دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠

 

 

امروز آخرین روز مهر_ ه...

باور نمی کنم یه ماه به همین زودی گذشت :/




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸

 

 

چند شب پیشا آخر شب که بیخواب شده بودم ،علی سنتوری رو اتفاقی از یکی از این کانالا پیدا کردم که داشت میداد. البته از وسط های فیلم بود.. یع چند دقیقه ای میخش شدم.. مخصوصا اونجایی بود که بهرام کنسرت گذاشته بود و یاد دورانی بود که با همسرش اشنا شده بود...بعد هم برای جلو گیری از دپریشن مزمن تی وی رو خاموش کردم و رفتم خوابیدم... فیلم قشنگی بود.. یاد اون موقع که سی دی ش پخش شده بود افتادم..

 

ایشون  فوبی جدید این روزهای بنده می باشن!!!استرس از اونجایی که هر چی فکر کردم و پرس و جو کردم از سالها قبل کاشف به عمل اومد که من نگرفتمش تا بحال و الان چند ماهی میشه که استرسش رو دارم و این روزها هم بیشتر شده، دوستم که دیشب بعد دو-سه  ماه دیده بودمش داشت تعریف میکرد تو این مدت چه اتفاقاتی براش افتاده من جمله اینکه یه آبله مرغونی گرفته بوده که اون سرش نا پیدا !!! هنوز که هنوزه آثار و علائم باقی مونده رو سر و صورت و بقیه جاهای بدنشو خیلی بد بود.. مخصوصاااااااااااا اون سه تا جای آبله ی گنده رو پیشونی و بینی اش. 3 تا خواهر هم تقریبا با هم گرفتن یکیشون ماه 8 بارداری!!! یکیشون 3 هفته قبل جشن عروسیش و این یکی گویا از همه اوضاعش بهتر بوده فقط 2 هفته تموم میگه تو خونه بودیم!! :/

 

این سریال کوزی گونی که چند خط در میون میدیمش و این دو قسمت آخری داغووونم کرد... یعنی اشک میریختماااااا اصلا بی اختیار ،انگار اون من بودم.. اون بد بختی ها و نو میدی ها و از دست دادن هاش رو یطوری همذات پنداری میکنم که اصلا ........ چقدر دلم برای این پسره میسوزه که اینقدر بد میاره و اینطور زندگیش نابود شده.... 

 بعد هم امروز که تو اف بی اون خبر رو خوندم که دو روز قبل اون فوتبالیست 23 ساله وسز بازی دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت دیگه حال و روزم دیدنی بود... اه این جور موقع ها میخوام برم یقه ی یکی رو بگیرم و جیغ بزنم که چرا؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟؟؟؟! :((((

خودم هم که نمیدونم خوبم یا بد فقط خیلی متناقضم... دو-3 هفته هست که دارم کچل میشم.. موهام مشت مشت و دسته دسته میریزه . واقعن وحشتناک.. هر چی هم که مولتی ویتامین و سبزی جات و امپول و شربت خوردم هیچی نشده ! خیلی سعی کردم ایگنورش کنم و به روی خودم نیارم تا ببینم چی میشه ولی دیگه جمعه نتونستم... پشت تلفن برای مامان تعریف کردم و اشکامم می ریختن.. طفلی اونم گناه داشت خیلی ناراحت شده بود...هی میگفت چیزی نمیشه خوب میشی نگران نباش.. بخاطر همین موضوع نتونستم خیلی رژیمم رو اونطور که قبلا بود نگه دارم... مجبور شدم پلو رو بذارم تو برنامه ام و نون هم مرتب بخورم.. حداقل روزی یه تیکه نون جو ی تست البته این چند روزی بیشتر از یه تیکه هم خوردم!!

___________________________________

خب اون بالایی ها مال دیشب بودن که نشد همهه چی رو بنویسم و پابلیش کنم الان اینها بقیه اش هستن!

