دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٩

اوووووف یه نفس راحت میکشم! رفت تا خرداد ماه!!!! خیلی خستم الان ولی دلم نیومد خس و حال الانمو ثبت نکنم! مگه وبلاگ اصلا برای همین نیست؟؟؟؟؟؟ امروز از ساعت 9 صبح تا 6ونیم عصر که برگشتم خونه کلی استرس پشت سر گذاشتم.از تاخیر رسیدن سر امتحان و رفتن با ماشین همکلاسیم (که بخاطر اون اصلا دیرم شد که کلی مشکل داشت ماشینش) و تا ساعتها تو انتشارات طراحی کردن دیقه نودی برای دوستام و منتظر پلات گرفتن اونها موندن و دوساعت تاخیر استاد برای تحویل و نمره دادن به کارهای عملی مون و شب تو تاریکی و ترافیک رسیدن خونه! حالا پنجشنبه یه بار دیگه باید بریم دانشگاه ولی هیچ استرسی نیست چون کارهامون امادست فقط باید استاد ببینه و نمره بده.همه همکلاسی هامونم امروز خداحافظی کردن و رفتن ولایتشون و فقط ما چند تا بومی موندیم که کارهای اونام دست ماست!

یه عالمه فیلم و سریال که دارن صدام میکنن ببینمشون و از همه مهم تر اومدن عزیزم دو هفته دیگه و ... خیلی خوابم میاد برم بخوابم :)




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٥

 

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸

 

 

یه عالمه حس و حال بارونی مثل همینی که الان دارم می باره...

به همین زیبایی و به همین ناپایداری...

یه عالمه دل تنگ و حس های بی قراری...

خوب و آزار دهنده...

بدون هیچ عذر و بهونه و دلیل منطقی...

.

.

.

شایدم از فشار و استرس امتحانا باشه ، خونه جزوه ، سر کار جزوه، تو ماشین جزوه یه جورایی تو این همه کتاب و جزوه و فایل غرق شدم... فقط دلم به این خوشه که 2 بهمن یه نفس راحت می کشم  و امیدوارم همه چیز خوب و قابل قبول و با سر بلندی پیش بره...

درست مثل فلسفه های افلاطون غیر قابل درک!شایدم دارم سفسطه می کنم به قول استاد! به کل غرق شدم تو ایدئولوژی های عجیب و گاهی هم جالب فیلسوف های قبل از میلاد مسیح تا صدر مسیحیت! آخرشم امیدوارم تا یکشنبه تالس و فیثاغورس رو بجا زنون رواقی تحویل استاد ندم!

*شبایی که پارتنر زودتر از من می خوابه( حالا یا از خستگی یا از سر دلخوری و لجبازی!!) رو کاناپه محبوبم دراز می کشم ،صدای تلویزیون رو قطع میکنم و کلی فکر و خیال میاد تو سرم کلی حرف و چیز برای ثبت کردن و بحث کردن و بازگو کردن... ولی خب حس خستگی و ولو بودن بیشتر از اونیه که پاشم گوشیرو بردارم و بنویسمشون....

آخر هفته ی خوبی باشه برای همه...




 
نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٤

 

الارم گوشیمو برای ساعت هفت صبح تنظیم کردم، یعنی یکمی بیشتر از 5 ساعته دیگه!!!

دو سه ساعت پیش رفته بودم که بخوابم که نشد!!! مخصوصا که روز گذشته!!!! یا شایدم هنوز بشه بهش گفت امروز صب! ساعت 6 ونیم پاشده بودم رفته بودم شهر دوست و همسایه برای یه سری کار اداری و شخصی و دوسه ساعت بعدشم بگاز برگشتم افیس و ظهرم که خونه بودم نشد که چرت بزنم و بعدم که باز کار و کار و کار! این وسطا دوتا ادم که از کمبود شعور و فهم رنج می بردن هم به صورت کاملا تصادفی! هر دو در راستای یک موضوع مشخص و دوست نداشتنی، خاطرم رو مکدر کرده بودن :/ حالا خودمم با این ذهن نیمه هشیار حال حاضرم هم نمی دونم که علت دقیق این بی خوابی بی موقع چیه؟! از ناراحتی و حال گرفتگی امروزه یا از اون "ایسد کافی" های مستر براونه که صبح و عصر برای مبارزه با خواب الودگی زده بودم یا از هیجان دیدار و وقت گذرونی دخترونه ی فردامه با افشان عزیزم یا نه طبق معمول فقط "صدای خواب" پارتنر خانه که نذاشت سرجام بخوا.بم و وییلوونه کاناپه ی پذیرایی ام کرد!!! اینجا که سنگر گرفتم از نیمکره ی سمت راست سرم همچنان صدای نفس های خواب الود ناهماهنگ پارتنر خان و می شنیدم و دقیقا با نصفه ی بقیه ی سرو گوشمم صدای گریه و بیتابی نوزاد همسایه بغلیو که بد قلقی میکرد و دم لا تله ی خواب و لالایی های مامانش نمی داد.

