دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۳٠

 

تو این آرتیکل اسمش رو نوشتن : این چیزیه که بهش می گن  جاذبه گاسلینگ!

یه جا هم بجای OMG معروف نوشتن "OMGOSLING!" خیلی باحاله من نمیدونم چرا تا من یه چیزی رو میپسندم، کلا جهانی میشه جذابیتش! یه مدت هم که جویی تریبیانی بود!

کلا می خوام بگم سلیقم خوبه ! امتحان شده هست این قضیه!از خود راضی

----------------------------------------------------------------------------

سوتی دادم خفنگ!!!  اینطوری که یه روز تو هفته ی قبل دم ظهر درست یه ساعت قبل اینکه پارتنر بیاد من داشتم یکم خونه رو مرتب میکردم و چند روزی بود که این جاکفشی بی نظم بیرون خونه و اون جاکفشی بزرگه ی توی خونه که کفشا بزور توشن جا شده بودن و نصفشونم بیرون بودن رو اعصابم بود و میخواستم کفشای زمستونی و تابستونی رو جدا کنم و خلاصه یکم سر و سامون بدم بهشون. تو همین راستا مشغول شدم و یکم مرتب میکردم و یکم تمیز دیگه آخراش گفتم ببینم تو جاکفشی بیرون که کفش های دم دستی هست چیزی اضافه اگه هست برش دارم بزارم تو کمد یا داخل که دیدم اره یه جفت کفش خودمو باید بردارم همین که یه لنگه اش رو برداشتم.... هیپنوتیزم

<<


ادامه مطلب ...



 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٩

 

داستان از این قراره که خدا نکنه آدم گیر ادم زبون نفهم بیافته!

اونم از نوع مشتری اش و اونم ار نوع فامیل  دورررررررررررررررررر پارتنر زبان




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٥

 

 

به نقل از  سایت یاهو    




 
نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳

 

 

 

مامان برگشت . یه حس پیچیده ای دارم اینبار، از خودم راضی نیستم و خیلی هم شاکی ام! بقیه اش بمونه برای خودم...

روز مرد برای من یاد آور بدترین روز دنیاست... از سه سال قبل که بهم زنگ زدن و اون خبر وحشتناک و غیر قابل باور رو دادن و از 15 سال قبل ترش که دیگه من ، من نبودم

برای روز مرد برای پارتنر هیچی! نخریدم! مجبور شد اون تاپ زردی که براش خریده بودم همینطوری روز قبل روز مرد رو بعنوان هدیه اش حساب کنه!

 

برادره هم تصمیم داره بره...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۸

 

سلام من اومدم  مژه

امروز صبح ساعت هفت و رب بیدار شدم و از ساعت هفت و نیم تا 10 یه سره ایستاده بودم به قطا.ب درست کردن برای مامان . چون بهش قول داده بودم ولی اصلا فرصت درست و حسابی نداشتم و فردا هم آخرین روزه و نمیدونستم که اصلا بتونم یا نه دیگه دیروز تصمیم گرفته بودم هر طور هست امروز قطاب ها رو بدرستم! نمیدونم چرا به خوبی بارهای قبل نشد بنظرم! البته من به خواست مامان یکم شیرینی مواد فیلینگش رو بیشتر کردم از اونی که تو رسپی اش بود. ولی خب بازم خوب و ابرومندانه شده ! با این ذیق وقت و بااین ریخت و پاشی که داشت و اون قسمت پیچوندنش که از همه وقت گیر تره خوب پیش رفت حدود 60 تا شد. یه مدل دیگه هم هفته ی قبل درست کرده بودم براش و اگه فردا فرصتش باشه یه مدل دیگه هم براش درست می کنم که لا اقل ببره با خودش.

