم ماه بعد جلو یه سری هزینه های بیخودی و اضافه رو بگیرم  و در طول ماه هم اصلا فکر نمیکنم که دارم جایی بیخودی خرج میکنم و اصلن هم اهل هر لحظه لباس و کیف و کفش خریدن نیستم ! متفکر

5/پنجشنبه که تولد خواهر زاده پارتنر دعوت بودیم به صرف شام و کیک و ایتها. من بازم غصه ام گرفته بود که چی بپوشم آخه؟؟؟؟؟؟ تمام لباس هام یا برام گشاد شدن یا اونهایی هم که اندازم هستن زمستونی و گرمن!! واقعا معضلی شده برام. روز قبلش هم که بیرون بودم برای خرید هدیه برای خودمم گشتم یه تونیک مجلسی یه یکم ساده برای روی شلوار پیدا کنم که یا اونقدر مامان بزرگی بودن یا اونقدر گرون که پشیمون شدم! 

6/یه هفته بیشتر بود که اصلا رو ترازو نرفته بودم . از بس که ورزش میکردم و خودمو میکشیدم و باز رو همون وزن قبلی قفل بودم و از حرصم میرفتم عصبی خوری می کردم و باز عذاب وجدان میگرفتم و باز روز از نو روزی از نو میشد این تصمیم رو گرفته  بودم تو این مدت هم اصلا نمی دونستم چه گندی ممکنه زده باشم و از ترسم بیشتر مصر میشدم که نرم رو ترازو. یه جورایی این هفته خیلی نوسان داشت تغذیه و خورد و خوراکم یه وقتایی صب تا شب کنترل شده بود خوردنم و شب بجاش یهو هوس پفک و شکلات میکردم و باز فرداش ورزش میکردم تا اونو جبران کنم و یه وقتایی هم بعد ورزش در طی روز کلی گرسنه میشدم و میخوردم وکلا تعادل نداشت اصلا!! اما امروز صب بعد صبحانه و ورزش و دوش گرفتن گفتم هر چه بادا باد برم ببینم چی شده! رفتم دیدم نیم کیلو کم کردم! و نیم کیلو دیگه باز باید کم کنم تا برسم زیر اون وزنی که از قبل عید روش قفل شدم!!!!! حالا امروز اگه خدا بخواد و کمکم کنه یکم این شکم صاب.... رو کنترل کنم تا ببینم تا آخر هفته میتونم این نیم کیلو رو کم کنم یا نه!!! صبم بعد ورزش حسابی و دوش ، ناهارمم اماده کردم واومد سر کار! الانم منتظر یه مشتری هستم که تا بحال نیم ساعت تاخیر داشته!

7/صب جلو آینه به خودم گفتم امسال باید کلی سفرهای خوب و هیجان انگیز و دوست داشتنی بریم! اصلا راه نداره باید بشه! آمین♥

×× دیروز صب که توفیق اجباری شده بود و تو خونه مونده بودم! در یک عملیات محیرالعقول زدم یه گروپ تو وایبر درست کردم و 5 تا از دوستای دبستانم رو که از تو فیس پیداشون کرده بودم رو ادد کردم که هماهنگ کنیم بعد از سالیان سال ببینیم همو. یعنی سه تاشون رو که من بیست ساله ندیدم! یکیشونو 10سالی میشه و اون یکی رو ولی پارسال اتفاقی تو کلاس زبان دیدمش! بچه ها برای هفته آینده یکم مشکل داشتن  و از قرار معلوم میافته برای داخل ماه رمضون! خیلی هیجان دارم براش!