با همه این تفاصیل،شنیدن صدای" نفس های نا هماهنگ " پارتنر خان ،که خواب و خوراک و از چشمای من دزدیده، یکی از ارامش بخش ترین و دوست داشتنی ترین صداهای زندگی منه... خوشحالم که هست، با وجود اینکه بیشتر وقتای این همه سال باهم بودن، میخواستم سرمو از دستش بکوبونم به دیوار و فرار کنم جایی که دیگه نبینمش وقتایی که اون برق مهربون از تو چشماش ناپدید میشه، ولی حالا... خوشحالم،،،

 

 

× هنوزم این چاردیواری برام امن ترین جای دنیاس وقتی نصفه شب با چشمای پف کرده و نیمه باز و ذهن نیمه هشیارم میخوام از هرچی که تو دل و روحم وول میزنه بنویسم....




 
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۱

 

بازم یه پنجشنبه ی دیگه ...

چقدر هفته ها زود میگذره...

اخر هفته ی خوبی باشه برای همه به امید خدا...




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩

 

هی می خوام بیام بنویسم هی تو روز کلی تو ذهنمه اون چیزای دوست داشتنی و بعضی وقتام دوست نداشتی ولی انگار با اومدن زمستون، علاوه بر سر انگشتای دست و پام، حس و حال نوشتنم هم یخ زده! تو این روزا ده بارم بیشتر هی این صفحه یادداشت جدید رو باز کردم و هی بستم.

راستش استرس و نگرانی حجم کارهایی که باید انجام بشن خیلی بیشتر حجم واقعی خود اون کارهاست و اما مقاله... ای وای از این مقاله....هعی واییییییییییییی نگم یا بگم؟ من کلا تو کارهای تحقیقی خیلی خیلی خیلی... نمیدونم چی بگم؟؟ اینطوری بگم که دوستش ندارم و انگار که توانایی اش رو هم ندارم و علاقه ای هم ندارم ولی خب چه فایده؟؟ من باید اینکارو انجام بدم باید!!!!!! و انجامش هم میدم. چون من می تونمعینک خب الان فکر  کنم متوجه شدید که چقدر دچار پارادکس هستم این روزها!!!!! کلا کشمکش درونی داره منو چند شقه می کنه و یه خوشحالی هم از اینکه روزهایی که میاد و می ره و بعدش می تونم خوشحال و رها باشم  و لذت ببرم! البته امیدوارمخیال باطل

از دیروز که معلوم شد پارتنر خان با اون ماموریت یه روزه ای که یکشنبه رفته تقریبا تمام زحمات و تلاش های منو برای سرما نخوردن در طی این پاییز و زمستون بر باد داده، حس می کنم منم دارم مریض میشم. حال روحی که پر نوسان و کلی هم که فشار روانی رومه و حال جسمی هم با توجه به نزدیک شدن پارتی هورمون ها رو به زواله!!!! کلا امیدوارم اگرم هر چی هست باشه برای بعد امتحانات! همین حالا که سالم و سلامتم مغزم تو مواجهه با تاریخ فلسفه هنر از ارسطو و افلاطون و سوفسطائیان و دوستانشون در حال بندری زدنه چه برسه وقتی بیحال و خواب آلود و فین فین و باشی! خدایا مثل همیشه مرحمتی.....

