دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

 

همیشه به اینجاش که می رسه ،آرزو می کنم کاش مامان اصلا بر نمی گشت و هیچوقت هم بر نگرده... همیشه به اینجاش که می رسه ، قلبم فشرده می شه و بعد مثل یه دختر بچه ی ترسیده و وامونده و در مونده می شم و قلبم تند تند می زنه....

+مامان رفته سر خاک برادره و گوشیشم خاموش کرده و من هیچ غلطی نمی تونم بکنم تا اون و دلداری بدم  و از ضجه هاش کم کنم...می ترسم...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳

سلام

دلم میخواد یه عالمه بیام و بنویسم ولی روزها و ساعت ها و لحظه ها در حال پرواز کردن هستن  و من هم در حال دویدن . کلا همش کمبود وقت دارم. خیلی زود خسته می شم و کلی هم باید به خودم فشار بیارم که دست از این تنبلی هایی که اسیرم می کنه بردارم.

مامان دوشنبه عصری اومد به شهر و دیار ما! و منم در حالی که همون روز در شهر دوست و همساده بودم و نوبت دکتر داشتم به طور کاملا اتفاقی و شانسی موفق شدم نیم ساعت قبل اینکه برسه خودمو برسونم ومنتظر بمونم تا بیاد و بعد هم یکم کار داشتم بیرون و شب هم اومدیم خونه و کلا حس گرما و امنتیت بیشتری دارم نسبت به قبل. فقط یکم از خودم دلخورم چون این حساسیت های بیجامو نتونستم اونقدری که باید کنترل کنم و  یه جاهایی حسابی از خودم بدم میاد چون نمیتونم تعادل رو برقرار کنم بین خودم و کارم  و خونه و روابط با پارتنر که همیشه این جور موقع ها بی نهایت حساس و بد قلق میشه.... کلا دوست داره فقط من و اون باشیم و من توجه به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و همش حواسم به اون باشه. کلا یه بچه 4 ساله رو در نظر بگیرید این وقتا نه یه مرد تحصیل کرده ی تقریبا 40 ساله!قهر

امروزم که سر کارم و ظهر هم که زودی می رم خونه چون باید ناهار و خودم آماده کنم! یه مقدار از کارهاشو انجام دادم دیشب و یکم دیگه مونده. مامان اصرار کرد که بگو من انجام می دم من گفتم نه خودم میام. شب هم خونه خواهر کوچیکه ی پارتنر خان دعوتیم شام.فردا هم که تعطیه ولی من مشتری دارم و میام سر کار.

راستی سه شنبه یه پست گنده نوشته بودم ولی وقتی دکمه ی ثبت رو زدم پر.شین بلا.گ  لاگ اوت شد! میخواستم خودمو بکشم! این چند دهمین باریه که این بلا رو سرم آورده و کلا پدر کشتگی داره با من !

خب آخر هفته ی خیلی خوبی داشته باشید. من برم بوس بای




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

 

سلام من برگشتم. هاه!

چهارشنبه شب رسیدیم تهران و ساعت 12ونیم فر.و.د.گا.ه بودیم و یه ساعت بعد هم ما.می رو دیدیم که از بالای پله برقی داره میاد پایین تو قسمت تحویل بار و نقاله ها و خوبیش این بود که دم کافی.شاپ کنار پله نشسته بودیم و تا مامی رو دیدیم داد صداش کردیم و دست تکون دادیم و اونم مارو زودی دید! و بعد هم که بغل و ماچ و بوس و به به.. یه نفس راحت! فقط تنها چیزی که ناراحتش بودم اون جریمه زیادی بود که آخر موقع سوار شدن از مبدا بخاطر اضافه بار ازش گرفته بودن و کلی احساس عذاب .جدان داشتم چون اینبار یه چمدون گنده فقط برای من بود! البته کل سفارشات اولیه من نصف چمدونم نمی شد ولی خب مامانه دیگه!  دوست داشته و خودش با اصرار خودش و آخرشم اینطوری شد ولی خودش گفت اصلا ناراحت این قضیه نیست و اصلا مهم نیست و بی خیالش. منم حتما جبران می کنم این زحمت هاشو.