بارووووون میاد جر جر.. پشت شیشه ی آتلیه .. به به... دیشب از شدت صدای بارون چند بار سرمو از تخت بلند کردم تا ازپشت پنجره با چشمای خودم ببینم تا باور کنم این شدت صدا مال باروونه!!! ولی دوست میدارم این هوای پاییزی رو! به مناسبت همین بارون هم من دیرم شد صب تا بیان آتلیه و جالب اینکه تو مسیر دیدم همه دیرشون شده امروز تمام فروشگاه ها و همسایه هام هم خواب مونده بودن گویا! :))

دیشب رسیدم خونه جناب پارتنر تا 15 دقیقه بعد رسیدن من همچنان مشغول تلفنی صحبت کردن بود. بعد که تموم شد و سلام علیک کردیم، بهم گفت که عذاب وجدان داره! من فکر کردم در مورد موضوعات کاریه و پرسیدم چرا؟؟ بعد رفت تو اتاق و با یه چیزی که پشتش قایم کرده بود اومد جلو رومو من یه لحظه فکر کردم یعنی آیا رفته برای من بی مناسبت چیزی خریده؟؟؟ داشتم ذوق مرگ میشدم که یهو دستشو آورد جلو و دیدم یه جعبه تو دستش ه و در بازبینی بعدی متوجه شدم بععععله!!!! رفت بالاخره اینو خریدش! البته نه برای من ! برای خودش!!! با ذوق و شوقی کودکانه گفت قشنگه نه؟؟؟ بعد هم گفت که خیلی احساس بی سوادی میکنه و ازم کمک خواست یه چیزایی شو بهش یاد بدم. ولی اونجایی که هی از سر و شکلش ازم میپرسید که قشنگه ، زیباست خیلی خوبه نتونستم زیاد دروغ بگم و گفتم گوشی خودم بسیار خوشگلتره!!! تازه این قابلیت رو هم داره !! ضد ضربه هم هست!!! گفتم نه آقا جون مال خودم خیلی خوشگل تر و ناناز تره مخصوصا که بنفشه ! و تازه اگه مدلش بالاتر از مال تو نباشه پایین ترم نیس! عینک ولی خب ور رفتن و بازی کردن با یه گوشی ه خیلی خیلی نو حس خوبی داره که من مستفیض شدم ازش! طفلی بچم هم همش میگفت فردا با خودت ببرش یکم تنظیماتشو برام درست کن و هر چقدرم که میخواهی باهاش بازی کن ماچ ، بعد یطوری هم خاطر نشان میکرد که من گوشی مو دوس دارم ولی ترو بیشتر تر دوس دارم! داشت می گفت حواست باشه من مثل تو 24 ساعته با گوشیم ور نمیرم که بخوام یا باهاش بازی کنم یا اینترنت بازی کنم باهاش منم به روی خودم نیاوردم خجالت

ثبت نام لا^تا^ر^ی روزهای آخرشه من که همین امصب برا خودمو  اوشون ثبت نام کردم جالب اینه که یه ماهی میشه میان پیشم عکسش رو می گیرن و هر کی می پرسید خودت ثبت نام کردی میگفتم نه! آخه عکس ندارم براش! تا بالاخره دیروز عکسشو گرفتم و امروز  رجیستر کردم!

 آخر هفته ی دیگه عروسی فامیل پارتنره و من هنوز خیاطم از 10 شهریور که بهش پارچه دادم لباسمو حتی برای پرو آماده نکرده!! دیروزم که زنگ زدم میگه مسافرتم ولی اصلا نگران نباش بهت می رسونمش!!! خدا خودت بخیر بگذرون وگرنه مجبورم با لباس عروسی خودم که تازه به زور اندازم شده برم عروسیشون شیطان

