دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٧

 

 

1-جمعه از صب تا ظهر برای من یکی از پر استرس ترین روزهای این چند ماه اخیر بود

صب ساعت 5 و خرده ای از خواب پریدم و گوشیمو چک کردم و دیدم هیچ اس ام اسی از پارتنر ندارم مبنی بر اینکه سوار هواپیما شده و راه افتاده یهو قلبم اومد تو دهنم که نکنه از خستگی این دو هفته خواب مونده باشه و صب به پروازش  نرسیده باشه که یکم که دور خودم چرخیدم و براش اس دادم که امیدوارم خواب نمونده باشی و بعد رفتم اون یکی گوشیمو چک کردم دیدم بنده خدا به اون خطم  مسیج داده بوده که سوار هواپیما شدم و تازه یه نفس راحتی کشیدم! 

2-همون صب جمعه ساعت هفت و نیم به وقت اروپا !! قرار بود مامان بره بیمارستان برای عملی که سالهاست به تعویقش انداخته و مثلا قرار بود من تو این شرایط کنارش باشم که بر مسببش لعنت نشد که تو این شرایط کنارش باشم. همه اینها + اینکه مامانم بشدت از این عمل هراس داشت و عمل نسبتا سنگینی هم بود و هم  اینکه مامانم هم مثل من با بیهوشی مشکل شدیدی داره و قبلش همش میگفت نمیخوام عمل کنم چون اصلا معلوم نیست بعدش بهوش بیام یا نه. حالا تصور حال منو بکنید وقتی مامانم تو اتاق عمل بود و پارتنر هم زنگ زده بود که رسیده تهران و از اونجا راه افتاده داره میاد ولی جاده برف و کولاک شدیده و برای همین که دید ندارن خیلی خیلی آهسته دارن میان. من که همینطوری تو روز عادی فقط یک دهم این اتفاق ها میتونه از پا درم بیاره یه باره همه این چیزا با هم اتفاق افتاد و هر چی هم سعی کردم که به خودم مسلط باشم و سرخودمو با یه چیزی کرم کنم فایده نداشت که نداشت هر چند دقیقه باید یه زنگ به قاره ی اروپا میزدم که با اون وضع آب و هوا اصلا خط راه نمیداد و به سختی میشد تماس گرفت و هم باید هر چند دقیقه به پارتنر زنگ میزدم. آخرشم دیدم حالم بشدت بد شده و دیگه گفتم با خودت راحت باش و زدم زید گریه چنان اشک هام میومد که اصلا خودم شوک شده بودم که این همه فشار رو داشتم تحمل میکردم. خلاصه یه نیم ساعتی این قضیه طول کشید و بعد که چشمام اندازه قورباغه شد!!! یکم سبک شدم و باز تونستم به خودم مسلط باشم ولی همه اینها تا ظهر که به فاصله 5 دقیقه هم با مامانم که از اتاق عمل در اومده بود و تازه بهوش اومده بود و فقط تونست بگه خوبم  حرف زدم و بعد هم پارتنر رسید طول کشید و  خلاصه دوباره آروم شدم...

3- تو دو هفته اخیر رکورد خانه داری مو  زدم !! هم شیرینی خونگی پختم که عالی شد هم آش رشته برای اولین بار که اونم عالی شد و هم ماست خونگی که اونم خیلی خوووووب شد!!!!! اصلا اگه من بجای پارتنر بودم یه طرح تشویقی  برای این همه هنر و همت و کدبانوگری همسرم در نظر میگرفتم!

4- پاشدم بعد از اینکه نصف بیشتر ترم زبان گذشته بود رفتم موسسه گفتم من میخوام از این به بعد بیام که چون شاگرد خوبی بودم و ممتاز بودم گفتن بفرمایید! امروز دارم میرم کلاس!

5- این چند وقت یکم خوب بودم دوباره تعادلم داره بهم میخوره نمیدونم چرا صبا بزور از خونه در میام ولی بعدش خوبم تا غروب ولی غروب که میشه (درست همون موقع که پارتنر میاد خونه!!) من انگار شات دانم میکنن!!! اصلا یهو تخلیه انرژی میشم و داغووون و هاپو و طلبکار میشم یهوو!!!