موقع برگشتن از فرودگاه خیلی حس سبکی و خوبی داشتم .. نمی تونم توصیفش کنم فقط همینو می تونم بگم که دلم گرم بود و خوشحال بودم که خونمون چند ماه گرم و مثل یه خونه خیلی واقعیه.. کاش دوباره 17 ساله می شدم و بی مسئولیت و رها و بی خیال... قول می دادم که دیگه هیچوقت اونقدر بهانه گیر و نا سازگار نشم و دختر بهتری می بودم حتما...

خلاصه که اون شب تا 4 صب بیدار بودیم و بعد هم هی صابون کله پاچه رو به شیکممون زده بودیم من و برادره و مامی  و دختر خاله و بالا سر من ایستاده بودن و می گفتن نمی زاریم بخوابی تا ساعت 5 بریم کلپچ بخریم!!! منم گریم در اومده بود التماس می کردم ولی دخی خاله نزاشت بخوابم آخرش فکر کنم یه ساعت فقط چرت زدم یا صدای حرق زدن مامان اینا می اومد یا کیتی(پاپی )هی هر چند دقیقه واق می زد یا می اومد لیسم میزد و نشد بخوابم! ساعت 6 صبح دیگه تسلیم شدم و حاضر شدیم با مامی و دختر خاله رفتیم برای خوردن کلپچ! اون دو سه جایی که میشناختن بسته بود و خلاصه بعد از یه ساعت یه جای تمیز و شلوغ رو پیدا کردیم و خوردیم و برای داداشه هم بردیم.




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

 

ای زندگی سلام ای زندگی سلاااام!

یک دونه ویولای خسته ی کم خواب_ شاد!!! در خدمت شماست!

امروز صب ساعت شش و خرده ای با ناز و نبازش! های پارتنر خان بیدار شدم چون گفته بودم بیدارم کنه برم دانشگاه حضوری انتخاب واحد کنم و میخواستم برای شهریه هم چک بدم به امور مالی و از اون طرف هم باید زودی بر می گشتم و می رفتم شهر دوست و همسایه برای کلی کار خودم و همچنین چک کردن ماشین چون فردا میخواهیم بریم پایتخت استقبال مامانه که داره میاد! نشون به اون نشون که کاری که کلا نیم ساعته می شد تموم بشه از ساعت یک ربع به 9 صبح تا نزدیکای 11 طول کشید و کلی حرص خوردم و معطل شدم. و بعد هم که بگاز داشتم بر می گشتم و تو کمربندی شهر خودمون!!! پلیس مهربون!!! جلومو گرفت و قبض جریمه رو دودستی تقدیمم کرد! تابلوی محدودیت سرعت رو ندیده بودم و به خیال اینکه تو کمربندی می تونم 110 تا برم! داشتم خوشحال و خندان رانندگی میکردم نگو زده بوده 90 تا! خلاصه که هر چی به جناب سرهنگ گفتم من حسابم پاکه تا بحال برا این چیزا جریمه نشدم و نمره منفی ندارم گفت نگران نباش دخترم! کد تخلف رو چیزای دیگه ثبت کردم که نمره منفی برات نیاد!دلقک جالب اینه که ازم می پرسه کجا گواهینامه گرفتی! بعد که اومدم و قبض جریمه رو نگاه کردم متوجه شدم که چرا این سوالو پرسیده حتما تو دلش داشته کلی فحش می داده به اون افسری که به من گواهینامه داده تو مرداد 93!!!! بعد من تو زمستون همون سال دارم تو کمربندی 110 تا می رم! خنگول یعنی شک نکرد که  گواهینامه 10 ساله بوده و این یکی تعویضیه تاریخش! یا شایدم میخواسته از افسره و مربیه! تشکر کنه بابت این دست فرمون و اعتماد بنفسی که به من داده تو این چند ماه گرفتن تصدیقمژه! خخخخخخخخخخخ خندهخنده

