دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸

ْْ

×چهار سال قبل همین موقع.. من و تو بعد 5 سال پر فراز و نشیب "ما" شدیم..

همون موقعی که همه تو جنب و جوش و تکاپو و تنش بودن... ما رو ابرا بودیم....

چهار سال.. چهار سال پر فراز و نشیب....و ما هنوز با همیم...

5+4=9 سالگی مون مبارک...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥

 

 

نشستم یه عالمه آ.هنگ هایی که نتونسته بودم تو این چند هفته گوش کنم رو از اینتر.نت بدون فیل.تر دانلو.د کردم و می کنم. اینقدر سر.عت نفتیه که با این وجود هم خیلی کنده همه چیز !

چند هفته ای بود که باید می گشتم و وسایل طراحی و رنگ و شابلون ها و مقوا ها و کلا همه چیز های مرتبط با رشته ام رو از جایی که نمی دونستم کجاست پیدا میکردم و میاوردم دم دست چون نیاز مبرم داشتم بهشون.

از اونجایی که قیمت همه چیز و همینطور هم این رنگ و وسایل دیزاین و طراحی و گرافیک بطرز وحشتناک و گریه داری بالا رفته و همون چند قلم وسیله ی پیش پا افتاده ای که مجبور شدم با وجود اینکه داشتمشون(ولی پیداشون نکرده بودم) دوباره هزینه کنم و حداقل هاشو بخرم و یه هزینه ی گزاف غیر قابل باوری براشون بپردازم، از پارتنر کمک خواستم و از اونجایی که حدس میزدم بالای کمد گذاشتمشون وسایل و  همه جعبه های سنگین کتاب و دفتر و ... از بالا کشوندیم پایین و من نشستم تا بگردم و جعبه ها رو باز کنم... درست حدس زده بودم و خوشبختانه سریع پیداشون کردم.حتی در عین نا باوری اولین مداد رنگی 24تایی راهنمایی و  گواش و رنگ روغن های هنرستانم رو!!!!


فکرشم مو به تنم سیخ میکنه که چه چیز های دیگه ای هم توی این جعبه ها بود و من فراموششون کرده بود... چیزهای خاطره انگیز و دوست داشتنی و عجیبی که بعضی هاشونم یاد آور خاطرات خیلی تلخی بودن و همین چیزهای کوچیک منو ساعت ها تو اتاق و وسط اون همه خرت و پرت نشوند و غرقم کرد...