6- من که 23 تا کم کردم! یکم استپ خوردم دارم میرم الپتیکال بخرم و پارتنر هم تعهد گرفته که باهاش کار میکنی نه اینکه بخری بندازی کنار خونه!!! ایشالا این 12 تای باقی مونده تا عید میره به دیار باقی میشتابه!

7- فعلا چیزی یادم نمیاد بیشتر از این! آهان شاید بعد امتحان ارشد برم نقاشی یاد بگیرم پیش دوستم! 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۱

 

 

دیشب حال جسمی ام یکمی افول پیدا کرد یعنی هم مشکل ثابت داشتم هم مشکل متغییر!!  خدا رو شکر از خودم سعی کردم خوب نگهداری کنم تا وقتی تنهام پس نیافتم و بدارم ناز و اینهارو برا وقتی که پارتنر برمیگرده که فردا باشه!! 

در حالی که زیاد خوب نبودم ولی قرار امروز ناهارمونو با دوستام بهم نزدم ، قرار بود به صرف آش رشته بیان خونمون که اومدن و خیلی خوب بود.

 

برای حسن ختام هم کلی عکس گرفتیم سه تایی و کلی هم خندیدیم در حین عکس گرفتن و حالا یه سری که بهترن رو میذارم تو اف بی عینک

الانم که اومدمیه سر به محل کار! بزنم و کارهای شنبه رو ردیف کنم و بعد برم خونه برای فردا خونه و خودمو اماده کنم که یار میاد زبان




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩

 

سلام سلام

من الان خیلی حس خوبی دارم

از دیشب این بارون خوشگلم داره یه بند میباره

یه وقتایی نم نم مثل دیشب و یه وقتایی هم شر شر مثل این چند ساعت اخیر

جای همه اونهایی که عاشق این هوای سرد و بارونی پاییزی هستن خالی ♥

 الانم هوا  5 درجه هست! یعنی نه کمتر میشه نه بیشتر همون 5 درجه می مونه.

منم الان یه هفته هست که تصمیم کبرا گرفتم آش رشته بپزونم برای اولین بار و حبوباتش رو هم دو روزی خیس دادم الان گذاشتم تو یخچال. سبزی اش هم صبی تو بارون که داشتم می اومدم به خانوم سبزی فروشه سفارش دادم که پاکشون کنه و من ببرم خونه ظهر بشورمشون و بعد اگه خدا بخواد بزنم تو کارش ببینم میتونم از پس  این چلنج بزرگ هم بر بیام یا نه! این هفته دو روز هم کلاس شیرینی پزی رفتم و چند مدل شیرینی که خیلی دوست دارم و پارسال برای عید سفارش داده بودمو یاد گرفتم. البته یکی از دوستامم با خودم بردم کلاس و بقول دوستم دقت کردی ما این روزا همش داریم در مورد آشپزی و آشپزخونه حرف میزنیم شدیم مثل این مامان ها! آخه قبلا همش داشتیم از پارتنر هامون می نالیدیم و در مورد اونها تفحص و تبادل نظر میکردیم!

بقول من و دوستم این نشون می ده یه قدم بیشتر به خانوم شدن!!! نزدیک شدیم! البته که من دوست ندارم اینطوری فکر کنم ولی الان یه حسی دارم که نمیدونم مودی ه یا موندگاریه و اونم اینه یه سری چیزهای جدید رو امتحان کنم و البته بابت امتحان کردنشون خودمو تو فشار نذارم و بذارم حسم هر کار دلش میخواد بکنه! 