×ای بابا یه عالمه نوشته بودم که! پس چرا همینقدرش پیش نویس شده؟گریه

هیچی دیگه حال ندارم دوباره بنویسم همشو! فقط همین که فردا عصری دارم می رم پایتخت که مامانه شب میاد برم استقبالش فرودگاه و به احتمال خیلی زیادددددد(اگه حریف مامانه و دخی خالهه و داداشه شدم!) پنجشنبه یعنی صبح همون شبی که مامی می رسه بر می گردم شهر و دیار خودمون و چمدون های مامی رو میارم وخودش هم چند روز دیگه یا یکم بیشتر میاد پیشم و می خواد فعلا چند روز پیش برادره بمونه و منم حرفی ندارم در این مورد بزار چند روز اول خوش باشن تا بعدش سر مامانه دعوامون نشه باز!کلافه

**قیض جریمه رو هم بدون اینکه پارتنر بویی ببره زودی رفتم پرداخت کردم تا یادم نرهخجالت

 مواظب خودتون باشید

بای♥




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٩

 

سلام به همه دوستای گلمممممم

مرسی که حالمو پرسیدید و بهم سر زدید

یکم کم پیدا بودم و خواهم بود چون بشدت مشغول جبران کارهای عقب افتاده ام هستم و هنوز هم هر روز یه سری کارهایی پیش میاد که نمی رسم تموم کنم سفارش های قبلی رو کلی از برنامه ام عقبم. امروز که برنامه هام یه طوری شد که از صب سر کارم و فقط یه ساعت مثل جت رفتم خونه و یه دوش گرفتم و ناهار پارتنر رو یه چیزی درست کردم که بنده خدا گشنه و تشنه از کار میاد یه خوراک داشته باشه برای خوردن و خودمم یه نوک زدم و دوییدم اومدم آفیس و منتظر مشتری و بعد چند تا مشتری پشت ها شکر خدا، لا اقل شهریه این ترم دانشگاهمو در بیارم چون این هفته باید برم برای ثبت نام و جیبم درد گرفته از همین الان!!!!

دیروز خیلی خوب بودم تا غروب که نمره هامو از سایت دانشگاه چک کردم و دیدم اون درس آخری چهار واحدی رو استاد یه نمره خیلی بد داده بهم و دیگه از همون لحظه تا وقتی که بخوابم هم یه عالمه اتفاق های ناراحت کننده برام پیش اومد و هم کلی معده درد و سر درد و گریه زاری داشتم!!!! نمی خوام ریزشو تعریف کنم چون امروز به خودم قول دادم که به حرف پارتنر گوش کنم و اصلا به این نمره و باند بازی های تو دانشگاه فکر نکنم و نزارم که مکدرم کنن این چیز ها چون من اصلا بخاطر نمره و مدرک نمی رم دانشگاه و فقط نوشتم تا ثبت بشه که یادم بمونه من چقدر آدم ساده و رو راستی هستم که هنوزم با اینکه نمی خوام اینطوری باشم، به آدمها مثبت نگاه می کنم و زود گولشون رو می خورم. چی فکر می کردم راجع به این استاد و چی شد... خنگ ساد دل! هر چوبی هم که خوردم تا بحال از رو همین خنگی و صداقتم بوده اینکه اونقدر روراستم که بلد نیستم کسی رو خر کنم یا گولش بزنم و با نقشه پیش برم و به مقصودم برسم و همینطوری اگه یه چیزی باب میلم نباشه با کله می رم تو شیکمش! و بعد هم بدجوری چوبشو میخورم!!!!

آخر هفته ی خوبی داشته باشید عزیزانم♥

بوس




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۳

 

باخت دردناک به این میگن دیگه ، نه؟!

*هنوز بازی تموم نشده بود کمپین های مختلفی برای رسیدن به حساب دارو استرالیایی بنجامین ویلیامز بوجود اومده بود!

*بچه های باغیرت .... هنوز کف دستم می سوزه اونجایی که گل های تساوی رو زدیم و من دستامو از شادی می کوبوندم به هم....

* پیرهن ماتیکی پور علی گنجی_  هم ولایتی بعد گل تساوی دوم!!!!