وزنم هم که با این تیرامیسو هایی که خودمو باشون خفه کردم خیلی خانومی کرده که بالا نرفته، پایین اومدنش پیش کشم. دیگه مجبور شدم به خودم قول بدم اصلا و ابدا درستش نکنم دیگه! من باید 2 تا دیگه کم کنم تا 9 آبان که عروسیه! میفهمی؟؟؟؟با خودم قرار گذاشته بودممممم خیال باطل

 این روزا به شدت به یه جفت کفش پاییزی زمستونی و یه بارونی و سوشرت نیازمندم! اینجاها که هیچی پیدا نکردم! تهران اومدنم هم که طلسم شده! خدایا خودت منو به مکانی مناسب با قیمتی بسیار بسیار مناسب رهنمون بفرمااااااا  . آمین

 

 ×× این چندتا عکس هم از بارووون که بعد هوا کردن این پست گرفتم هم می ذارم ♥

 




 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢

 

 

 

+ زدم تو کار دانلود کردن موسیقی متن فیلم ها و سریال هایی که می بینم.. نمیدونم واقعا این توانایی خود اون تیکه شعر و آهنگه یا در ترکیب با صحته های رمانتیک و تاچی فیلمه هست که همچین رنگ و بویی میگیره و حس قوی ای بهم منتقل میکنه... حالا هر چی که هست از پیدا کردن و لذت شنیدن اهنگ ها و خواننده هایی که اصلا تابحال اسمشونو هم نشنیدم لذتی وصف ناشدنی میبرم و همچین حس خوبی هم میده:) دستوالعملش  هم اینه که در حین دیدن اون تیکه فیلمه تا جایی که سواد شنیداری و املاء انگلیسیم بهم پر و بال میده لیریکش رو یه جا یادداشت میکنم و بعد با همون یه خط دوخط سرچش میکنم و می یابمش.... خدایی اگه اینطوری دنبال پول و طلا و گنج بودم الان یه چیزی شده بودمم :))

++جمعه رفتیم پل چوبی، البته میدونم دیگه قدیمی شده فیلمش ولی چیکار کنیم که اینجا تازه چند روز بود اکران شده بودش... یکم حرص در ار بود یه جاهاییش ولی در کل فیلم دوست داشتنی ای بود و مخصوصا که من فن _ بهرام هستم گاها دو آتشه و خداییش که خدا جون چی آفریدی.. اصلا تو آبی چشماش غرق میشم از همون پشت پرده ی نقره ای فیلم هاش... 

موقع دیدین این فیلمه هم یه جاهایی اصلا ناخود آگاه هی میرفتم تو کار چش و چال و بقیه قسمت های جذابش و بعد فهمیدم که این پارتنر ما چه جنتلمنی ای از خودشون نشون دادن نزدن ناکارم نکردن اینقدر که توجه و محبت نسبت به بهرام نشون دادم از خودم.

+++این پسرخاله جانمون که اومده بودن یه روزی اینورا و در خدمتشون بودم یه خیری کردن که ایشالاه ثوابشو بگیره و اونم اینه که یه سایت دانلود سریال و فیلم بهم معرفی کرد که در کمال تعجب فیلتر هم نیس!!! البته اگه بود هم من مشکلی نداشتم فقط خواستم مراحل تعجب خودمو از این بابت نشون بدم! و بهم گفت که چطوری می تونم با گیگ گیگ اعتبار رو دست مونده ی اینترنتم سریال دانلود کنم و تازه دانلود منیجر هم همون لحظه دانلود کردم !! که دیگه همه چی جور بشه و از اون موقع تموم اون 10 گیگ اعتباری که تا 10 ماه آبان داشتمو بغیر از فکر کنم یه گیگ شو تموم کردم!!! اونم سریال ومپایر دایریز و دانلو کردم سیرن آخرشو بعد رفتم خونه دیدم 90% رو داشتم و بیخود اینهمه انرژی مصرف کردم! ولی خب  مشکلی نیست این ترافیک بیچاره هر ماه یه مقدار زیادیش میسوخت و من ازش استفاده نمیکردم اصلا!