دیروز ناهار هم خونه همین دوستم مهمون بودم به صرف هویج پلوی محبوبمون!و من که خیلی کم پلو میخورم اونجا یه دوتا کفگیر کشیدم و ترکیدم بعد هم که رفتیم شیرینی پزی و  قبلش هم یه پارچه کتون بنفش خریده بودم که ندادم خیاط و نگهش داشتم تا این دوستم که میره کلاس خیاطی به مرحله ی مانتو دوختن برسه!! بعد بردم دادم بهش اونم خیلی لطف کرد و گفت با ضمانت خودت اگه پارچتو خراب کردم برات میدوزم و منم خیلی خوشحال!!  شدم که پارچه ی متری بیست و خرده ای رو دادم با اطمینان دستش خنده

من نمیدونم چطور از دوسال قبل که مامانم دو جفت چکمه ساق بلند حسابی برام از اونور فرستاده بود تا همین الان که 23 کیلو کم کردم همچمنان زیپ چکمه ها رو قسمت ساق پام بالا نمیره!!! یعنی چی آخه؟؟ اون موقع هم همینطور بود الانم همینطوره تعجب البته من چون قبلن ورزشکار بودم پاهام عضلانیه مخصوصا ساق پام ولی خب طبیعتا با این مقدار اضافه وزنی که من داشتم این باید شامل چربی هم میشد که گویا نشده!! خب امروز می رم یه ساپورت می خرم بلاخره!! ببینم با جوراب زیپش بالا میره یا نه!

جناب پارتنر جمعه میاد فقط از رو بی طاقتی هر دوتامو بلیط جمعه ساعت 11 شب رو کرد ساعت 7 صب جمعه که لااقل تا عصرش برسه خونه. امیدوارم آش رشته ی محبوبمون خوب در بیاد و براش قورمه می پزونم که خیلی دوست داره تا خوشحال شه! راستش تو این مدت 11 روز که تنهام البته 3 روزش که تهران بودم و میشه 8 روز تنهام ولی منی که عاشق خلوت و تنهایی و لاک خودمم میبینم که الان زیاد دیگه فازم اونطوری نیست. این مدت خیلی زمان با دوستام گذورندم والبته به نسبت قبل منظورمه و خب یه زمانهایی هم برا خودم داشتم اما حس میکنم خیلی زیاد بود این تنهایی الان اگه بخوتم انتخاب کنم ماهی دو روز کفایت میکنه برام، نه اینطور طولانی. مخصوصا شبهایی مثل دیشب که هوا طوفانی بود و شب تموم نمیشد و منم با سر و صدای طوفان ساعت سه و خرده ای تا چهار و خرده ای کاملا بیدار شده بودم و راستش با اینکه دختر شجاعی در این زمینه ها هستم!! ولی واقعا ترجیح میدادم تو همچین موقعیتهایی تنها نباشم و حداقل یه آغو.ش ی چیزی باشه بهش پناهنده شم این وقتا!

اینم احتمالا منم چون دقیقا چترم همین شکلی و رنگیه!

 

 

*یه موضوعی هم که مینویسم تا یادم نره ولی نمیخوامم خودمو بخاطرش ناراحت کنم اینه که تو همه این شبهایی که تنها بودم از خانواده ی پارتنر حتی یکیشون محض رضای خدا بهم زنگ نزد بگه خب زنده ای مرده ای برادرمون نیست حالت خوبه چیزی احتیاج نداری؟ حتی برای تعارف چون میدونن من اصلا من به وجودشون نیاز ندارم ولی خب اینطوری خودشونو ضایع کردن. نمیخواستم پارتنز رو از راه دور بخاطر حماقت اینها ناراحت کنم و بهشم گفتم که نمیخوام ناراحتت کنم.ولی وقتی ازم پرسید عیادت خواهرم رفتی؟(عمل کرده) در صورتی که سه روز قبلش رفته بودم عیادتش و اون باز توقع داشت من هر روز پاشم برم اونجا(در صورتی که حال خواهرش خیلی خوب بود و با اینکه عمل کرده بود ماشالاه از من روپا تر بود و فکش هم مثل همیشه نان استاپ کار میکرد!!!) و من بهش گفتم مگه چند بار باید برم عیادتش در حالی که از بین سه تا خواهرت یکیشون تو این مدت حتی حال منو نپرسید و تعارف نکرد که اگه کاری داشتی ما هستیم!  اونم ناراحت شد و چیزی نگفت دیگه!

 





نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤

 

 

1/ جناب پارتنر رفته ماموریت و من فعلا مجردی سیر میکنم!

2/این هفته 3 روز تهران بودم و در کل خوب بود هم کلی خرید کردم و جیب درد گرفتم و هم کلی دوستان و فامیل رو دیدم (البته کلی ها رو هم نرسیدم ببینم !!)