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٥

 

 

دیشب از سر کار رفتم خونه با کلی انرژی مثبت و مهربونی و حس های خوب.بعد یه ساعت بعدِِش که لباس ورزش پوشیده داشتم پای وایبر با دوستم صحبت میکردم و پارتنر از اون اتاق مطالعه اش که داشت توش روی تز پایان نامش کار میکرد اومد بیرون که منو تشویق کنه زودتر ورزشم رو شروع کنم و خب منم داشتم با دوستم حرف میزدم و داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که زود تموم کنم این مکالمه رو و بعد پارتنر هم بالا سرم وایستاده بود که گوشی ام (هووش رو !) از دستم بگیره!(مثلا داشت بهم لطف میکرد که زودتر راهی ام کنه برم رو دستگاه کار کنم!!) و همزمان چشمش هم رو صفحه موبایل من و نوشته های در حال رد و بدل شدن بود و هی غر میزد که زودباش بگو بای و قط کن!! منم موقع خداحافظی به رسم صحبت های همه دوستها و دختر ها کلی بوص! و بقل ! و قلب و عشقو@لا@نگی برای دوستم در کردم و جالب اینه که پارتنر باهام قهر کرد سر همین قضیه!!!! که چرا اینقدر قر@بون صد@قه دوستات می ری ولی اینقدر به من توجه نمیکنی؟!!! در صورتی که دقیقا دیروز کلی کلی بهش توجه کرده بودم! بی جنبه رو!!! من اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی رفتارش 180 درجه برگشت و برام قیافه گرفت و دیگه مهربون نبود فهمیدم جدی جدی بهانه گرفته سر این موضوع و داره حال گیری میکنه! اصلا مونده بودم تو این تعادل رفتاری!!! بهش گفتم شما از این به بعد عصرا اصلا خونه نمون چون قاطی میکنی دست خودت نیست!

خلاصه که همین موضوع حال منو گرفت! منم ورزشم رو کردم و رفتم دوش حسابی گرفتم و بعد هم موقع فوتبال اروگوئه و کاستاریکا که من فقط بخاطر اینکه اون نشسته بود فوتبال ببینه پیشش نشسته بودم و داشتم با موبایلم ور میرفتم و بازم شرو کرد به عیب و ایراد گرفتن که تو همش دستت به موبایله واصلا کار و زندگیت شده همین  همش تو وایبر و اینجاها هستی و داری با دوستات می حرفی و معتاد شدی و ...! این در حالیه که خودش تمام  مدت تا هر وقت که بخواد داره با گوشیش بازی میکنه!!! خب اگه گوشی دست گرفتن بده! تو چرا دستت میگیری؟ بازی کردن تو با حرف زدن من با دوستام چه فرقی داره؟؟؟ بهش گفتم شما از خودت کوری از بقیه بینا! تا وقتی خودتم با گوشیت ور میری و بازی میکنی همینه که هست!

بعدم قهر کردم رفتم تو اتاق بخوابم ولی تا یکساعت بعدش داشتم همش این پهلو به اون پهلو میشدم بعدم دیدیم چرا من خودمو عذاب بدم! پاشدم رفتم تو هال و یکم بهش غر زدم و دوباره اومدم تو اتاق ! بازم خوابم نمی برد اونم فوتبالش تموم شد اومد بخوابه بعد از چند مین من پاشدم رفتم اونقدر خوابم پریده بود که قشنگ نشستم با دل سیر فوتبال تیم محبوبم  *ایتالیا رو دیدم و با اون بردی هم که داشتیم کلی حال کردم و تا بخوام بخوابم 5 صب بود ! خوابمم نمیومدا یعنی قشنگ میتونستم بشینم بازی ژاپن و ساعل عاج رو هم ببینم ولی گفتم بیخیال ! تا ساعت 8 خوابیده بودم و بعد با سرو صدای پارتنر بیدار شدم . میخواست بره اداره داشت یه چیزایی می گفت که من متوجه نشدم و بعد هم که اون رفت من پاشدم ولی خیلی گیج بودم از خواب! و یه درد بدی هم تو قسمت سمت چپ س#ی#نه ام داشتم انگار یه رگی می کشید و اصلا دستم رو نمیتونستم تکون بدم. یه یکی دوساعتی بیتوجهی کردم ولی هر چی میگذشت بد تر میشد! منم تو اون فاصله رفته بودم یه سر بیرون برای سالاد مواد خریده بودم و ماشینو که دم در گذاشته بود پارتنر اورده بودم تو پارکینگ و بعد هم چون بی حال بودم دراز کشیده بودم رو تخت. ناهارم هیچی درست نکرده بودم اونم گفته بود دیر میاد ولی از درد نمیتونستم بخوابم! دیگه یه جاهایی ترس برم داشته بود گفتم نکنه تو این سن و سال دارم سکته می کنم؟؟؟؟  سریع با بدبختی برای پارتنر اس ام اس دادم و اونم یک دقیقه بعد زنگ زد که چی شد  چته و ... منم گفتم حالم اینطوریه اونم گفت سعی میکنم تا یه ساعت دیگه خودمو برسونم! منم گفتم دیگه من مرده بودم بدون داستان این بوده! یه نیم ساعت بعد یکم بهتر بودم یا شایدم داشتم سعی میکردم که بهتر باشم! پاشدم یواش یواش حاضر شم برم سر کارم و همون موقع پارتنر هم رسید و گفت بریم دکتر! منم اشتباه کردم گفتم نه نمیخواد الان که دکتر قلب نیست تازه من باید نوار قلب بدم! و اونم بی خیال شد!