راستی اون قضیه خوراک لوبیا با تدبیر بنده و عملیات ضربتی با موفقیت و سربلندی ختم به خیر شد و گروهانی رو از قحطی و گشنگی در امان نگه داشت. این سفر یک روزه خوب بود چند تا نکته برام داشت یکی اینکه فهمیدم من چقدر فهمیده و با مسئولیت و عاقل شدم نسبت به سالها پیش که هیییییییییییچ مسئولیت و فکر نداشتم و اون موقع ها هر وقت قرار بود بیرون بریم یا مسافرت من فقط تنها وظیفه ام همراهی جمع بود و هیچ دغدغه فکری ای نداشتم و به قول معروف فقط حالشو می بردم ولی الان مخصوصا این بار از مسئولیت شام گروه و حتی بردن انواع لباس و ملاحفه و گرم کن و چای و نبات وبشقاب و کاسه و لیوان و ..... حتی عرق نعنا و دستمال کاغذی و کرم دست و خیلی خیلی چیزها که لازم بود ولی بقیه حتی فکرشم نمی کردن و اونم نه تنها برای خودم که برای همه با این همه مشغله و بدو بدو جمع و جور کردم و به قول پارتنر تا دندان مسلح بودم!!! اونم در حالی که پسردایی پارتنر و خانومش که مثلا کوهنورده و ورزشکاره(ما که ندیدیم!!!) فقط خودشونو آورده بودن با یه کیسه خواب(برای یکی شون) و مسواک و یه لیوان!!! فکر کن!!! هیچی من نمی دونم رو چه حسابی با اینکه قبلا هم اونها چند بار رفته بودن اونور اینطوری اومده بودن! جالبه که منو برای نگرانی و اون حس تمیزی که دوست داشتم داشته باشه و خب خیلی چیزا رو رعایت می کردم دست می انداختن! راستش خیلی چیزای دیگه هم شد که منو به این نتیجه رسوند که دیگه دور این دوتا رو خط بکشم البته خیلی چیزا رو می دونستم ولی خب این جور موقع ها آدم به یه نتیجه جامع و کامل  می رسه. کلا بعضی ها فکر می کنن خیلی زرنگن  و بقیه احمق یا ساده و نفهمن ولی یه جمله خیلی جالب بود که تو شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و اونم این بود که من می فهمم ولی به روت نمیارم دلیل نمیشه که احمق باشم! کلا متاسفانه و متاسفانه تو این مدت نظر من و خود پارتنر نسبت به چند نفر از اعضای خانواده اش حسابی برگشت و خیلی ناراحتمون کرده این قضیه ولی مهم نیست چون جلوی ضرر رو هر جا بگیری اون منفعته و خب ما از همه این رفتار ها داریم یه تجربیاتی به دست میاریم.بازم خدارو شکر.

اینم میخواستم بگم که چند روز قبل برای انجام دادن یه کاری از مسیر هر روزمون نرفتم و محبور شدم صبح موقع اومدن سر کار از مسیر اصلی و داخل شهر تردد کنم. پشت یه کامیون تو ترافیک زیاد و صف طولانی ماشین ها درست نرسیده به میدون اصلی شهر داشتم با سرعت 15 کیلومتر در ساعت میرفتم که یه لحظه با افسر راهنمایی که همونجا ایستاده بود چشم تو چشم شدم و طرف بهم اشاره زد بزن کنار!!!! مونده بودم که چی میخواد آخه من که دست از پا خطا نکردم تو این ترافیک و کمربند بسته و همه چیز عادی! دیگه مجبور شدم وایستم درست بدترین جای ممکنه چون جای دیگه ای نبود! اومد و من شیشه رو دادم پایین ، گفت مدارک!!!! گفتم یا خدا این چه ابله ای هست آخه الان چی فکر کرده راجع به من! احتمالا فکر کرده زیر سن قانونی هستم میخواد گواهینامه ام رو چک کنه!!!! دیگه تو اون لحظه مثبت تر از این نمی تونستم فکر کنم حالا دیرمم شده و کلافه و مگسی بودم کارت و گواهی نامه و بیمه رو کوبوندم کف دستش فکر کنید این ابله 5 دقیقه داره اینها رو نگاه می کنه! فکر کنم داشت مشخصات رو حفظ میکرد وگرنه در حالت عادی 30 ثانیه هم طول نمی کشه این روال!!! حالا تو همین گیر و دار یه پیرمرد روستایی با دوچرخه ش هم در حال رد شدن و غر زدن به من که این چه جای ایستادنه ادم امنیت نداره! جناب سروان می بینی اینا رو فلان فلان شده هاتعجب و... وای می خواستم پیاده بشم بزنمش ها گاگول فکر کرده بوده من سر خوش اونجا پارک کردم افسر هم اومده مچم رو گرفته که جریمه ام بکنه نمی دونست این مامور قانون هست که من رو مجبور به خلاف کرده! حالا پیر مرده ولم هم نمی کرداااا عصبانیدیگه افسره گفت حاج اقا ببخشید شما برید بله بله درست می گید و منم از عصبانیت کبود شده بودم .بعدم مدارک و داد  و گفت به سلامت و منم رومو اونور کردم بدون یه کلمه حرف شیشه رو دادم بالا و گازشو گرفتم! همه عقده ای شدن بخدا!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱

 

امیدوارم همه خوب باشید و شب یلدای خوبی رو سپری کرده باشید.

شب گذشته ما خونه دایی وسطی پارتنر خان دعوت بودیم برای شب نشینی و ای بد نبود! البته که خیلی دوست تر میداشتم با عزیزان و فامیل و خانواده خودم بگذرونم این شب رو ولی مقدور نبود. امیدوارم همه کنار عزیزانشون شاد و سلامت و با آرامش خیال باشن.

امروز قراره برای کمپینگ با خواهر زاده پارتنر و پسر داییش و همسرش و دایی کوچیکش و خودمون برین یکی از این مناطق بکر اطراف و شبم بمونم و فردا عصر برگردیم. دیروز من و پارتنر فکر کردیم که برای امشب شام من خوراک لوبیا درست کنم و دیروز از صب لوبیا ها رو خیس دادم و چند بار آب ش رو عوض کردم  و از اونجایی که دیشب تا برگردیم خونه خیلی دیر شد نشد که دیشب بپزمش و پارتنر گفت که صب زود که بیدار میشه زیر قابلمه رو روشن میکنه که تا وقتی که من بیدار میشم نیم پز شده باشه و بقیه روند پخت رو هم میزاریم برای ظهر که من برگشتم از سر کار. منم همه چیزو آماده کردم و قابلمه رو گذاشتم رو گاز و شب تا صب هم خواب خوراک لوبیا چیتی می دیدم تا اینکه ساعت هفت و نیم صب با بوی شدیدددددددددددد سوختگی مثل فنر با چشمای بسته از تو تخت پریدم و دوییدم تا آشپزخونه و دیدم بعله! شد آنچه که نباید میشد!!!!! احتمالا زیرش رو زیاد کرده بوده که اون همه آب که توش بود تموم شده !!!! خلاصه که چون دیشبم اعلام کرده بودیم به همه که من میخوام شام اینو آماده کنم و یه ملتی منتظر این شامه هستن و مخصوصا اینکه نمیخوام جلوی همسر پسر دایی پارتنر بهانه بدم دستشون که کل بندازه همش بامن! در یک اقدام ضربتی رفتم از قروشگاه نزدیک خونه لوبیا خریدم (چون نداشتیم تو خونه!)و با کاسه و قابلمه تو آفیس خیسشون دادم! که الان بردارم ببرم خونه و بپزونمشون!!!!! تازه به پارتنر خان فقط گفتم سوخت و نابود شد و دیگه نگفتم که میخوام دوباره درست کنم اونم انگاری که عذاب وجدان گرفته باشه زنگ زده میگه داری می ری خونه 6 تا کنسرو لوبیا بخر و باز کن بریز تو قابلمه یکمم آب بریز روشون و بزار چند تا قل بخورن  و به روی خودمونم نیاریم که اونها سوختن!!!نیشخندنیشخندخنده  راستش به روش نیاوردم ولی خدایی اش خیلی حال کردم با راه کارش! مخصوصا اون مدل کنسروایی که خودمون گاهی میخریم خیلی خوش مزه و درست و حسابی ان و احتمالا کففففففففف اونها می برید اگه اینکارو می کردیم ولی خب من تصمیم دارم خودم دوباره درستشون کنم! بعله یه همچین دخدری ام من مژه

 

تعطیلات خوبی داشته باشید♥





قالب وبلاگ : sadafi:)