دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٢/٩/۱

 

 

 

 

× مخصوصا همین الان که با حوله تن پوش بنفشم تازه از حموم در اومدم و زیر نور چراغ مطالعه در حالی که پنجره نیمه بازه و صدای شر شر بارووون میاد دارم این پست رو هوا می کنم . . . 

** پارتنر محترم هم در حین اینکه من داشتم دوش می گرفتم رفته تخت گرفته خوابیده!

+++ الان بد جوری حس HOT بودن دارم!




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٩

 

بنظرتون برای شامی که قرار ه جمعه خانواده ی پارتنر رو بعد یه سال بهش مهمون کنم این منو آبرو دار هست؟؟؟

حلیم بادمجان

میگو پفکی

و سیب زمینی سرخ شده

سالاد ماکارونی

کیک مرغ

سالاد انار و کلم

سالاد ژامبون و اسفناج

تیرامیسو!

پونزده نفریم و منم دست تنها!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٧

 

 

 

این پاییز و این محرم هر چی نداشت برای توفیق اجباری زیاد داشت !

یکی اش که شب تاسوعا اتفاق افتاد و بصورت کاملا یهویی برای اولین بار شرایط طوری رقم خورد که رفتم پلوی نذری گرفتم! البته که قیافه ام دیدنی بود! انگار داشتم مرتکب جنایت میشدم! و جناب پارتنر هم کم نذاشت برام همه جا تا ی هفته بعد می گفت که اهههههههههههههههههه و.یو.لا رفت پلو نذری گرفت برای اولین بار تو زندگیشتعجبشیطان بعد من واقعا نمیدونستم چی بگم! خنثی

یکی دیگه هم از این توفیق های اجباری هم پریشب بود که مجبور شدم اون برنجی که پارتنر خان اشتباهی خیس داده بود رو بالاخره بعد از دو روز بکنمش شله زرد! اونقدر اون سه تا پیمونه زیاد شد که نمیدونستم با اون قابلمه گنده شله زرد چیکار کنم! تازه خودم اصلا برنج نمیخورم و اون موقع هم که میخوردم اصلا شله زرد دوست نداشتم! تازه یه خروار زعفرون و  گلاب وبادوم ریخته بودم توش و کلی هم خوشمزه شده بودنیشخند ! در نتیجه شد 6 تا کاسه گنده و همه اش هم بغیر از یکی اش که رسید به پارتنر همون داغ داغ بین همساده ها پخش شد!!!  از  همه هم کلی حاجت روایی دریافتیدیم!!! یعمی قیافه ومن و پارتنر دیدنی بوداااااااااااااااااا گفتم کاش لا اقل یه نیتی کرده بودما!  ...خخخخخخخخخخخخخخخخ   خنده 

سال دیگه چی بشه نمی دونم! احتمالا سال دیگه خودم دست به کار شم برم نذری بپزم تو هیات!




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٦

 

 

من کلا سالی دوبار خواب می مونم ، از قضا تو پاییز ، اونم دیروز و امروز بعد سه روز تعطیلی ای که هر روزش ساعت هفت بیدار بودم !

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩

 

 

امروز صب تو راه اومدن و تو این هوای پاییزی و ابری... حدود 50 قدم رو با چشم های بسته راه اومدم... حس جالب و جدیدی بود... زندگی با چشمان بسته...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٦

 

 

 

 

نمیدونم چرا با این که این همه عاشقشم و هر سال 9 ماه تو انتظار رسیدنش لحظه شماری میکنم هر سال هر سال با من بی وفایی میکنه... 

دلم یه جاده ی اینطوری میخواد... برم و برم و برم...

 

معشوق بی وفا ودوست داشتنی من.. چه کنم که عاشقتم هر چقدرم بدی کنی....

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۱

 

 

 




 
نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۱

 

 

 





قالب وبلاگ : sadafi:)