++++ تازه فیلم Anna karenina  رو هم دانلود کردم و دیشب که پارتنر گیر داده بود یه فیلم بذار ببینیم و من بعد یکساعت گذاشتمش و یه رب نشده بود که گفت این سبک رو دوست نداره و می ره بخوابه!! و من موندم و حوضم! نصف فیلمو تقریبا دیدم و خدارو شکر کردم که ایشون رفتن خوابیدن! بقیش رو هم امروز یا فردا میبینم ببینم این چه کاریه که این زن نا حسابی میکنه!

 

+++++ وای خدا رو شکر که من تازه اواخر 27 سالگی زدم تو کار پخت و پز تیرامیسو. یعنی روم میشد هر روز درست میکردمشاااااا ولی مثلا نجابت می کنم گذر هر کی که از در خونمون رد میشه به بهانه داشتن مهمون می درستمش و همشو هم خودم میخورم! اونوقت بسیار شاکی طور  از اینکه چرا کاهش وزنم اینقدر لاکپشتی شده! :/ ولی شدم 18 تا... میشه زودتر زوود بشه 20 تا آیا؟؟ بعد هم بیشتر؟؟




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧

 

1- من کنسرت محسن یگانه میخوام!

2-دارم با این هوا بد جوری حال میکنم با اینکه یخ می زنم شبا ولی تا میتونم پیاده در ترددم! حتی شبا ساعت 8ونیم! مثل دختر شجاع با این دماغ سرما خورده و بدن گاهی تب دار ولی لذت پیاده قدم زدن توی این هوای پاییزی که اینقدر منتظرش بودمو با هیچی عوض نمیکنم... کاش یکی هم بود که همین حس و حال منو داشت تو این هوا و با هم شریکش میشدیم...

3-خیلی چیزا که تا یکسال پیش برام رویا بود ، اومد تو دنیای واقعیم... خیلی ها شیرین و دوست داشتنی بود و خیلی هام وقتی رنگ حقیقت گرفتن خیلی متفاوت تر و پوچ تر از اون چیزی بودن که تو تصوراتم داشتمشون... 

4-دوباره اومد ماه مهر و ماه درس و مشق و مدرسه ی من... طبق عادت این سالهای سال دوباره دارم از مهر می رم کلاس و اونم کلاس زبان! یکی بیاد منو شطرنجی کنه! همه همه این سالها ممتد و نان استاپ زبانو ادامه داده بودم الان دکتراشو گرفته بودم نه اینکه هی تو پاییز و زمستون برم سر کلاس و بعد که بهار میشه من همه رو ول کنم و باز دوباره هر سال برگردم خونه اولم! چون یادم میره همه رو!

5-چند باری تو همین حین که سرما خورده بودم رفتم استخر و بعد باز تو این هوای سرد با موهای خیس اومدم بیرون و یه راست هم که میومدم سر کار و برای همین این سرماخوردگی ساده هنوز خوب نشده! بنابر این الان دو جلسه هست که نمیریم استخر! من نمیدونم چرا اونجا اونقدر محیطش سرده!

