دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱

 

دارم  می رم یه جایی یه کاری بکنم!!

برای زندگی بهتر 

ایشالاه به خیر و سلامتی انجام میشه!

برگشتم خبر میدم

دعا کنید به خیر بگذره و خدا همرام باشه خیال باطل

ببخشید که خیلی گنگه!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤

 

قراره امروز مامان آش رشته معروفشو درست کنه که ما چند ساله تو کفش هستیم و هر جایی هر آشی خوردیم بازم یک صدم مزه اش مامان پز رو نداشت. بعدش نیست که خیلی ما دلمون کوچیکه قرار شد همه کله گونجشکی حساب شه روز هامون و ظهر افطار کنیم با آشه نیشخند

فردا هم قراره همه خانوادگی بریم ویلا ولی من و پارتنر چهارشنبه می ریم مامی و اشی فردا میرن با بقیه. البته من با اینکه اونجا و ساحل اختصاصی اش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از 24 ساعت تو اون محیط آروم باشم کلافه میشم! دلم برا خونه و کارم تنگ میشه ولی میدونم با بقیه حسابی خوش میگذره مخصوصا که مامی هم هست به به بغل

این هفته ای که گذشت من کلا از کار خونم استعفا دادم و کلا مثل مهمون رفتم از کار خونه و خوردمو خوابیدم و تو آشپزخونه نرفتم! موندم مامان که بر گرده کی دوباره می خواد بره تو آشپزخونه آشپزی کنه و مسئولیت بپذیره! خنثی

نمیدونم چرا این همه این روزها تنبل و خوابالود شدم. برعکس اینکه هر جای دیگه ای بغیر از خونه خودم نمیتونم اصلا بخوابم اینجا مثل خرس قطبی همش در حال خمیازه کشیدن و خوابیدن هستم! اینم حتما از اثرات بی خیالی و بی مسئولیتی هستشعینک

 

* پست قبلی که رمز دار بود درد دل های خودم با خودم و خدا بود بعد از اینکه رفتیم سر خاک برادرم با مامان و فقط خدا میدونه چقدر عذاب آور و ناراحت کننده بود دیدن بی تابی های مامانم و منم کاری از دستم بر نمی اومد تا آرومش کنم. خدا به هممون آرامش و توان بده. 




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦

 

تو این روز ها نمیتونم زمان با ارزشم رو زیاد برای چیزهای بی اهمیتی مثل اینترنت و .. هدر بدم.

7 ساعت قبل از اومدن مامان به اشی خبر دادم و بچم طفلک اول که فکر کرد شوخیه و بعد که دید نه ما جدی میگیم  فشارش افتاد و رنگش گچ شد و بهش آب قند دادیم. میگفت باورم نمیشه باورم نمیشههههههههه ناراحت طفلک از بزرگی این اتفاق تو انکار بود.

مامان بعد از 3 سال پنجشنبه ساعت 1.30 بامداد بالاخره رسید ... تمام اون سالها و ساعت های انتظار و بی تابی بالاخره سر اومد و ما دیدیمش و بوش کردیم و نفس کشیدیمش...

تمام زمان رسیدن مامان رو تا زمان برگشتن (حدود 24 ساعت) رو مشغول سوپرایز خانواده مادری بودیم و آخ که چقدر حال میداد دیدن قیافه های شک زده و دهن های بازشون و خنده و خوشحالی هممون....

ما جمعه بعد از 8 ساعت تو ترافیک موندن(و له شدن و داغون شدن از خستگی) 3 تایی برگشتیم شمال(من و مامی و اشی)

همه چی خیلی خوبه بغیر از سر و کله زدن های من و اشی که باز وقتی با هم افتادیم شدیم تام و جری و یکم همدیگه رو آزار میدیم! ولی خب اشکال نداره درست میشه فعلا سر اینکه کی بیشتر مامانو دوسات داره و کی بیشتر نزدیک مامان باشه با هم گیس و گیس کشی داریم زبان

خدایا شکرت که بالاخره  صدای قلبای دلتنگمون رو شنیدی و ما رو  به عزیزمون و عزیزمون رو به ما رسوندی. صحیح و سالم. دوستت داریم♥




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢

 

×صب زود باید برم ترمینال که راهی تهران شم. بعد از کلی غلت ,خوابم  نبرده!