***ولی همین الان زنگ زدم که بعد کارم منو ببر دکتر برام نوار قلب بنویسه من فردا برم بدم!!!

والا بخدا چرا گفتم مهم نیست و نرفتم اولش نمی دونم! احتمالا همون حس قهرمان پنداری همیشگی یا ارزش ندادن به خود! حالا بزنه بیافتم بمیرم که چی؟! خودمو قوی نشون بدم تو زندگیم؟؟؟ همین حالا یاد نوشته های وبلاگ دوستم افتادم که هر روز میخونمش ! خودم هم قبلا به این نتیجه رسیده بودم که خیلی جاها برخلاف ظاهر زنانه ام خیلی زیادی دارم نقش مردونه بازی میکنم. همه جا خودم تنها میرم همه کار خودم تنها میکنم. همه هزینه هامم که دارم خودم از کار و درامدی که دارم می پردازم! پس این پارتنر دقیقا چیکارست؟ قفط همین ؟ (تازه همیشه هم از من شاکیه که اونقدر که شاید و باید کمکش نمیکنم تو پرداخت هزینه ها! مثلا من همه خرج خونه رو بدم که بتونیم یه وام دیگه بگیریم که اون بجاش قسطاشو بده! ) فقط یکی باشه که تنها نباشیم و هر وقت خودش صلاح بدونه بهمون محبت کنه؟! خب یه جاهایی ما باید مجبورشون کنیم بهمون بیشتر توجه و محبت کنن و اصلا بخاطر ما تو زحمت بیافتن! چی میشه مگه؟؟؟ آخه خود پارتنر دقیقا همین طوریه ! یعنی خدا نکنه سرش درد بکنه یا مثلا انگشت پاش کوبیده شده باشه لب مبل، حتما حتما هر چند دقیقه یاد آوری میکنه درد ش رو و خب طبیعتا منتظر توجه و سرویس دادنم هست! منم با جون و دل براش انجام میدم چون دوستش دارم ولی خب....حالا من_ خنگول دوشنبه شب تا سه شنبه شب داشتم از درد بال بال میزدم، یه درد عجیب و غریب که خب تو دوران ماهیانه اومده بود با این قاطی شده بود و اصلا کمرم داشت دوتا میشد و از درد زی/ر ش/ک/م داشتم می مردم و جون میدادم! تمام این ساعت ها هم پارتنر خان منزل تشریف داشتن ولی هیچی دقیقا هیچکاری نکرد برام من اون شب تا صب سه بار پاشدم کیسه آب داغ برا خودم درست کردم و از درد به خودم پیچیدم و صب که بیدار شده بودم و گفتم شب نتونستم پلک رو هم بزارم فقط گفت عه! خب به من می گفتی! خب تو که دیده بودی من حالم بده یه چایی دستم ندادی تازه من کلی به خونه رسیده بودم و تمام وظایفم رو انجام داده بودم! منم گفتم باشه اینبار دارم برات! نه که ادم بدی باشه یا بی توجه باشه! این طبیعت زشت آقایونه که باید هر چیزی رو تو چشماشون فرو کرد!!! یعنی باید هی میگفتم فلانی اینکارو برام بکن فلانی اینو بیار اونو ببر. کیسه ابگرم درست کن. چایی نبات بده.  ش/ک/مم  رو ب/م/ا/ل و ...!