6-این روزها یکی دیگه از درون من شکوفا شده و اونم من_ سر آشپزه! یعنی  تو  این یه ماه اخیر زدم تو گوش آشپزخونه و فر_ش بس که حس پخت و پز انواع شیرینی جات و دسر ها در من شکوفا شده! یعنی تیرامیسو درست کردم در حد لا لیگا! اونم نه مثل دفعه ی اول با پودر تیرامیسوی آماده ها!!! خودم خامه توشو درست کردم اصلا بیا و ببین! بعدش هم دقیقت تو 24 ساعت یه ظرف گنده که درست کرده بودمو خودم تهش رو در آوردم ینی این پارتنر یه قاشقم ازش نخورد!!!! همش میگفت الان نه بعدا میخورمش که دیگه من مهلتی ندادم که بعدنی بیاد تو کار!!! یعد از عذاب وجدان دارم می میرم! احساس میکنم الان یهویی همه اون 17 تایی که کم کردم با این حرکت ناشایست بر میگردن و بدجور حس چاقالو بودن بهم دست داده ! دیگه قول دادم بی مناسبت از این چیزای پر کالری درست نمی کنم! میخواد جلو فامیل پارتنر اگه بعد یک سال و نیم دعوتشون کردم بالاخره!!!! درستش کنم تا کرک و پرشون بریزه!!!  تازه این که چیزی نیس، من دیروز ظهر ساعت یک و نمی رسیدم خونه و تا ساعت دو و نیم گراتن بادمجون درست کردم برای اولین بار ولی مثل مااااااااااه شده بود اونقدر خوشگل که عکسشو گذاشتم تو  اینستاگرام! بعد چون پنیر پیتزا داره مثل لازانیا یه برش که خوردم ازش داشتم خفه میشدم! پارتنر هم که اصلا بادمجون دوس نداره بر عکس من که خودمو میتونم باهاش دار بزنم، بنابر این من مونده بودم و یه پیرکس گنده گراتن بادمجون و بعد  طی یه اقدام ظربتی سه تا تیکه ازش بریدم و با خودم غروبش آوردم آتلیه و به خورد برادره دادم یه برششو که اومده بود بهم  سر بزنه و بقه اش هم به شاگردم که اونم کلی تعریف کرد و دوست داشت و کلی تشکر کردم و منم اینجوری:)))))))))) بودم! حالا شایدم بقیشم امروز آوردم دادم بهش بخوره بس که دوس داشت بجه!

7==> من کنسرت محسن یگانه میخوامممممممممممممممممممممممم  :|




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱

 

 

*همین اول پاییزی و بدون اینکه هوا حتی پاییزی شده باشه بنده سرما خوردم بدددددددددددددددددددددددد

/ هوا هم اینطوریه که روزا صاف و آفتاب شدید و گرم هستش ولی یکمی هم نسیم داره و شب از 12 به بعد هوا خنک میشه طوری که صبا شیش دور لحافو پیچوندیم دور خودمون و من حتی گاهی پنجره بالای سرم رو میبندم! البته اگه بارون بیاد که اوضاع فرق میکنه و من اصلا امکان نداره پنجره رو ببندم حتی اگه خیس بشم ! ♥

 

// فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم رو دیدم که بسی چرند بود بنظرم! اینکه زنه اینقدر خنگول و ساده باشه و مرده هم اینقدر را به راه بیاد اینو بکوبه و هی ایراد بگیره! اصلا مزخرف بود !

/// برادر جان تو وایبر یه عکسی رو شر میکنه و میگه ایشون عضو جدید خونم هستن، خانوم سوفی! بعد که عکسه لود میشه میبینم یه هاپوی پشمالوئه! 

 

 

 

*** جناب نستراداموس باید میومدن از رو خواب های من آینده و گذشته رو  تفسیر و پیش بینی میکردن! اینقدر که این خوابهای عجیب و پیچیده و مفهومی هستن :/

+تازه بعدش هم دوباره خواب دیدم اونم علمی تخیلی ! در مورد فضایی ها و اشغال زمین و اینکه منم hero بودم اون وسط! با چند نفر دیگه! :))

__________________________________________________

خب همه ی این نطق های بالا مربوط به پنجشنبه بود که دیگه نمیدونم چی شد که آپ نکردم و نصفه موند افاضاتم!