از پاکن ها و تراش های فانتزی ای که از وقتی یادم میاد جمعشون می کردم و البته خیلی هاشونو بخشیدم و یا آخر استفاده کردم ولی همون چند تا تیکه ی کوچیک هم کافی بود تا دوباره و چند باره عشقم رو به انواع لوازم تحریر شعله ور کنه باز، تا کارت پستال ها ی تبریک عید 15 سال قبل و بعد ترش.عکس هایی که نمیدونم اصلا چرا لای اون وسایل بود...نامه های دوستم از یه شهری که سال دوم راهنمایی یه ثلثش رو تو شهر اونها درس خونده بودم یعنی حدود 3 ماه و اینقدر این بچه ها و مخصوصا این دختر عزیز روستایی با محبت بود که برام هر چند روز نامه مینوشت و  غمناک شدنم از اینکه چطور یکهو این رابطه از هم پاشید و هیچ رد و نشونی هم ازمون نموند برای هم. حالا هم بعد 15 سال من امکان نداره بتونم به راحتی پیداش کنم . حتی اگه به روز باشه و از شبکه های اجتماعی استفاده کنه چون اصلا و ابدا چهره اش تو خاطرم نیست حتی اسمش هم یادم نبود تا قبل دوباره دیدن و خوندن این نامه ها...                 نامه. .  نامه .  . نامه های دختر خالم که 12 ساله ندیدمش.. اصلا نمیدونم الان کجاست... زنده هست یا زبونم لال اتفاقی براش افتاده...دغدغه هایی که اونقدر مشغولم کرده بود... دغدغه هایی که اون هم داشت...نامه . . نامه های خواهر همکلاسی ام به من.. توش نوشته بود که از اولین باری که چند روز قبلش منو تو مدرسمون و تو کلاس دیده بود من جذبش کردم.. گفت که خیلی تنهاست و از حسی که معصومیت پشت نگاهم بهش داده ، جرات اینو پیدا کرده که برام از حس مثبتش نسبت به من بنویسه و ازم بخوا که با هم دوست باشیم...گفت که من مثل هیچکدوم دیگه از بچه ها نبودمف دوم دبیرستان بودم  و اون یه سال بزرگتر بود... نمیدونم چند تا نامه بهم داد و من چند تاشو جواب دادم... فقط میدونم که تو پیله ی خودم بودم .. همیشه از وقتی یادمه تا الان..              نامه  . . نامه های من به پارتنر وقتی دور بودیم....               نامه . . .  نامه ی مامانم  برای من 12 ساله... همونی که دیگه وقتی خوندمش بالاخره بغضم رو ترکوند و دوباره بعد از نمیدونم چند وقت منو یاد روزهای سخت و سیاه و دردناک زندگی گذشته ام انداخت...   سر رسید ها و دفتر چه خاطراتی که توش کودکانه و صادقانه از اولین احساساتم نوشتم...           از اون روزجدایی از اولین شور نوجونی ام... از اون روزی نوشتم که از فشار روانی ای که یه نفر بهم تحمیل کرد و منو تو بزرگترین دو راهی زندگی ام تا اون زمان قرار داد و من برای اولین بار و آخرین بار تو زندگی ام  قصد جونم رو کردم...    

 

  از روزی که رابطه ی جدیدی با خدا برقرار کردم تو یه دنیای جدید و خوشرنگ و جذاب.. از روزی که د.دی . نون. رو هم با خودم کشوندم بردم تا نظرش رو راجع به خدا و دین و ایمان عوض کنم و چقدر حس خوب و قشنگی داشتم اون روزها... از خیلی چیزها... به خیلی جاها رفتم.. خیلی جاها چیزهای فراموش شده یادم اومدن. خیلی جاها به خودم خندیدم و کارهامو حماقت پنداشتم.. .خیلی جاها دلم برای اون من_ کوچولوی صاف و ساده و بی آلایش سوخت... از بلاهایی که اطرافیان سرش آوردن، از اعتماد هایی که تیکه تیکه ازش گرفتن تا حالا کسی باشه که به همه چیز به دید شک و تردید نگاه می کنه و سخت و سرده...آه خدا.. دیشب من تو همه زمانهای زندگی ام از 18 سال قبل سفر کردم و هی تعجب کردم که خدایا این زندگی من ه .. این روزهای عمر منه... این فراز و نشیب ها رو من پشت سر گذاشتم و موفق شدم...تازه اون زمان بود که یادم افتاد چه آرامشی دارم الان... چه سختی ها یی با اومدن پارتنر به زندگی ام به من آسون شد... چقدر خدا بهم برکت داد از روزی که کار خودم رو تو 20 سالگی شروع کردم  و چقدر نمی دیدم چون یادم رفته بود از کجا به کجا اومدم... چقدر اون لحظه حس متاقضی بهم دست داد... حس خوشبختی و حق نشناسی ام همزمان به من مستولی شد... چقدر دل تنگ شدم...دلم خواست برم تو بغل پارتنر و بگم که چقدر بهش مدیونم... چقدر بهش بد کردم و گذاشتم که اونم بد بشه... ازش بخوام بیاد دوباره عاشق هم باشیم... 


 

جدا از حال و روز این روزهام که شعله های کوچیک هیجان و امید تو دلم گاهی سو سو می زنه یه دلشوره ی بزرگ هم دارم... اینکه فردا دومین  سالگرد تلخ مرگ برادرمه و اگه ما.مان چند روز دیگه بیاد و بره سر خا.ک من چطور باید رفتار کنم. جطور این بغض چند ساله رو ازش بگیرم و آرومش کنم... خدایا خودت میدونی که اصلا طاقت دیدن بی تابی و اشک ها شو ندارم... حتی از فکرش چشمام نمناک میشه... خودت کمکمون کن و بهمون آرامش بده...