×تنها نیستم. عروس خانوم دوهفته قبل هم باهامه. هر دومون با هم جمعه امتحان داریم.خوبه که تنها نیستم.

×فردا شب همین موقع ها من تو امن ترین جای دنیام, آغوش مادرم...

×یه غم گنده ای امشب , همون وقتی که از زور بی خوابی داشتم اون سریال رو می دیدم اومد بیخ گلوم و چشمامو سوزند.. منو تو چند ثانیه با چند تا دیالوگ ساده و عکس العمل های بعدش انداخت تو اون شب وحشتناک که با زبون خودم اون خبر وحشتناک رو به یه مادر تنها و بی پناه, هزاران کیلومتر اونورتر دادم. چقدر از خود اون روزهام بدم میاد... خدا  میدونه..

×خدایا یعنی میشه یه روزی این درد ها این غصه ها اینقدر سنگین و عذاب دهنده نباشه؟....

////////////////////////////

من خیلی خوشحالم... غم دارم ولی خوشحالم. از تصور چشم های براق اشی وقتی فردا بهش خبر اومدن مامان رو می دم... فکر نکنم نگفتنم رو تا لحظه ی آخر بذار پای بد جنسی ام. همیشه دلم میخواست یکی منو با همچین خبر های خوب و فوق العاده ای سوپرایز کنه... فردا شب می اییم استقبالت...<3




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦

 

 

خواب دیدم زمان امتحان عملی ارشد شده و من سر جلسه ام. اونوقت پروژه بهمون پرسپکتیو دو نقطه ای دادن!!! یعنی من هنگگگگگگگگگگگگگگگگگ که چرا تو این مدت تمرینش نکردیم. اونوقت فقط من ناراحت این بودم که چرا به ما بچه های گرافیک، پروژه های معماری دادن! ما رو چه به پلان و نما دو نقطه ای سه نقطه ای و... آخراشم بیخیالش شدم و به دانشگاه آزاد فکر میکردم!!   خیال باطل

خواب دیدم مریضم و دارم میمیرم و یه حس عجیب غریبی دارم برای خودم. بیشتر ولع و طمع داشتم که به خواسته هام نرسیدم و دیدی جونمرگ شدم؟!!!

خواب دیدم مریضه و تمام این مدت میدونسته و نگفته... یه حس وحشتناک مثل مرگ.....

از خواب پریدم و اونقدر خوشحال شدم که همه ی این عذاب ها نو خواب بوده نه واقعیت و کلی خدارو شکر کردم....

خواب دیدم...

صبح خیلی خسته و کلافه بودم... تمام شب با این داستان های عذاب دهنده دست و پنجه نرم کرده بودم و تمام انرزی ام به ... رفته بود....الانم خسته ام...




 
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦

 

 

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢

 

پنجشنبه عروسی دوست دوران دبیرستانم بود که بعد ار 8 سال قهر!! دوبار از دو سال قبل یواش یواش روابطمون رو شروع کردیم. 

همون دوستی که هر کی ما دوتا قد بلند تپلو رو با هم ببینیه در یک لحظه فکر میکنه خواهریم! که خب اصلا شبیه هم نیستیم ولی از لحاظ ابعاد شباهت هایی داریم!!

جدا از اینکه مسئولیت فیلم و عکسش با من بود و از ساعت 3 تا 10ونیم شب که رسیدم به مهمونی در حال بدو بدو و بیرون رفتن و عکس و فیلم باغ و فضای باز گرفتن بودم و له له رسیدم عروسی. خیلی خوش گذشت. البته تو راه رفتن به سالن من داشتم تو ماشین چرت می زدم و قطعا ژولی پولی ترین و داغون تریم مهمونش من بودم مژه

هوا هم عصرش که بیرون بودیم برای عکس و فیلم حسابی قاطی بود یه لحظه چنان آفتاب تابانی بود و چند ثانیه بعد ابری و قطره های درشت بارون و همینطور دور مسلسل ابر و آفتاب و بارون تکرار میشد!!! بعد هم اومدم سر کار و تا لحظه آخر که بخوام ببندم همینطور پشت هم مشتری میومد و میرفت... خوب بود خدا رو شکر...

اگه فرصت شد میام بقیه شو مینویسم از اینکه آدمهایی رو دیدم که فکر نمیکردم دیگه به پست هم بخوریم...همکلاسی هایی با یه عالمه خاطره های خوب و بددددد....





قالب وبلاگ : sadafi:)