دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩

 

 

سلام :)

فکر نمی کردم واقعا امروزو بتونم بیام و بنویسم ولی الان همین حالا تو آفیس نشستم در حالی که اصلا قرار نبوده امروزو بیام سر کار! حکایت الان_ من حکایت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه آخرین روز سال و می رفت شده!!! والا!!!! 

امروز رو دوست داشتم چون صب به خودم اجازه دادم تا هر وقت که میخوام بخوابم و یعنی تا ساعت  11 تو رختخواب بودم! البته همشو خواب نبودما!!! پارتنر خان اغفالم کرد و یه ساعتی با هم داشتیم معاشرت صمیمانه می کردیم بعد N سال دقیقا!!! بعد هم که یه صبحانه مبسوط زدیم بر بدن و ساعت یک با پارتنر خان و داداشه از خونه رفتیم بیرون! اونقدر شلوغ بود خیابون بازار که بیخیال خرید میوه شدیم و پارتنر رو تو میدون اصلی پیاده کردیم و من و داداشه زدیم به جاده! تا بریم سمت اون فروشگاه های بزرگ خارج از شهر(البته شاید یک کیلومتر فاصله داشته باشه نه اونقدر ها دوووور دووووور!!) داداشه دیروز رفته بوده همونجاها و یه چیزهایی پسندیده بوده ولی قرار شد امروز بره بخره که منم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره منم باهاش برم کمک! که اونم شدیدا استقبال کرد!!! خلاصه تا نزدیکای ساعت 3 عصر همونجاها مشغول خرید بودیم و منم یه کمربند چرم رنگی خیلی خوشگل و یه ست مانیکور برقی!!! خریدم برای خودم و یه چیز کوچولوی خصوصی!!هم برای پارتنر خان خریدم!!! و اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من خمیر شیرینی برنجی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا فردا استراحت کنه و فردا بقیه روند شیرینی پزیمو ادامه بدم!!! نگفتم؟؟!؟!؟مژه دیروز کلیییییییییییی شیرینی پزوندم! البته هنوز چند تا از اون مدلهایی که تو نظرم بود رو نرسیدم درستشون کنم اونم بخاطر اینکه هر کدوم از اون رسپی هایی که داشتم رو با 3 برابر مواد درست کردم و رسما از کت و کول افتادم!!!  حالا اگه شد بقیه اش رو امشب یا فردا ردیف می کنم.

راستی دم عیدی تونستم بعد از ماه ها حدود 2 کیلو وزن کم کنم! البته نه با قدرت اراده ام! بلکه با مریضی و بی اشتهایی که این چند روزه پدرمو در آورده و منو انداخته! ولی این رو هم به فال نیک می گیرم و ازش ممنونم که باعث شد یکم وزن کم کنم دم عیدی و دوز دپرشن حاصله از تپلو بودنم بیاد پایین و تقریبا صفر بشه و همینطور باعث شد که توجه پارتنر خان بهم بیشتر شه!بغل

امیدوارم بهترین روزها در انتظار هممون باشه و شروع این سال جدید همزمان با شروع بهترین فصل زندگی ماها باشه، آمین.

دوستتون دارم. می بوسمتون ماچ




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦

 

سلام فکر کن از هفته قبل چهارشنبه میخوام بیام چهار کلوم بنویسم ولی جور نمیشه. الانم که یه کوچولو این وسط مسط ها وقت خفت کردم گفتم بیام بنویسم ولس چون هم فرصتم کمه هم حال خیلی خوشی ندارم شماره میزنم و تیتر وار ، بدون در نظر گرفتن ترتیب و اولویت بندی می نویسم و رد میشم.