3/همون روز  شنبه که رسیدم یه 50 مین  بطور خودجوش تنها پاشدم رفتم بیرون سمت مفتح و هفت تیر(چون همون سمت ها بودم) و تو همون چند دقیقه یه جفت کفش باشخصیت طور (یعنی غیر از کتونی!!!!) و یه روسری پاییزه از تی تی ( که بعد N سال روسری خریدم چون من فقط شال سرم میکنم ولی این خیلی خوبه و یه مدلی می بندم که شبیه روسری نیست) و یه کیف خریدم!!! یعنی کلی جای دوستمو خالی کردم که هر بار یه چیز میخواد بخره حداقل یه هفته طول میکشه پیدا کردن و قیمت گرفتن و سبک و سنگین کردن و چونه زدن و خریدنش!!!خنده

4/ یکشنبه با دوست عزیزمممممممممممم رفتیم یه روز صب تا عصر بیرون و کلی راه رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و از هوای گرم- سرد پاییزی و تجریش و ولیعصر و ... لذت بردیم تازه کافه ویونا هم بختش باز شد و رفتیم کالری دریافت کردیم اونجا! بعد هم ناهار مهمونم کرد و بقیه ناهارمون هم که زیاد اومد بردیم دادیم به یه بچه ای که پایین پاساژ تندیس داشت مشق مینوشت و ترازو هم جلوش بود! غروب که رسیدم خونه له  له له بودم ولی خیلی بهم خوش گذشته بود یک ساعت نشده بود که دختر خالم گفت میایی بریم پارک آب و آتش ! منم که تو این سالها فقط تعریفش رو شنیده بودم و با اینکه اصلا توانایی اینکه راه برم رو نداشتم با پر رویی تمام گفتم باشه و دوباره شال و کلاه کردم و سه تایی رفتیم بیرون شام هم تو راه چوبی مهمونم کردن که البته من چون هم صب کلی تو ویونا خورده بودم و  هم ظهر کلی پیتزا بلعیده بودم (که هم خوشمزه بود هم خیلی گنده!!!) دیگه واقعا از خودم خجالت میکشیدم برا همین یه سالاد سزار سفارش دادم(با تشویق دختر خالم آخه گولم زد چون من هیچوقت بیرون سالاد نخوردم ولی اون شب دیگه اونقدر خسته بودم هر چی اونا میگفتن من گوش میدادم!!) خلاصه سالاد خوردم اونم سالاد کاهو!!!!!!! من کاهو ها رو تو خونه خودم با شک و تردید می خورم همونایی که خودم میشورمشون رو !!! البته یکم بیشتر نخوردم ازش و بعد شب ساعت 11 اینا بود بیهوش شدم !

5/ دوشنبه رفتم به یکی دیگه از دوستام که الان مامان دو تا فسقلی بامزه و خوش اخلاق_ سر زدم و از  آش خوشمزه ای هم که پخته بود خوردم و به زور یه ظرف بهم داد با خودم بیارم .

عصرش هم با دختر خالم رفتیم خونه خالم دو ساعتی.  گمونم دو سه سالی بود ندیده بودمش بنا به دلایلی ! ولی اینبار دلم میخواست همه چیزا رو فراموش کنم و برا همین خودم زنگ زده بودمو باهاش برنامه گذاشته بودم و اونم خوشحال شده بود و همینطور پسر خاله هامو دیدم که کلی بزرگ شده بودن و دلمم براشون خیلی تنگ شده بود.

6/سه شنبه هم که کاسه کوزمو جمع کردم که برگردم و ساعت 9 صب راه افتادم ، ایندفعه فرقش این بود که برعکس دفعات قبل که می نشستم تو آژانس و میگفتم منو اینور و اونور ببر و کلی پول آژانس میدادم راحت با اتوبوس و تاکسی مسیر هامو می پرسیدم و میرفتم و غیر از موقع برگشت که وسایلم زیاد بود و باید با آژانس میرفتم ترمینال بقیه اش رو اینطوری اینور و اونو رفتم و بنظرم خیلی هم خوب و راحت بود.