 

 

.ر.ا.ی ندادم آخر! همون بار قبل به خودم قول داده بودم که دیگه تو آی کارتم رو خط خطی نمیکنم!!!

 

+ دلم  حسابی باروون  می خواد. . .  

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳

 

 

این دقیقا منم از وقتی هوا گرمه تا وقتی که هوا گرمه!

 

اینجور موقع ها اگه پرنده بودیم خوب بود. کوچ میکردم سیبری اون سمت ها!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠

 

بابا من یکی که دیگه خسته شدم . خنثی

اصلا کی شنبه میاد؟

هیچوقت اینقدر منتظر اومدن شنبه نبودم!

حالا فکر نکنین که خیلی مشتاق افتادن اون اتفاق مرتبط با جمعه هستم ها!!!

نخیر! بنده میخوام فقط هر چه زودتر از شر این اس های تبلیغاتی. انواع و اقسام فلایر و تراکت و سی دی های تبلیغاتی و این همه آدم های دوست نداشتنی که هر روز صب عکس های است.ود.یویی خشک و متظاهر گونه شون رو در و دیوار و ماشین و  هر سطحی قابل امکانی!!چسبونده شده راحت بشم! حتی همین پرشین هم گوشه گوشه ی صفحاتشو به این تبلیغات اختصاص داده! حالمون بهم خورد بابا دس از سرمون بردارین!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳

 

 

این آمار گیر کنار بلاگ میگه میانگین بازدید روزانه 45 تاست فعلا!

اونوقت میانگین کامنت های دریافتی هر 10 روز 3 تاست!! 

حالا درسته غیر از تغیرات روحی ام و بالا پایینش اینجا بار علمی فرهنگی هنری دیگه ای نداره! ولی همینکه هر کی میاد یه دالی هم بکنه اینجا و یه تیک بزنه تو کامنت ها آدم حالش خوب میشه! مخصوصا این روزها که کلی دچار بحران "هیشکی منو دوس نداره"{#emotions_dlg.e10} هستم! و به قول پارتنر همش"لبت پیچ خوردست!"

روزانه نوشت!

1: امروز بعد از اینکه کلی فکر کردم باز ناهار چی بپزم! تصمیم گرفتم در یک عملیات مهیج میرزا قاسمی که بدون تخم مرغ باشه درست کنم برای اولین بار!( من کلا شونصد ساله  تخم مرغ نمیخورم اصلا!) آخه هم بادمجون داریم هم گوجه و سیر! نمیدونم چی از آب دربیاد مخصوصا که باید تو فر بادمجونا رو کباب کنم! 

 

2: سر صبی بهمون شوک وارد کردن! سوار تاکسی شدم دیدم 100 تومن دیگه کرایه تاکسی بیشتر شده اونم واسه 400 - 300متر مسیر دارم 400 تومن میدم! پدرسوخته بازیشون هم اینه که فرقی نداره 400 متر هم  نباشه راهت تا آخر مسیر که شاید 2-3 کیلومتر باشه همینقدره کرایه! این دیگه چه کلکیه نمیدونم. حالا بذار اون راننده تاکسیه که دوستمه {#emotions_dlg.e29} رو ببینم تو خط ازش میپرسم!

 

3: کلی حال میکنم با این مشتری های عجیت و غریب و منحصر به فردم!{#emotions_dlg.e6} کلا ریدن به هر چی ذوق هنری که داشتم ! این مدت فقط باید لبخند بزنم و دندونامو رو هم فشار بدم از دستشون{#emotions_dlg.e27}

4: دیروز به این تنیجه رسیدم در راستای بحران های جسمی دارم به اجبار روزی 8تاااااااا قرص میخورم اونم منی که قرص خوردن سخت ترین کار دنیا براشه یعنی هر 10 تا آمپولی که بزنم برام سختی اش در حد یه قرص قورت دادنه! برا همین 4 تاشو بصورت خود مختار طور از سبد خانوار حذف کردم کلی هم شیک! الان فقط همون قرص های هورمونی رو میخورم  تا ببینم این هورمون های بلا گرفته ام متعادل میشن یا نه! امروز صبم معده درد داشتم .