*چهره ی مهربون عمو کیروش که برافروخته و بهت زده و شاکی  و غمگین بود و مصاحبه ی آخر بازی که گفت چیزی نمی گم چون مادام العمر محروم میشم از مربیگری....میخوام بدونم داور امشب می تونه بخوابه؟

*اشکان، سردار و جواد و آندو و علیرضا و ....




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢

 

سلامی چو بوی خوش آشنایییییییییییییییییییییییییی

سلام علیکم!

حالتون چطوره؟

من خوبم

یعنی الان خیلی خوبممممممممممممممممممم امتحان هام امروز تمونم شدن و واقعا احساس می کنم از قفس آزاد شدم خیلی حس خوبی دارم . مخصوصا که امروز همین امتحان کارگاهی مونو نمرشون رد کرد تو سایت و بدین وسیله اولین بیست رو بنده شکار کردم بالاخره! البته باید بگم که آخرینش هم هست!!!

بعد هم در یک اقدام انتحاری!!! رفتم تا به نمره دوتا از درسا که سخت ترین هاشونم بود اعتراض کنم! اونم به کی؟؟؟؟ به مدیر گروه_ بسیار زیبامون! که همینطوری تو طول ترم میخواست مارو (گروه دوستان ما چند نفر رو!) بکشه!!! یه آدم بسیار غیر قابل پیش بینی و بسیار دمدمی و بسیار حساس و بی ملاحضه و قاطی!!!! تا اونجا که من دیدم تمام اطرافیان و دوستانم از نمره هاشون شاکی بودن چون به هر کدوممون دو نمره کمتر از اونی که مطمئن بودیم می شدیم، داده بوده! من حتی امیدوار بودم امتحان اولو بشم 20 ولی وقتی نمره رو دیدم مثل بستنی وا رفتم!! خلاصه تقریبا هیچکدوم از همین بچه هایی که میگفتن حقشون پایمال شده حاضر نشدن تو سایت اعتراض بزنن -چون مطمئن بودن استاد باهاشون لج می کنه اساسی - چه برسه به اینکه پاشن بیان تو ذفترش فیس تو فیس اظهار نارضایتی بکنن! بماند اینکه 4 نفر پاشدیم رفتیم تا در پشت دفترش و یه ربع وایستاده بودیم موقعیت جغرافیایی و اقلیم حال و روز و مود استاد رو ارزسابی کنیم! بدیش این بود که 4 تا جوجه دانشجوی کارشناسی هم تو دفترش بست نشسته بودن و هر چی منتظر شدیم برن پی کارشون تکون نمی خوردن!!! آخه این استاده یکم جو گیره میدونستم تو جمع اصلاااااااااا نباید باهاش صحبت کرد چون یهو جو گیر میشه جلو همه ممکنه رنگی ات کنه!! به بچه ها هم گفته بودم حتی اگه خواستیند شما هم حرف بزنید و اعتراض کنید، بزارید من تنها اول حرف بزنم چون مطمئن بودم اینطوری بیشتر جواب می ده! خلاصه بعد از کلی ایستادن و سرک کشیدن و سبک سنگین کردن دلو زدیم به دریا و رفتیم تو اتاقش و دیدیم به به یه جواب سلام سنگیییییییییییین بهمون داد که آدم سکته میزد‍!! ولی یکم سرمونو چرخوندیم تازه دیدیم به استاد روش تحقیقمون هم اونجا نشسته و اتاق هر دوتاشون اونجاست!و اونم تا مارو دید شروع کرد از درس گفتن و از امتحانمون گله کردن!!! البته با شوخی و خنده و روی گشاده و مهربونی!!! خاصیت جنوبی هاست دیگه ! این استادمون هم جنوبیه!!!! بعد لیستش رو باز کرد و نمره ها رو رو کرد و دیدم به به چه گندی زدمخجالت ولی خدارو شکر استاد اونقدر خوب و باحال بود بعد از اینکه 10 بار مارو سکته داد ! راضی شد که بخاطر کارهای کلاسی مون که براش هیچ نمره ای در نظر نگرفته بود! بهمون نمره های بهتری بده! بعد وسط همین حال و احوال ها و بگو بخند ها و خاطره سازی ها!!! دیگه ما دیدیم اون استاد و بستن اصلا نمیشه بهش نزدیک شد! در شرف خداحافظی بودیم که استاد اصلی گفت کجا؟؟ آفرین جه نمره های خوبی گرفتید!!!! مارو میگی دهنمون رو زمین پهن بود و چشما گرد همگی! بعد یکی از این همراهانمونو که سریع فلنگو از اتاق بسته بود و رفته بود تو راهرو رو صدا کرد و گفت فلانی!! بیا!این دوستمون که همشهری منم هست رو استاد یه بار در مقابل چشمان بهت زده هممون از کلاس بیرونش کرد سر هیچی!!!! و خلاصه اوضاع روابطشون خیلی خرابه! اونم لروزن اومد تو و گفت امتحان دومت خیلی خوب بود افرین! خب همینو گفت و اون دوستمون تشکر کرد و رفت تو افق محو شد ولی همین یه جمله استاد باعث شد که سر صحبت نمره های ما باز بشه و من بتونم یواش یواش بحث رو بکشونم به اینکه نمره من خیلی بیشتر از اینی میشد که الان داده بهم و خدا می دونه که این موقعیت رو اول مدیون اون استاد دومیه هستم که اونقدر با ما گرم و صمیمی و خوب برخورد کرد و گفت و خندید و گپ زد که انگار همین استاد اولیه حسابی شرمنده شد که بچه ها هیچکدوم بجز یه سلام علیک ساده هیچ حرف و صمیمیتی نسبت به اون نشون ندادن و زود رفتن بیرون و اینطوری خواست خودشو محبوب نشون بده جلو همکارش و بقیه دانشجوهای تو دفترش. بعد هم مدیون خودمم که تونستم با این زبون تند و تیز و روح حساس و فوق العاده احساساتی ام حرفمو آروم  و بدون ناراحتی و یا پرخاش بزنم به استاد جوری که خیلی تحت تاثیر قرار بگیره. گفت میخوای برگتو بیارم ببینی؟ اول گفتم اشکال نداره؟ بعد یه لحظه به ذهنم رسید که به خودش و وجدانش بسپارم و بهش اعتماد کنم و گفتم من نمی خوام ببینم ،چون می دونم خوب امتحانمو دادم ولی ممکنه شما یه بازبینی بکنید برگه ام رو؟ گفت باشه می بینم. گفتم هر دوتا امتحانو! گفت باشه و یه سری حرف های دیگه هم زدیم که خیلی تاثیر داشت تو رسوندن منظور و گرفتن حقمون و حالا کمتر از چند ساعت دیدیم رو سایت که هر درسو یه نمره بیشتر داده و برای همه اون بچه هایی که با هم بودیم و اونهایی که گفتم از تو سایت اعتراض بزنن این تغیراتو اعمال کرده! درسته بازم نمره ام اونی نشد که میدونستم حقمه ولی اینکه برخلاف ترس و لرز دوستان دیگه ام راضی نشدم به همون نمره ها و کاری که میدونستم درسته رو انجام دادم ، خیلی خوشحالمممممممممممممممممممم. اون استاد دومیه هم نمره ها رو رد کرد و اونم یه نمره خوب داد بهمون و میدونم اون لحظه که پشت در اتاق مدیر گروه داشتم تو دلم با خودم شرط میکردم که دختر هر چی شنیدی بعض نمی کنی ، تو چشماتم اشک جمع نمیشه و چونتم نمی لرزه  مثل همه اون وقتایی که زور بهت تحمیل میشه و تو جلو روی دشمنت می شکنی!!!!و اینبار خیلی خوب و با اعتماد بنفس حرفاتو میزنی، خدا صدامو شنید و این قدرتو تو وجودم قرار داد تا حق خودمو همه اون دوستامو که حقشون بخاطر وجون چند تا نخاله تو کلاس داشت ضایع می شد رو بگیرم و حالا همشون از من متشکر باشن! مرسی خدا بغل





قالب وبلاگ : sadafi:)