 

امسالم سال استفاده از تجریات ارزشمند دوستان و اطرافیان در زمره ی زندگی ز/نا/شو/یی و خانوادگی نامگذاری کردم از همین الان! خیلی چیزا ارزش امتحان کردنو نداره وقتی دیدی آخرش چی از آب در میاد! 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٩

 

امروز تو اوج بی حالی صبحگاهی. داشتم فیلمی که یه مشتری-دوست برام آورده بود تا ببینم اگه میتونم ادیتش کنم رو نگاه می کردم. وای اگه بگم که کلا حالمو عوض کرد الکی نگفتممممممممم یه فیلم عروسی دهه هفتادی. انگار من یکی از بچه های توی اون عروسی بودم اینقدر که برام خاطره انگیز شد یهو.... دلم میخواد بیشتر طول و تفصیلش کنم اینجا.. از استین پفی عروس و دامن های چین دار دختر بچه ها بنویسم یا از کت های سفید با اپل های بزرگ  دختر خانوم های جوان توی مهمونی یا پیرهن های طرح دار با رنگ های شاد و پارچه های سرسری  لیز آقایون با اون کمرهای تنگ شلوار های روشن نخی و پیلهای درشت و گشادی لنگه هاشون... وای خدا خیلی برام جالب بود... خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر مدل موهای اوشینی اون موقع مد بود با پاپیون های کنده روی لباس یا روی سر! 

حیف که پارتنر دم سینما منتظرمه... میام اگه شد بعد بیشتر مینویسم از این سیری در نوستالژی امروزم....




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸

 

امروز بین ساعت هفت تا هشت و هفده دقیقه ی صبح یکی از پر استرس ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم! فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بودن. منتظر جواب آزمایشی بودم که خیلی ها آرزوشونه مثبت باشه ولی من از ترس اینکه نکنه مثبت باشه مثل بید می لرزیدم. تنها وقتی تماس گرفتم و تلفنی بهم گفتن که جواب آرمایش HCG شما منفیه و من تونستم نفس حبس شده ام رو رها کنم. البته این استرس از دیروز ظهر که رفته بودم پیش دکتر تا معاینه ام کنه و برام ازمایش بنویسه ، از اون لحظه ای که بهم گفت برات یه همچین آزمایشی هم می نویسم چون احتمالش هست! و من گفتم نههههههههههههههه! اون گفت آره!!  شروع شده بود.خنثی




 
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٥

 

 

من نمیدونم چرا اینترنت خونه همیشه تو تعطیلات یه بلایی سرش میاد!

یا قط میشه یا منقضی یا ترافیکش تموم میشه!

اینبار  تلفنمون قاط زده تو این 3 روز تعطیلی!

ای خدا ای فلک! می پکیم که! :/




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٢

 

 

have fun with ur beloved one♥




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠

 

الان سر کارم،

بابت پست قبل هنوز تصمیمی اتخاذ نکردم و اون بنده خدا هم مدام در حال پرس و جو و پیگیری از من هست!