1-الان همین لحظاتی که نشستم پشت سیستم و دارم بگاز می تایپم! خیلی مریض و حال ندارم دم عیدی!!!! فکر کن 6 ماه تمام ، از هیچ تلاشی مضایقه نکردم تا از خودم مواظبت کنم که یه سال زمستون و پاییزش رو صحیح  و سالم و بدون سرما خوردگی بگذرونم ولی متاسفانه این گلو درد های دوهفته پیش بالاخره خفتم رو گرفت و منو انداخت! اونهمه قرص جوشان_ خارجی!!! خوردن و اون همه لیتر لیتر عسل آبلیمو و آب نمک قرقره کردن باد هوا شذ رفت پی کارش!!!! از دوهفته قبل هی این گلودرد لعنتی اظهار وجود می کرد و من بهش رو نمی دادم ولی بالاخره از دوشب پیش که اونقدر حالم بد بود و تا صب 100 بار با هر پهلو به پهلو شدن بیدار شدم و یه بارم همین وسط مسط ها سرمو نمیدونم چطوری بعد 4 سال که رو این تخت می خوابم، کوبوندم به تاج تخت!!!! و بیدار شدم و دوباره با تب و حال نزار خوابیدم و این بین پارتنر خان یه بار هم نگفت که خرت به چند من؟!! فردا شبش که داشتم برای مامان میگفتم حالم اصلا خوش نبود و پارتنر میگه آره همش داشتی تو خواب هذیون می گفتی!!!!! میخواستم خفش کنم دقیقا!!! گفتم حال آدمو که نمی پرسی مواظبت هم که نمی کنی حالا لااقل بیدارم میکردی اونقدر حالم بد بود و جون کندم تا صبح!!! گفت بیدارت میکردم که چی بشه!!! دیگه امروز رفتم دکتر و فشارم که طبق معمول پایین بود حسابی و بهش گفتم برای من و پارتنر  آزمایش کلی هم بنویسه و آخرش که کلی خندید به حرفهام که پرسید چتونه و  میگفتم من و پارتنر کلا خسته ایم! و گفت برای تو که  یه کتاب آزمایش نوشتمنیشخند رفتی آزمایشگاه موقع پول دادن فحشم ندی!خنده

2-دیروز هم تو یه دقیقه تصمیم گرفتیم با قلوی سابق که بریم استخر و با همون حال نسبتا نزار رفتیم و من اومدم بعد عمری که رفتم استخر،برای ارضای حس هیجان طلبی ام از بالای دایو دو متر و خرده ای یه شیرجه ای بزنم و یکم به ریش قلو که جرات نمیکنه بپره تو آب بخندم که شیرجه زدن همانا و تاب برداشتن کمرم هم همانا!!!! یعنی زاویه ام زیادی عمودی شد چون معمولا زیر آبی می رم و کمرم یه صدایی داد و با شدت افتادم تو آب ، اون لحظه اونقدر ترسیده بودم و فقط از خدا می خواستم که قطع نخاع نشده باشم!!! با ترس و لرز انگشتای پامو تکون دادم و تا یکساعت بعد هم خیالم جمع نشده بود از این بابت و جرات نمیکردم از تو آب بیام بیرون! خلاصه که بخیر گذشت وخدا رحم کرد ولی این کمر هم چند مدت بود که سیاتیک و دیسکش زده بود بیرون و درد میکرد و تا رسیدم خونه یه دیکلوفناک خوردم و کمر بند طبی بستم و تا الان هم بازش نکردم!

3-یه حس خوبی گرفتم از اون خانوم مسن_ ترک و خوش زبون که امسال کلی براش کار ترمیمی انجام دادم و اونقدر ذوق زده می شد و قدر دانم بود که بعد این همه سال اولین عیدی ام رو از مشتری اون بهم داد و کلی هم تشکر کرد ، جالب اینکه یکم یعد اون ماجرا از یه نفر دیگه هم عیدی گرفتم و با اینکه مبلغش واقعا ناچیز بود ولی کلی حس های خوب بهم داد و خوشحالم کرد...

4- خوشحالم بخاطر اون چندباری که پیش اومد تا به چند تا آدم کمک کنم... من بجای خود ، پارتنر خان هم کمک کرده چند بار و میدونم که یه جایی که ما هم فکرش رو نمی کنیم خدا بدادمون می رسه... کاش بتونیم آدمهای بهتری باشیم...

5-اون یه باری هم که پشت تلفن با دوستم "پینک" اونقدر به خرابکاری خودمون خندیدیم که کبود شدیم!! بعد واقعا نمی دونم چند وقت بود که اینطور تونستم بخندم و دل درد گرفته بودم....