این چند روزی از بس حجم اینترنتم بلا استفاده مونده بود ولی تایمش داشت تموم میشد نشستم تا جایی که سرعت اینترنت و وقت آزادم یاری میکرد یه سری آهنگ های خاطره انگیز ابی رو دانلود کردم و با اینکه همه اونها رو تو یه آرشیو درست و کامل داشتم منتها دلم میخواست یه سری گلچینشونو دانلود کنم بریزم رو فلش که همینطوری دلی دلی گوش کنم یه روزایی سر کارم و خب بسیار خرسندم از این بابت ! گرچه بازم از تموم ترافیک باقی مونده ام استفاده نکردم و بازم یکی دو گیگش سوخت!

چهارشنبه شب ناهار فرداشو به اوامر جناب پارتنر *فوریت همه ی مردهای تیپیکال ایرانی پخته بودم,  برای همین هم طی یه اقدام ضربتی پنجشنبه صب به برادر ه گفتم  اونم پاشه بیاد ناهار خواهر پز بخوره! ایشون هم با عضو جدید خانوادشون که به ضرب تهدید و ارعاب اینجانت قبلش رفته بود حموم و چیتان فیتان شده بود تشریف آوردن منزل ما! و خوش گذشت ، البته ناگفته نماند که بیشتر سر من با مهمون تازه وارد و عضو جدید خانواده گرم بود! بعد هم که سر کار تا آخر وقت...

+ _ + جمعه ی بنده این هفته بصورت کاملا افتخاری از ساعت 7ونیم صب موقعی که پارتنر آماده شده بود میرفت بیرون نون بخره شروع شد ! بعد هم که صبانه خوردیم و پارتنر رفت سر کار چون شیفت داشت! و بنده به امور کوزتینگ پرداختم تا ظهر شد و من کارم هنوز تموم نشده بود! کلا تمام دیروز کار داشتم! با اینکه روز قبلش پارتنر زحمت کشیده بود و یه سری کارهای اساسی رو انجام داده بودم ولی این خرده ریزه کاری ها ولم نکردن تا شب شد! آخرش هم از خونه بیرون نیومدم و کل جمعه تو خونه قرنطینه بودم! الان که بهش فکر میکنم حالم بد میشه! چطور تونستم تمام روزو تو خونه بچپم!!! البته جون سرم یکم گرم کارهام بود زیاد دیوونه نشدم ولی در کل شبش خیلی کلافه بودم! ببین خانه داری در چه حدی بود دیروز که قبل ناهار یه کیک کاکائویی تلخ هم پزونده بودم! گرچه نتیجه دقیقا اونی نشد که میخواستم چون زیاد پودر کاکائو ریختم سهوا و همینطور اومدم مثلا سالم درستش کنم بجا شکر توش عسل ریختم و بنا بر این خیلی کم شیرین شد یعنی در واقع اصلا شیرین نشد تلخ هم نشد! یکم پودر قند ریختم تا کلک رشتی بزنم و با این روش قابل تحمل شد!

الانم که شنبه باشه و من دارم جم میکنم برم خونه بعد هم ظهر استخر با دوست محترم و بعدش مستقیم آتلیه و کار و کار و کار :) صبم که خواب موندم یه ساعت! و بعد هم با کمال پر رویی پیاده اومدم  چون دیدم هوا عالی و بارون هم اومده بوده و زمین خیسه♥

** میخواستم با چند تا عکس اینجا رو مزین کنم که خب هر کاری کردم فعلا نشد! 

ایشالاه اگه بشه بعدا اضافه میکنم ^

×× اینم عکسای از رو بیکاری روز جمعه ای + عکس خانوم سوفی که بالاست!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸

 

/ پاییز بجای اینکه تمام حس های خوب دنیا رو برای من بیاره داره دوباره یه دنیا غم برام میاره... داره اون همه زحمت هایی که کشیده بودم و نابود میکنه... همین الان یه عالمه بغض دارم و دلم میخواد زار زار گریه کنم... از دست آدمی که انگار هیچوقت نمی تونیم  همو درک کنیم...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤

 

 

1/ الان چند باره قرار میذاریم که بیام پایتخت و هر بار به یه دلیلی کنسل میشه! کلی هم کار دارم و کلی هم دلم میخواد همه اونهایی که باید رو ببینم!