دیروز قرار گذاشته بودیم با دوست جان فعلی و "قلو" ی سابق! که امروز صب بریم استخر و صب رفتم اول بنزین زدم و بعد دنبالش رفتم و اونم با تاخیر 5 دقیقه ای اومد و گازیدیم سمت استخر متل که رفتیم و پارک کردیم و تا پیاده شدیم یکی از خانوم هایی که جلوتر از ما رفته بود سمت باجه که ورودی اش رو بده و بره تو استخر گفت که نیایید! تعطیله به علت تعمیرات! حالمون گرفته شداااااا الان دوهفته بود که هی میگفتم بریم استخر و نمیشد و امروز هم که کلی آماده شده بودیم گفتن تعطیله! جالبه که از قبل اعلام نمیکنن ملت اسکل نشن! ما هم اول داشتیم دپ میزدیم که من گفتم راه نداره امروز باید بریم استخر! راه افتادیم هلک و هلک اومدیم شهر دوست  و همساده استخر و بهای بلیط یک برابر و نیم پرداختیم برای یه استخر کوچیک تر و بدون سو*نا و جکو*ز*ی و ...! جالبه که بهای بلیط شامل همه اینها می شد ولی خدمه میگفتن صبحها سو#نا براه نیست!!! تو روحشون! خلاصه یکم شنا کردیم و من کلی موقع زیر آبی رفتن و ملق زدن! آب رفت تو بینی و سینوس هام سبز چون دماغگیرم تو ساک بود و حال نداشتم برم دوباره برش دارم! آخدر کل بد نبود. دوست جان هم از همونور رفت سر کارش که تو همون شهر دوست و همساده هست و منم بگاز برگشتم ولایت! یه سر هول هولکی به کارم زدم و بعد دیدم میتونم فلنگ رو ببندم و رفتم خونه ناهار و قاقا لی لی جات و لالا! پارتنر خان هم گفته بود احیانا نمیاد ناهار که نیومد!

دیروز کلا از در خونه بیرون نیومدم! کلی کار خونه داشتم که بازم همه شو اونطور که دوست داشتم نرسیدم! حدود 4 کیلو هم توت فرنگی همکار پارتنر فرستاده بود برامون. یه کیلو هم قبلا فرستاده بود و مشغول شستن و سر گرفتن و تفکیک اونها بودم یه سری رو برای مربا و مارمالاد جدا کردم و یه سری درشت تر هاشون برای خوردن خودمون و یه سری هم برای فریزر کردن! یه ناهار ساده و سریع و خوشمزه هم درست کردم  و کلی خوردم در حد ترکیدن!!!!!! با کلی عذاب وجدان دوساعت خوابیدم و بعد بیدار شدیم و چند بار پارتنر گفت بریم بیرون و من با قیافه ژولی پولی اصلا حسش رو نداشتم و بعد چند دقیقه هم که خودمو جم و جور کردم که خب حالا بریم بیرون اون دبه کرد و دیدم پانشد منم سریع لباس رزم!نه ببهشید لباس ورزش تنم کردم و پربدم رو الپتیکال و حالا جون نکن! کی جون بکن! یه 350 تایی کالری سوزوندم بلکه از عذاب وجدان اون ته دیگ چرب خوشمزه ی ظهر و اون کرانچی فلفلی عصر کم کنم و بعد هم یه ربعی دمبل زدم و دوش گرفتم و لاک زدم و تی وی دیدم تا وقت خواب

! البته این وسط ها پارتنر خان لطف فرمودن یه مقاله ی پرینت شده ی حدودا 20 صفحه ای به زبان اصلی! دادن دستم که مرتبط با پروپوزالشه و من براش ترجمه کنم! گرچه اصلا در خودم نمیبینم با کلی لغت های تخصصی رشته اونها کلا من نمی فهمم این چی میگه! ولی یه پاراگرافشو برای دل اون ترجمه کردم! الانم با خودم آوردم آفیس! مثل آینه ی دق جلومه ببینم میتونم یه صفحشو ترجمه کنم خوشحال شه پارتنر یا نه!هیپنوتیزم




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...




قالب وبلاگ : sadafi:)