6-اینکه می رم خونه و ناهار و شام آمادست و خونه تمیزه، با اینکه عذاب وجدان می گیرم ولی خیلی هم حال می کنم... خدارو شکر...

7-امشب اگه قسمت بشه می خوام موهامو رنگ کنم و یکم شبیه آدم بشم! موهای سفیدم در اومده حسابی و کهولت سنم رو به روم میارهساکت!!!! اون هفته که رفته بودم آرایشگاه و دیدم اون دختره که موهاشو براش نسکافه ای مش کرده چقدر قشنگ شده تصمیم گرفتم برای تابستون حتما یه تغییر اساسی بدم و برم موهامو همونطوری مش کنم ولی بنظرم برای فصل هایی که هوا خنکه همون  رنگهای تن_ گرم مثل قرمز وشرابی قشنگ تر در میاد...

7+1 فردا هم اگه طبق همین روال برناممون پیش بره میخوام ظهرش رو برم استخر با قلو و اون یکی دوست و اگر هم اونها نیان قراره بریم خونه همون دوست ثالث عصر نشینی! اینم از آخرین برنامه سال 93! البته اگه همه چی رو به راه باشه میخوام برای پنجشنبه صبح هم یکم شیرینی خونگی بالاخره بپزونم!

~+7 از همه چیز بیشتر و بیشتر میخوام که روزهای جدید پر از سلامتی و سلامتی و برکت باشه برای خودم و همه آدمهای اطرافم.... خوب باشیم♥...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٤

 

یه آخر هفته ی آخر سالی _ بارونی باشه و....

.

.

.


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٠

 

 

امروز انرژی نداشتم... در واقع خیلی کمتر از روزهای قبل انرژی داشتم چون این کم انرژی و بی حال بودنم مال امروز و دیروز نیست.. ماه هاست که اینطوری ام ... خیلی دپرس بودم... ولی این جمله _فراموش کردن تلخی های گذشته-غنیمت شمردن شیرینی های امروز - امیدواری به فرصت های فردا_که چند لحظه قبل از تو وبلاگ اسفندونه خوندم واقعا حالمو بهتر کرد... بعدش هم چند تا جمله زیبای دیگه تو وبلاگ یکی دیگه از دوستام دیدم و اونم برام انرژی بیشتری آورد و حالا یکم بهترم....

*از همین حالا بکوشیم تا امروزمان بهتر از دیروز و فردایمان بهتر از امروز باشد

 

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦

 

 

همین الان تو آخرین دقایق ساعت کاری امروز چهارشنبه از معدود لحظاتیه که دارم سر کار آهنگ های مورد علاقمو گوش میدم و آهنگ احساسی و  مسحور کننده The Power of Love که سلین دیون هم خوندش رو با صدای خواننده اصلی اش "جنیفر راش"  گوش میدم برای بار چندم....  دلم نمیاد نصفه ولش کنم و برم خونه... اونقدر حالم یه جوری میشه و قلبم مثل دختر کوچولوی عاشقی می تپه که دووم نمیارم و با یه بغضی که نمیدونم اصلا چرا هر وقت به شدت احساسی می شم گلومو میگیره و چشمامو تر میکنه ، برای پارتنر یه پیام مهربونانه میدم و اونم به سرعت نور جوابمو میده و قربون صدقم می ره... یه وقتایی مثل حالا یهو به شدت یاد 10 سال قبل می افتم و انگار که دارم خاطرات یکی دیگه رو مرور میکنم ...اونقدر مه گرفته و دور به نظرم میاد... یاد اون همه شور و هیجان و خواهش و رویا... که ختم به خیر شد ولی اصلا داستانم اونطور که تصور می کردم عاشقانه و پر. ح.را.رت پیش نرفت... زمان زیادیش رو  که تا به اینجا برسه یخ زدم و منجمد شدم و حتی مردم...