7/ کلا نمیدونم چه مرضی هست که من پامو از خونم میذارم بیرون خوابم به فنا می ره اصلا تو هر جایی غیر از رختخواب خوم نمیتونم با خیال راحت و با آرامش و پیوسته بخوابم! بعد تازه همه اون نخوابیدن ها هم تبدیل به انرژی جنبشی میشه!! یعنی من تو همین شهر کوچیک خودمون عمرا تو یک روز بتونم اینقدر اینور و اونور برم!

8/گمونم به 40 نرسیده لغوه بگیرم و تموم پیچ و مهره هام جدا شده باشن از هم!!! غیر از اون مشکل زانو و همینطور ریزش شدید موهام بخاطر کاهش وزن ، بغیر از اون کمر درد و دیسک و این چیزا ، الان چند روزی میشه به شدت مچ دست سمت راستم درد می کنه موقع تکون دادن واقعا گاهی اوقات اذیتم میکنه! خودم دیگه خجالت میکشم از این وضع آخه یعنی چی؟؟؟؟ پیش دکتر ارتوپد خودم هم روم نمیشه برم تازه 28 شدم ولی مثل مامان بزرگ ها کلی اینور و اونورم درد میکنه و ناقصه آخه چرا؟؟ گاهی فکر میکنم قشنگ الان دارم گذشت زمان و بالا رفتن سن رو همه جوره حس میکنم! الانم میخوام برم از داروخانه یا لوازم پزشکی مچ بند بخرم چند روز استفاده کنم ببینم بهتر میشم!

9/ سه شنبه که میخواستم برگردم از قبلش هم پارتنر هم دختر خالم و شوهرش هم دوستام میگفتن نه چند روز دیگه بمون الان میخواهی بری چیکار کنی و هی اونا اصرار هی من انکار که میخوام برم سر خونه زندگی خودم و اینجا بمونم چیکار کنم و نه نمیمونم. اصلا یه حسی بهم میگفت برم. یه دلشوره ای داشتم منتها برا اینکه بقیه رو ناراحت نکنم و خودمم مسخره اونها نشم چیزی بابت حسم نمیگفتم. نمیدونم بعد این همه سال چرا بازم گاهی اوقات به حسم شک می کنم. خدا رحم کرد که برگشتم وگرنه اگه یه روز دیرتر میشد واقعا خیلی خیلی گرون تموم میشد و اصلا داغون ترم میکرد. من ساعت حدود 2 بود که رسیدم و کلید انداختم اومدم تو خونه ، یه بوی بدی خورد به دماغم و تعجب کردم که بوی چیه؟ همه در و پنجره ها قفل بود و گاز هم قط بود. اومدم تو آشپزخونه دیدم کف آشپزخونه پر آب و خون خشک شده و خیس شده هست. اصلا مغزم کار نمی کرد که چی میتونه باشه گفتم از لباسشویی و ماشین ظرفشویی که نمیتونه باشه! یه لحظه به ذهنم رسید و در فریزر رو باز کردم و دیدم تمام چیزهای توش آب شده و داره شر شر می ریزه پایین و اونها هم خونابه ها گوشت  مرغ های تو فریزر هست . دیدم برقمون قطعه و مثل فشنگ پریدم پایین و جعبه فیوز ها رو باز کردم دیدم  فیوز واحد ما نیست!!!!!!!  اصلا لال شده بودم و در عین حال از شدن عصبی شدن و ناراحتی تپش قلب گرفته بودم دوییدم سمت واحد اولی که دو هفته پیش ها هم یه روز صب تا ظهر که ما خونه نبودیم و از اداره برق اومده بودن بخاطر عدم پرداخت پول برق مشترک فیوزش رو کنده بودن برده بودن، این احمق فیوز واحد مارو کنده بود زده بود به اون قسمت که پمپ آب و موتور خونه کار کنه! و من که اومدم دیدیم فیوز ندارم به مدیر ساختمون گفتم  و اونم رفت به اینها گفت و بهش گفت حق نداشتی اینکار و بکنی و از اونور هم با پارتنر گفت من با این پیر مرده حرف زدم شما دیگه هیچی بهش نگو ، که منم کلی مخالفت کردم که باید بری بهش بگی چرا این غلط و کرد و اونم طبق معمول به حرف من گوش نداد و حالا اینبار که ما سه روز خونه نبودیم و ظاهرا همون داستان تکرار شده بود و من داشتم میسوختم و میخواستم همه رو بکشم . رفتم دم درشون که خبر مرگش خود نکبتش نبود و رفتم پیش مدیر ساختنمون و در حالی که از خشم میلرزیدم گفتم بازم همون کارو کردن و تا ما نبودیم فیوزمون رو کندن و همه یخچال فریزرم اب شده و خونمو بو گرفته و اونم خیلی ناراحت شد دویید پایین ببینه چه خبره. خلاصه حالم دیدنی بود. خسته و کوفته و داغون بیایی و با همچین صحنه ای مواجه بشی و بمونی تو گاو بودن و عوضی بودن و احمق بودن بعضی ها که فقط به خودشون فکر میکنن. بعد زنگ زدم و برا پارتنر داستانو تعریف کردم و اونم از راه دور داشت بد جور حرص میخورد و ناراحت بود و پیگیری میکرد و هر چی هم میخواست منو آروم کنه من بهش میتوپیدم که بابت اون دفه اگه کوتاه نمی اومدی اینا باز جرات نمیکردن دوباره همون کارو بکنن! اونم معذرت خواهی میکرد ازم. دوباره رفتم پایین ببینم چی میشه و  خیلی حالم بد بود همین وسط هم طبقه بالایی ما یه زن و شوهر نکبتی هستن داشتن میرفتن بیرون و تو پارکینگ بودن و من هم داشتم فقط بد و بیراه میگفتم به اونی که اینکارو کرده و چون دفه قبل فیوز مارو اون طرف برداشته بود و بهمون یه فیوز بدهکار بود منم فیوز اونها رو کندم زدم برا خودم!! به مدیر ساختمونه گفتم اگه پرسید بگو فلانی کنده فیوز رو چون بهمون فیوز بدهکارن و برن برا خودشون بخرن بزنن سر جاش و دلم میخواد ببینم کسی جرات میکنه دست به فیوز ما بزنه عصبانی. اینبار خودم پیگیر هستم و کاری با پارتنر ندارممنتظر و داشتم میرفتم بالا که این زنیکه همسایه بالایی خودشو انداخت وسط که وای خانوم شما حق نداری فیوز اون بنده خدا رو بکنی بزنی برا خودت و از این چرندیات که با چنان خشمی گفتم به شما ربطی نداره تو موضوعی که نمیدونی دخالت نکن و بهت مربوط نیسن که شکر خدا لال شد و هیچی نگفت و منم رفتم بالا.