2/ خدارو شکر این مدت سرم تو کار شلوغ بوده ولی از این به  بعد کم میشه و من دارم افسردگی میگیرم!!! :/

3/ دلم کنسرت محسن یگانه میخواد!!! این پارتنر محترم هم که اصلا و ابدا اهل این چیزا نیست و ذوقی در نمیکنه برای این چیزهایی که من دوس دارم! چیکار کنم حالا؟؟؟ آخرای مهر ه تقریبا! من محسن یگانه میخوام اون آهنگ نمیشه و نرو رو میخوام با تمام وجودم باش همخوانی کنمممممممممممممممم   :/

4/ عروسی فامیل همسر که قرار بود امروز باشه به دلیل فوت یکی از نزدیکان عروس افتاد برای ماه دیگه بعد از مراسم چهلم و خب با اینکه براشون ناراحت شدم که این همه ذوق و شوق عروسی شون خراب شد و میدونم چه حالگیری عظیمیه ولی از طرفی هم باری اینکه فرصت بیشتری برای لاغر شدن دارم خوشحالم! شاید بتونم 5 کیلو دیگه کم کنم و این عالیه! لباسمم به خیاط گفتم فعلا دست نگه داره تا اخرای مهر برم برای پرو :)

5/ دیروز و روز قبلش خیلی حالم بد بود! اصلا روبه راه نبودم. به زووور از خونه میومدم بیرون با اینکه پیش خودم فکر میکردم پاییز که برسه حال منم خوووب میشه و دیگه همه روزهام طلاییه ولی اصلا اینطوری نبود شاید چون غیر از زود تاریک شدن هوا هیچ علائم دیگه ای از پاییز ظهور نکرده هنوز! هوا هم گرمتر شده که خنک تر نشده!!! دیروز عصر که دو ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود! من خیلی حالم بد شد چون زیاد که میخوابم اینطوری میشم! تازه مست خوابم بودم هم بدم میومد از اینکه اینهمه خوابیدم هم نمیتونستم از جام بلند شم، آخرش هم خیلی دیر و با زووووووور خودمو کشوندم بیرون از خونه! اصلا نمیدونستم چمه× شبش هم بسیار آویزون طور برگشتم خونه! پارتنر هم منو دید لب و لوچش آویزون شد!

6/ اون مراسم سالگرد ازدواجمون هم بسیار بد و ناراحت کننده برام پیشرفت ! تقریبا 4-5 بار تو دو ساعت باهاش بحث کردم و کلی هم اشک فشاندم و قسم خوردم دیگه اصلا به این مناسبات دل نمیبندم! چون کسی نیست که قدر بدونه!لبته مثلا آخرش اینطوری نموند ! :|  آخرشم اینطوری شد که اونشب نه از کیک خبری بود نه از شمع و نه از عکس و نه هیچ چیز خوب دیگه ای ولی از فرداش تا دو روز بعد همه کیک رو از رو عصبانیت و بطورت عصبی طور واری خودم بلعیدم و همش هم غصه میخوردم و نمیتونستم جلو خوردن خودمو هم بگیرم ، بیشتر از این ناراحت بودم که این همه زحمت هامو تو دو روز دارم نابود میکنم و بیشتر از خودم بدم میومد! قسم خوردم که دیگه برای هیچ مناسبتی کیک نمیخرم که آخرش اینطوری بشه  و باید جلو خودمو بگیرم! یعنی کمتر از دوماه دیگه هم که تولد خودمه خبری از کیک نیست! :/ با اینکه من عاشق کیک تولدم! بعدش هم با ترس و لرز میرفتم رو ترازو و خودمو میکشیدم و مثلا 300-400 گرم رفته بود رو وزنم  و بازم خدارو شکر کردم که بیشتر نرفت روش. امروز صبم وزنم کم شده بود و خوشحال شدم!