ولی حالا بالاخره همینجا هستم... جایی که دلم گرمه...شاید خیلی وقتا آتشین نباشه حالم ولی حداقل بیشتر وقتا گرمه... که یه وقتایی که به خودم نگاه می کنم و از خودم متعجب و وحشت زده هستم... می فهمم کسی هست که چقدر دوستم داره که باهام راه میاد و دیوونگی هامو هم دوست داره و حتی شده بخاطر این علاقه تحمل میکنه... یه چیزهایی که مطمئنم خیلی ها که از گوشت و پوست خودمم هم نمی تونن اینطوری و از این زاویه ببینن و بازم اینقدر دوستم داشته باشن... این روزها که مثل همیشه این همه قهر و آشتی و کل کل و حتی بحث وجود داره ولی عمرشون کوتاه تر از دقایقه... که یکی هست که بخاطر دوست داشتن ناراحتی هاشو با یه جمله ی "دوست باشیم" من، به دست فراموشی می سپاره ....و اندازه ی این علاقه زمانی به من_ بدبین _ آدم گریز و منزوی ثابت شد که ماه ها و سالهایی رو بخاطر لج و لج بازی و کینه جویی همین آدم روبه رو ام به تلخی و تنهایی و گمگشنگی و بی پناهی و بعض و هزاران ترس و تردید گذروندم... من اون روی تلخ- مثل زهر مار- عاشقی رو هم دیده بودم ....ولی حالا چیزهایی که من و ما رو نکشت، پایه های روابطمون رو محکم تر کرد... که حالا با اون همه ترس و تردید و خاطرات بد_ گذشته ی زندگی ام ... وقتی پارتنر این اواخر تو وایبر یکی دوباری با شیطنت عکس بچه ی تپل و دوست داشتنی و یا اون عکس سه نفره  رو برام فرستاد، یه لحظه برای اینکه اون بچه ی خودمون باشه دلم پر زد... حسی که اونقدر منقلب کننده و اونقدر ترسناک و بزرگه برام که حتی هنوز جرات نکردم به خودشم بگم این حس رو....شاید هنوز فکر می کنه من از باهم موندمون مطمئن نیستم...ولی یه حسی این من_ اقسار گسیخته ی سرکش رو بدجوری داره پیوند می زنه به این روزها و این باهم بودن...

 

"Cause I am your lady 
And you are my man 
Whenever you reach for me 
I'll do all that I can 

Lost is how I'm feeling 
Lying in your arms 
When the world outside's too much to take 
"That all ends when I'm with you ....

.

.

 داره بارون می باره و من از همیشه دیوونه ترم....


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢

 

سلام تو آخرین ماه _ سال...

امیدوارم همه آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشن. مال من هم خوب بود شکر خدا و با برکت چون مشتری داشتم و کلی کار کردم!!! امروزم اومدم که به تلافی اون چند باری که اومدم بنویسم و نشد یه عالمه حرف بزنم ولی هر چی گشتم عینکم رو پیدا نکردم و الان همه چیز برام در هاله ای از ابهام قرار داره!هیپنوتیزم چون برخلاف اینکه بیرون اصلا عیمک نمی زنم، عادت دارم بدون عینک سفید خوشگلم! به هیچ عنوان پای کارام پشت سیستم نشینم چون هم کلی تار می بینم هم اشعه های مانیتور برای چشمام خوب نیست و هم اینکه یکم میگذره سرم گیج میره و از چشمام اشک میاد!

خب یعنی الان که هزار تا کار دارم و تا ظهر کلی برنامه چیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟ همینطور الکی وقت بگذرونم؟!!!

دلم یه مسافرت خوب میخواد یه آرامش و تجربه به حس تازه... البته با دل خوش و ذهن آروم...

سپردم  به خود خدا که اونقدر به همه برکت بده که بیان و حساباشون رو پرداخت کنن و این شب عیدی دل دختری رو شاد کننخیال باطل

مثل دخدر کوچولو ها که دوست دارن چیزهای مورد علاقشونو هدیه بگیرن تو این روزا خیلی دلم خواد یه تبلت حرفه ای برای کارم، یه هارد اکسترنال دیگه ی 2 ترا بایتی،یه دوربین جدید حرفه ای و یه ساعت اسپرایت ییهوو بدستم برسه بغل چه دختر قانعی ای هستم من آخه...خجالت خدایا جیب های همایونی پارتنر خان رو پر برکت کن که ما هم به خواسته های دلمون برسیم و البته از همه بیشتر دلم سلامتی میخواد برای خودمون و عزیزانمون خدارو شکر....





قالب وبلاگ : sadafi:)