دیروز روز جالبی بود. به دعوت قبلی یکی ار همکلاسی های اول دبیرستانم به دوره ای که با بچه های مدرسه چند ساله دارن دعوت شده بودم و یه بارم چند ماه قبل دعوتم کرده بود که نتونسته بودم برم ولی اینبار هم خودم دلم میخواست برم ببینمش( آخریت بار قبل عروسی ام رفته بودیم خرید کفش و کیف . اونم با همسرش و مامانش اومده بود همون فروشگاه معروف برای خرید ) دیده بودمش و می دونستم که دوقلوهای  دختر و پسر خوشگل یک سال ویک ماهه داره. اونم خیلی بهم گفته بود که بیام و اصرار اونم برام دلگرمی بود که این اشتیاق دیدن دو طرفه هست. و خب بالاخره بعد از خرید سه تا کادوی کوچولو برای خودش و بچه ها و یه شاخه گل دیروز عصری از کارم مرخصی گرفتم و  رفتم  خونشون. خب  راستش درست قبل از اینکه بخوام برم پشیمون شده بودم!!! چون من کلا آدم گروهی نیستم و مخصوصا تو جمعی که غریب باشم اصلا حاضر نیستم یه لحظه هم بمونم بس که معذب میشم! ولی یکی زدم تو سر این احساس و حس ضعف و با یه هیجان خاصی راه افتادم رفتم! اونجا 15 نفر بودیم و بغیر از صاحب خونه که خب منو میشناخت و یادش بود! من فقط یه نفر رو یادم بود که اون منو اصلا یادش نمی اومد!!!!! و دو نفر دیگه هم بودن که منو یادشون بود ولی من یادم نمی اومدشون!!! چون اینا با هم 4 سال یه مدرسه بودن ولی من فقط سال اول و پایه دبیرستان اون مدرسه بودم و بعد بنا به رشته ام که هنر بود رفتم هنرستان .تازه بیشتراشون دوره راهنمایی هم باهم بودن و دوستیشون قدیمی تر بود و سالها هم بود که دوره ماهیانه داشتن با هم. یک ساعت اول خیلی سخت گذشت بهم چون دوستم هم میزبان بود و هم  قل دخترش پیشش بود برا همین فرصت زیادی برای صحبت کردن با من نداشت و منم که دیدم اینطوری نمیشه شروع کردم کم کم با یکی شون حرف زدن  و یکم بعد تر هم که با دوتای دیگشون بیشتر صحبت کردم. همه متاهل بودن و نصف بیشترشونم بچه داشتن. جالبه که از این دوره پولی ها بود و صندوق داشتن و قرعه کشی میکردن و همه هم ماشالا حسابی به سر و تیپشون رسیده بودن و سانتی مانتال بودن و ساده ترینشون و من و صاحب خونه بودیم. 

با اینکه دیروز خوب بود ولی مطمئن نیستم که بخوام تو دوره باشم. راستش من واقعا آدم این خاله بازی ها نیستم مخصوصا که از سه-چهار نفر  تو گروه حس خوبی نگرفتم و لی عوضش از دوتاشون خیلی خیلی حس خوبی گرفتم و هم من مشتاق بودم بیشتر باهاشون اشنا بشم و هم اونا اظهار تمایل میکردن. راستش ترجیح می دم با همین دوستم و این دو یه نفر که آشنا شدم و خوشم اومده بیشتر رفت و آمد داشته باشم تا بقیه رو به زور بخوام تحمل کنم. حالا دیشب موقع خداحافظی دوستم و اون دختر که خوشم اومده ازش ازم پرسیدم از این به بعد هستی تو دوره هامون، منم واقعا نمیدونستم چی جواب بدم فقط گفتم باید ببینم برنامه هام چطوری میشه الان کارم رو سپردم دست شاگردم و اومدم اینجا تا یه فرصتی برای فکر کردن و سبک سنگین کردن داشته باشم. تا ببینم چی میشه...

دیشب بعد مهمونی دوره افتتاحیه جشنوا.ره بها.ر نا.رنج بود تو بوستان بزرگترین پارک شهر و پارتنر که بواسطه شغلش یکی از مهره های کلیدی برگزاری این جشنواره بود و خب منم چون پارسال بدلایلی نرفته بودم جشنواره امسال میخواستم حتما لا اقل افتتاحیه رو برم و پارتنر رو هم خوشحال کنم. خلاصه من با همون سر و وضع مهمونی ای پاشدم هلک و هلک رفتم جشنواره نیشخندو تو اون سیل جمعیت که لا اقل یک سوم جمعیت کل شهر بودن رفتم تو قسمت وی آی پی نشستم زباناونم در حالی که شونصد نفر ایستاده بودن پشت سر و اطراف حالا فکر کن پارتنر تو یه ا.ر.گ.ا.ن د.و.لتی کار میکنه من جلو ترین قسمت ،اولین ردیف با مانتوی حریر جلو باز و آستین های تا آرنج و شلوار بنفش و شال رنگی رنگی هلک و هلک رفتم اونجا نشستم!!! از خود راضینمی دونستم چطوری خودمو و استینمو موهامو جمع کنم!!!  پیش خودم میگفتم دستت درد نکنه برای اینکه چشم بعضی ها رو در بیاری یه کاری میکنی فردا این پسره رو اخراج میکنه حراست و شو.ر.ا.ی اسل.ا.می شهر!!! خندهتازه فکر کن تا پارسال حرف این بود که منم برم تو اداره همکارشون بشم گمونم اینا سکته کردن منو دیدن!!!