7/ از وقتی من سیر کم کردن وزنمو شروع کردم دختر خالم هم (همونی که با هم خیلی صمیمی هستیم و با هم رفته بودیم مسافرت  تولد قبلی ام)از راه دور رفت تو فاز رژیم و اونم چند کیلویی کم کرده، دیگه کار ما اینه که شب به شبت میشینیم وایبر میدیم به هم و آخرین اخبار و تازه های کاهش وزنمون رو رد و بدل میکنیم. تازه ایندفعه داشتیم میگفتیم که برای عید 2 تا مانکن خوشگل داریم تو خانواده و کلی ذوق می کردیم! البته اون اضافه وزنش نسبت به من خیلی کمتره چون ریزه تر و کوتاه تره ولی خب اونم تپل حساب میشده دیگه! تازه من دو هفته هست نمیرم استخر و عذاب وجدان شدید گرفتم امیدوارم بتونم این هفته که داره میاد رو برم و بیشتر تحرک داشته باشم :)

7+1/ قراره برای اولین بار بعد 4 سال با خانواده پارتنر بریم جایی و شب هم بمونیم ! امشب میریم و فردا به امید خدا بر میگردیم. امیدوارم همه چی خوب و آروم پیش بره!

 

*عکس رو خودم گرفتم مال پاییز 3 سال قبله که رفته بودیم یه جای جالب و عجیب!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱

 

+++ وااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من اومددددددددددددددددددددددش.........

 

 

امروز سومین سالگرد من و پارتنر هست، باورم نمیشه 3 ساااااال گذشته ...

همیشه یاد آوری این روز یه جوری هم ناراحتم میکنه هم بهت زده ام... دیشب داشتم فکر میکردم چقدر تنها و بی نوا بودم یه شب قبل از عروسی... ولی دیگه همه چیز گذشته.. به خودم چند ماهی هست که قول دادم زیاد تو گذشته نمونم و دارم نهایت سعی ام رو می کنم....

+ دیشب خدا جونم به همین مناسبت یه بارووون حسابی برام فرستاد طوری که من تو سر و صدای تی وی و آشپزخونه صداشو شنیدم و دوییدم سمت پنجره ی تراس  تو همین حین با ناباوری به پارتنر که درست تو یه قدمی پنجره نشسته بود رو مبل گفتم باروونه؟ بارووووووووونه؟؟؟ اونم گفت نه بابا باروون چیه من گفتم باروووووووووووونه چطوری صداشو نمیشنوی؟ من از 10 متر اونور تر شنیدمو دیدم که درست هم شنیده بودمممممممممممممممم ♥


 

  

+ صبح تا پامو از خونه گذاشتم بیرون اس ام اس پارتنر اومد که برام هم اومدن پاییز و هم سالگرد مون رو تبریک گفته بود... خوشحالم کرد ، پشت سرش هم بهم زنگ زد...

راستش درست از بعد از عروسی مون تو فکر این بودم که یه جفت رینگ ساده برای خودمون بخرم چون حلقه هامون با اینکه تقریبا ساده هست ولی هم سنگینه و هم زوود خش میافته ، خلاصه نشد که نشد تا اینکه الان یه سالی هست حلقه جناب پارتنر براشون اونقدر تنگ شده که بیشتر از نیم ساعت نمیتونه تو انگشتش نگه داره و بعد انگشتش ورم میکنه! دیگه تصمیم قطعی گرفتم و رفتم یه رینگ ساده ی شیک براش خریدم تا امشب به طور سوپرایز طور بهش هدیه بدم :) حالا ببینم یکی هم هست برای من ستش رو بخره یا نه!   P:

 

 

+دلم برای مدرسه رفتن تنگه...






قالب وبلاگ : sadafi:)