5: میخوام برم دومینو بخرم بزنم به بازی دومینو ! آخه اصلا بازی و سرگرمی ای نداریم و روزهایی که مجبور میشم تو خونه بمونم دقیقا میپوسم و دیوونه میشم! تازه برنامه دارم دور هم اگه بودیم لیگ دومینو هم برگزار کنیم!{#emotions_dlg.e28}

 6: همسر برادر  یکی از دوستای پارتنر که اتفاقا تازه هم ازدواج کردن -البته سنشون بالاست حدود 40- خودش رو برای ش^ورا^ی ش^ه^ر  کاندیدا کردن.

چند روز قبل یه اس تبلیغاتی از یه شماره ناشناس ایرانسل اومد برام که توش اسم این خانوم بود(که اون موقع فامیلیش رو نمیدونستم) به پارتنر گفتم که این خانومه(اسمش) رو میشناسی ؟گفت نه! بعد از چند ساعت از همون خط برای خودش هم اون اس تبلیغاتیه رفت و تازه اون موقع گفت واااااای این فلانیه چون شماره ای که ازش اس تبلیغاتی رسیده بود براش رو به اسم برادر همون دوست ذخیره داشته و منم اسم اون خانومو می دونستم ولی فامیلیشو نه! برای همین به این تنیجه رسیدیم که بعله! همون عروس خانوم چند ماه قبله که خودشو کاندید کرده برای شورا ! کف نمودیم بسی زیاد بسان همون کفی که روی آب×جو تشکیل میشه از اعتماد به نفس این خانوم.

البته ظاهرا من بیشتر کف کرده بودم! پارتنر هم که با دوستش حرف میزد گفت که کاندید شده چون دوست داشته و دلش میخواسته! حقیقتش همون موقع یاد اون یه بار کاندیداتوری خودم افتادم برای اتحادیه که وقتی انتخاب نشدم حس کنفی شدیدی بهم دست داده بود.

البته من ساده لوحانه فکر می کردم همین که چشم و ابروم قشنگهمژه !!کافیه برا انتخابم و دیگه لازم نیست با اینکه همشون میدونن، برم براشون جار بزنم که بنده تحصیلات مرتبط دارم و البته کلی سابقه کاری حرفه ای! ولی بعدش فهمیدم که من خیلی بچه بودم که همچین تصوراتی داشتم چون "انتخاب" از هر نوعش مستلزم کلی خالی بندی و وعده وعید و خود بزرگ بینی و قربون خود رفتنه که بنده کلی در تار و پودم همچین چیزی تنیده نشده! در حدی که آدم هایی هم که میان از کار و سلیقه و تخصص من تعریف می کنن من آب میشم از خجالت و کلی سرخ میشم ! 

 

7: خلاصه میخواستم بگم خیلی به اعتماد به نفس این آدم ها حسودیم میشه! 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢

 

 

یه حس خاص وقت دیدن بازی ابر و نور و فرم درست روبروی چشمام....

 

 

شمام شریکید....♥

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

X این عکس ها نوشته های بالایی مال پنجشنبه غروب همون موقعی که این عکس ها رو انداخته بودمه ولی اون ساعت هر کاری کردم نتونستم عکس ها رو آپلود کنم که داغ و تازه بذارم تو وب تا الان.