10/دیشب هم رفتم در خونه همین پیر مرد خرفت که مطمئنم اینبار هم کار خود احمقش بوده و گفتم من بابت این قضیه شخص شما رو مقصر میدونم . اونبار هم اینکارو کردی و حق نداشتی بهتره تا وقتی بهت احترام میذاریم تو هم همینکارو بکنی و گرنه دیگه اینطوری برخورد نمیکنیم. باعث و بانی اش هم سپردم دست خدا و اومدم بالا! حالا داستان تمیز کردن آشپزخونه و بو دادن یخچال و فریزر هام هم که داستانی بود برا خودش فقط خدا بهم رحم کرد اگه یه روز دیرتر رسیده بودم همه مواد گوشتی کرم می افتاد و نمیدونم اون موقع باید چیکار می کردیم....خنثی




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥

 

 

×آلبوم ایتالیایی عکس دوستمو بالاخره طراحی و چاپ کردم و همین دوساعت پیش که اومده بود خونم به صورت سوپرایز طور بهش دادم و از عکس العملش موقع دیدن آلبوم فیلم گرفتم!!! اینقدر که این دختره ذوق از خودش در کرد و عاشق آلبومش شد. خدا وکیلی منم به اندازه 2-3 تا آلبوم براش زحمت کشیدم و حساسیت و ظرافت بخرج دادم و خودم هم عاشق آلبومش شدم! حتی از آلبوم خودم هم قشنگ تر شده!