تاره تو مص.احبه .ها و کلیپ های پخش شده پارتنر خان هم حضور داشت و از همه خوش تیپ تر بود!نیشخند دیگه کلا ترکوندیم دونفری اونجا رو ! عینک تا بیایم خونه ساعت 12بود و منم که له لههه




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩

 

1/ شانس دوباره زندگی کردن و بودن بین خانواده .و فرصتی که خدا منو از آغوش مرگ کشید بیرون و تو اون تصادف وحشتناک لایق اون دونستم که بهم یه شانس دوباره بده و من اینو هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

2/کار خودم که  توی 20 سالگی راهش انداختم و مدیریتش رو  تمام و کمال بعده گرفتم و شد نقطه عطف همه زندگی ام.

3/دیدن مامانم بعد از 3 سال دوری و دلتنگی و ناراحتی.

4/قبولی دانشگاه اونم وقتی اولین نفر تو همه دوستام و اطرافیانم بودم و با کلی مشغله و کار تونستم بازم بدستش بیارم و همینطور قبولی  ارشدم تو دانشگاه هنر تهران با رتبه 2 با اینکه نرفتم بخونم ولی یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود!

5/کاهش اون همه اضافه وزن که مثل یه وزنه ی سنگین هر روز بیشتر غرق و نابودم میکرد.

*به ترتیب اهمیت ننوشتم. یه جورایی به ترتیب اتفاق نوشتم .




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤

 

الان هزار روزه که میخوام بیام یه چیزایی بنویسم ولی نمیشه همش!

اینکه بیشتر وقتا تنها نیستم و شاگرد جدیدم هم هست و از اونجایی که هیچی بلد نیست همش من باید بهش آموزش بدم و همینطور هم همش سرش روی مانیتور منه!!!

 

دیروز اصلا حال خوبی نداشتم ولی الان خدارو شکر خیلی خیلی بهترم.  البته کلا چند روز بود که حال خوبی نداشتم . سر درد مزمن وحشتناکی گرفته بودم که اون سرش نا پیدا   بود واقعا توان انجام هیچکاری رو نداشتم. دیروز صبح هم با مامی میخواستیم بریم شهر دوست و همسایه! هم برای متخصص چشم پزشکی که فکر میکردم شاید بخاطر بالا رفتن نمره چشمم باشه (که نبود!!!) و هم بخاطر خرید . همون اول صبح که داشتم ماشینو از پارکینگ در می آوردم. زدم آینه سمت راننده رو کوبوندم به در انباری! ماشین صفر که هنوز سند و کارت سوختش به دستمون نرسیده!!!! یه حالی ازم گرفته شد که میخواستم گریه کنم! میدونستم پارتنر ناراحت میشه ولی امکان نداره چیزی بهم بگه ولی از خودم ناراحت شده بودم که زدم ماشین نازنین رو ناقص کردم و میدونم اگه بجای من پارتنر اینکارو کرده بود به قول مامی  خ.ش.ت.ک براش نمیذاشتم!!!! منتظردو سه ساعتی غصه و مقدار متنابهی حرص خوردم و پیش خودم حساب کتاب کردم که هر آینه حدود 300 هزار تومن پولشه و تو این اوضاع قاراشمیش مالی که الان دارم  واویلا!!! و آخرش دیگه یکی زدم تو دهن اون ذهن ملامتگرم عصبانیو گفتم اصلا فدای سرم خدارو شکر که بد تر نشدآخ . دیگه بمیر و خفه شو و اینقدر غصه این چیزا رو نخور!!!! ناراحت دیشبم اخر وقت با اون سردرد بد که رسیدم خونه ماشین رو نیم متری با فاصله از دیوار کناری تو پارکینگ پارک کردم و دیگه هیچ اصراری نداشتم که بچسبونم به دیوار و جا برای ماشین همسایه بیشتر بزارم  خنثی

 

امیدوارم حال همه اونهایی که تو بهار بجای پاییز دچار یاس فلسفی میشن بهتر بشه ، من جمله خودم! تمام مدت بی حس و کرخت و خستم و تمام وجودم کهیر و حساسیت زده!!! یک ماه هم بیشتره که یک گرم هم کم نکردم و بلکم چند صد گرمی بیشتر هم کردم و الان چند روزه بالای ترازو نمیرم! :/ خدا همه دیوونه ها رو شفا بده به امید خودش.

حتما تو روزهایی که حالم بهتر بود میام برای اون بازی که طرلان عزیزم دعوتم کرده.

خوب باشید





قالب وبلاگ : sadafi:)