XX جمعه تمام روز تو خونه بودم و با اینکه خیلی از کارهای تمیزکاری خونه رو روز قبلش انجام داده بودم با اینحال تا خود ظهر کارهام طول کشید و بقیه روز هم به خودم مشغول بودم واصلا از خونه بیرون نرفتم. جناب پارتنر هم که موقع امتحاناش هست و حسابی داشت درس میخوند و تو اتاق بود. دیگه واقعا کلافه شدم از تموم روز تو خونه موندن برای همین هم دوستم که زنگ زد و گفت شب بریم دوچرخه سواری با کله قبول کردم و ساعت 10 قرار گذاشتیم خودمون و همسرانمون بریم که ما دوتا دوچرخه سواری کنیم .

نشون به اون نشون که تا سوار دوچرخه شدم و یکی دو دور زدم حس کردم کمرم رگش گرفت ولی  به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم . یکی دوباری هم این وسط متذکر شدم به پارتنر که گفت وا نیستا تا امشب هر کدومتون 5 کیلو کم نکنید بر نمیگردیم خونه!!! ما هم حدود یک ساعت و رب هی تو اون بوستانه دور خورمون چرخیدیم و از لای آدمهایی که اومده بودن شام بخورن لایی کشیدیم و کلی سورژه شدیم تا برگشتیم خونه.

من دیگه می دونستم بی برو برگرد کمرم هنگ کرده ولی یه جورایی چون بدنم گرم بود متوجه عمق تراژدی نشده بودم . بعد هم که  رسیدیم خونه پریدم زود یه دوش آبگرم گرفتم و بعد با کمری دردناک خوابیدم! که البته تا صب خوابم نبرد از درد کمر و صب زود هم که پارتنر داشت میرفت بیرون یه چشمم رو باز کردم به زور و گفتم کمرم درد میکنه و احتمالا عکس العمل خاصی ندیدم از طرف مقابل چون خوابم برد بعدش و خبری هم از طرف نبود!! خلاصه همین شد که من چهار چنگولی موندم تو تخت و با هزار بدبختی خودمو کشیدم پایین وچند تا قرص خوردم و کیسه آبگرم گذاشتم و ژل مالیدم به کمرم و چون به مشتری قول داده بودم واقعا به سختی خودمو رسوندم سر کار.

میدونستم یه بلایی سرم اومده که خیلی جدیه تو عمرم کمر درد به این وحشتناکی ندیده بودم. دیگه زنگ زدم به پارتنر که آی کجایی و چرا به من توجه نکردی که من گفتم کمرم درد میکنه و یکم کولی بازی در آوردم و یکم حالگیری هم کردم و زنگ زدم به شاگردم که بدو بیا من باید برم دکتر و از اونطرف هم پارتنر تماس گرفت که داره میاد منو ببره دکتر .

خلاصه نیم ساعت بعد رفتم درمونگاه و چند تا آمپول دردناک که دردشون از خود کمر درده بیشتر بود زدم و راهی خونه شدم و بصورت افقی تمام دیروز رو با کمردرد شدیدی که انگار نه قرص و آمپول و کیسه آبگرم حریفش نبودن تا کردم! این وسط هم به مامانم زنگ زدم و تعریف کردم که چه بلای خانمان برا اندازی سر گل دخترش اومده و مقدار متنابهی هم بغض و اینها کردم که دل اون بنده خدا کباب شد که نیست که مواظبم باشه و اینها... :(  ولی خدایی پارتنر خیلی بهم توجه کرد و خواسش بهم بود بنده خدا با اینکه امتحان داشت تا قبل اینکه بره برای امتحان کلی به من سرویس داد و برای همین هم از اینکه صبش توجه نکرده بود و رفته بود سر کار از سر تقصیراتش گذشتم!!

امروز صب شکر خدا بهتر بودم و از ترس اینکه نکنه مجبور شم یه روز دیگه هم تو خونه بمونم و بپوسم و مثل خرس قطبی فقط بخورم تا معده درد بگیرم ساعت 7 صب از خونه زدم بیرون و برای اولین بار بعد از نمیدونم چند مدت اینجا ساعت 7ونیم  صب باز بود امروز!!

این بود انشای من!





قالب وبلاگ : sadafi:)