* برادره فردای اون روزی که نوشتم پاشد اومد با یه تابلوی دختر مو بنفش ویترای در دست! و منم خوشحال شدم و دیگه این موضوع رو به بوته فراموشی سپردم!

*** دیشب به دوست دوران دانشگاهم (کاردانی) بعد از حدود 5 سال زنگ زدم! تولدشو نبریک گفتم و خب من برای دل خودم زنگ زده بودم ولی اون خیلی بیشتر از تصوراتم خوشحال شد و میگفت چند روزه به یادمه و میخواست دنبالم بگرده و پیدام کنه، منم شمارشو نداشتم و برادرش رو پیدا کردم و از اون گرفتم و جالب اینکه بعد از این همه مدت تا به برادرش گفتم من فلانی ام سریع منو شناخت و خب من توقع اونم نداشتم! البته ناگفته نماند ما خیلی خیلی تو اون دوران با هم در ارتباط بودیم و تقریبا تنها دوستای هم بودیم ، منم اون روزا خیلی خونشون میرفتم و اون موقع ها (10 -11 سال قبل) همشون مجرد بودن هم دوستم هم دوتا داداشاش که الان همشون ازدواج کردن... از اینکه اینکارو کردم حس خوبی دارم. شاید اون دلایلی که باعث شد من ازش فاصله بگیرم رو نباید اینقدر پررنگ میکردم... حاال اونی که باعث این دوری شد همسر برادرشه... کسی که یه روز دوست من بود ولی حالا دیگه نیست...چون بعضی ها تو شرایط خاص نقابشونو میزنن کنار و روی واقعی خودشونو نشون میدن... این دختری که من اینقدر باهاش همدردی میکردم و دوستش داشتم و فکر میکردم چه دختر خوب و فهمیده و آروم و سر به زیری هست از پشت هم نه، بلکه از روبرو بهم خنجر زد  و همین باعث جدایی من و این دوست صمیمی ام شد .ولی الان بعد گذشت این سالها فکر میکنم بیخودی بوده و نباید دوست نما ها رو اینطوری راضی نگه دارم .

 

* بازم تیرم به سنگ خورد! دیروز خیلی حال بدی داشتم و بار نا امید شدم، احساس میکردم تمام انرژی ام رو از دست دادم و دیگه توانایی انجام هیچی رو ندارم تا آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه سر درد خیلی بدی داشتم و از همه بدتر اینکه اصلا نمیتونستم به پارتنر بگم چه مرگمه چون احتمال اینکه مثل خیلی اوقات بجای اینکه دردمو دوا کنه بدتر اعصابمو بهم بریزه بود و برای همین من هیچی نگفتم ، الان دقیقا سه روز شده و هنوز هم هیچی نگفتم! فقط همون  احتمال سرماخوردگی رو برای دماغ کیپ و سر درد  و چشمای قرمزم آوردم و اونم باهام مهربون بود و هوامو داشت! همین خوبه...

*فکر کنم امسال اولین سالی باشه که من هیچ برنامه ای برای پاییز خودم نچیدم درست برعکس اون چیزی که تو خیالم داشتم , و البته بغیر از کاهلی خودم یه دلیلش همون شامل شرایط بند بالایی میشد که همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داد.

*از وقتی محرم اومده دیگه کار ما تعطیل شده! الانم اگه میایم سر کار برای انجام دادن پروژه های قبل محرمه که یهو همه با هم اومده بودن و داریم اونها رو انجام میدیم ولی مشتری حضوریمون خیلی کم شده ! امیدوارم به زودی رفع بشه و دوباره کارمون رونق بگیره...




 
نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳

 

خب بالاخره این شتر 28 سالگی هم اومد در خونم خوابید!

 

از شب قبلش دختر خاله و پسر خالم بهم تبریک گفته بودن و من هم از همون پنجشنبه مشغول تهیه تدارک مهمونهای فردام بودم که بصورت کاملا توفیق اجباری ای  بعد یه سال و نیم این مهمونی دقیقا افتاد تو روز تولدم! برای همین من تقریبا اصلا نفهمیدم چطوری جمعه گذشت از بس داشتم می دوییدم. خوراکی ها و منویی هم که این همه فکر کرده بودم و زحمت کشیده بودم براش خیلی خیلی خوب و عالی شد و البته اول خودم شک داشتم ولی از بس ازم تقدیر و تشکر کردن فهمیدم نه مثل اینکه خوب بوده واقعا از خود راضی

خواهر های پارتنر که دستور میگو پفکی رو ازم گرفتن و نوشتن و بغل دستم ایستادن وقتی داشتم سرخشون میکردم! کلی هم ذوق زده بودن بابت همچین منو ی جدیدی! در کل خوب بود.

یه نکته هم اینکه با اینکه وسط مهمونی کلی از دوستام زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن و حتی چند تا از فامیل های جناب پارتنر مثل دختر دایی و زن پسر دایی و خود پسر دایی اش ولی هیچکدوم از اعضای خانوادش یادشون به تولد من نبود یا شایدم به روی خودشون نمی آوردن!! تا اینکه آخر شب بعد از آخرین چایی که خوردن خواهر کوچیکش گفت وای امروز تولدت بود؟ ما یادمون نبود!!! منم  خنثی

راستش برای من زیاد مهم نبود که اینها بهم تبریک بگن یا نه ، با اینکه همین آخرین باری که خونه خواهر وسطی اش بودیم حدودا سه ، چهار هفته قبل، تولد شوهر خواهرش بود و منم اونجا گفته بودم عه ، چه جالب شما اول آبان ه تولدتون و منم اول آذر هستم و همه هم شنیده بودم و اظهار نظر کرده بودن!با اینجال  در کل اینطوری شد.چشم

این وسط هم کلی تبریک توی فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و با اس ام اس و تماس تلفنی داشتم و کلی ذوقیده شدم. همون  روز جمعه قبل از  ظهر هم یه کیک کوچیک خرید پارتنر +هدیه نقدی و اینطوری یکم تولد بازی کردیم.

دوتا موضوع بود که یکم ناراحتم کرد البته یکی اش بیشتر تر ناراحتم کرد اونم اینکه تنها برادرم اصلا کلا یادش نبود تولدمه! حتی یه روز قبل یا بعدش هم یادش نبود!!!! و از این بابت خیلی دلم گرفت. اخه فقط ما دوتا موندیم. اینکه من اینقدر پیگیر حال و احوال اونم شاید اصلا خوب نباشه ولی لا لقل بخاطر دل خودم و اینکه تو قلبم همش نگرانشم که کجاست چی کار میکنه ، خوبه یا نه. ولی اون اصلا نمیدونم تو کدوم باغ داره سیر میکنه!  یکی هم اینکه دوتا از دوستای قدیمی ام که همیشه یادشون بود تولدمو و با اینکه در ارثه ی فیس بوک حضور پر رنگی دارن ، بهم تبریک نگفتن!چمی دونم! آخه من خودم هیچوقت تو این 10 سالی تولدشونو یادم نرفته! 

 

* یه خوشبحالی هم داشتم دیشب اونم اینکه چون روز تولدم مهمون داشتم دوستام نتونستن بیان پیشم ولی دیشب اون دوستم که همینجا زندگی میکنه و خیلی با هم اینور اونور می رفتیم تو تابستون اومد اینجا و یه بسته ی با کادوی بنفش هم دستش بود و بعد که بازش کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههه این همون استند جواهرات  که من 10 بار رفتم تی تی دیدمش ولی زورم اومد 40-50 تومن پولش رو بدم و بخرمش  هست، واااای خیلی خوشحال شدم واقعا کادوشو دوست داشتم و کلی ازش تشکر کردم و از همه مهم تر اینکه مثل اینکه یه بار از اون 10 باری که رفته بودم اینو  دید زدم این دوستم هموام بوده و یادش مونده و رفته اینو برام خریده واقعا این نکته برام بیشتر اهمیت داشت! شب هم که اومدم خونه زودی دوییدم بازش کردم و سر همش کردم و چند جفت گوشواره ازش آویزون کردم و با ذوق بته پارتنر نشونش دادم و اونم گفت اگه میدونستم با این اینقدر ذوق می کنی خودم برات می خریدمش!!! 

 *عکس تزئینی است!





قالب وبلاگ : sadafi:)