دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

 

 

آخ خدایا مرسی.. خدایا عاشقتممممممممممممممممممم

چه بارونی چه بارووووونی... حال بد امروزم رو خوب کردی.....

 

 

هووووووووووووووووم.......................................




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸

 

 

امروز عصر خیلی دیر اومدم سر کار

شبکه ج.م داشت فیلم  21گرم رو نشون میداد. یه سری صحنه هاش برام آشنا بود. نمیدونم شاید تبلیغاتش رو قبلا تو تی وی دیده بودم .

ولی از این فیلم درام با بازی فوق العاده ی شان پن و نائومی واتس (که بخاطر The Impossible   امسال هم اسکار گرفت ) همین بس که هی دیدم هی زاررررررررررر زدم هی دیدم هی همزات پنداری کردم با زن داستان و اون حجم عظیم مصیبت و کلا حالم دگرگون بود بعد از این فیلمه! نائومی بخاطر این فیلم که سال 2003 ساخته شد اسکار گرفت و واقعا هم حقش بود.

*وقتی یک انسان می میره فقط 21 گرم از وزنش رو از دست میده. کی میدونه این 21 گرم یعنی چی... چیه....فقط 21 گرم....21 گرم...

 

 

 

_________________________________

* کلی اطلاعات جالب و عجیب و سوپرایز کننده از شان پن پیدا کردم امروز...




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥

 

امروز شروع کردم چند تا لینک اضافه کردن تو بلاگم و همینطور هم خوندن وبلاگ هایی که دوست دارم.

وبلاگ عسل یکی از اون بلاگ هایی هست که سالهای ساله دارم همه پست هاشو میخونم امروز هم یه پست جدید خوندم ازش . موقع خوندن نوشته هاش حس های متفاوتی دارم . عسل برای من سمبل یه آدم شاد و موفقه نه فقط الان از هموم موقع که خارج از کشور زندگی میکرد. اینکه 90 درصد نوشته هاش با اینکه چیزی بجز روزانه های عادی نیستن ولی حس زندگی و حرکت و گرما دارن. خیلی وقتا بهش حسودی کردم اینکه چقدر خوبتر از من یا اونهایی که میشناسم زندگی و رابطه اش رو کنترل میکنه و تو دستش داره وگاهی وقتا حس کردم چقدر لوس و مرفهه و دردی نداره.

دارم فکر میکنم چرا من نتونم اینطور شاد زندگی کنم. چرا نتونم از رابطه ام خوشحال و راضی باشم . من توانایی اش رو دارم فاکتوهاشو دارم ولی نتونستم مدیریت کنم نتونستم شکوفا کنم نتونستم خوشحال بشم و خوشحال کنم.

دلم برای اون روزهایی که خیلی حس های بهتری داشتم تنگ شده . خودمم نمیدونم این درد نارضایتی چیه آخه؟ ما هر دو تحصیل کرده و سالمیم . هر دو شغل های خوبی داریم و موقعیت اجتماعی خوبی داریم. خیلی بیشترش بر میگرده به اینکه من خیلی بیشتر میخوام ولی برای این بیشتر خواستنه قدم های موثری بر نمیدارم همش یه جا نشستم و رو روال قبلی ام هستم و رویا پردازی میکنم. وقتشه که یکم  تکون بدم خودمو همه چیزو.

امیدوارم اون روز که من بیام و با کلی انرژی از همه چیزهای خوب تعریف کنم زودی برسه




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢

 

 

 

تاریخ امروز رو دوست داشتم برای همین میخواستم هر طوری که شده یه چیزی توی این تاریخ روی این صفحه ثبت کنم ولی از صب هر چی این صفحه رو باز گذاشتم و اینور و اونور کردم چیزی به ذهن و زبونم نیومد حتی نتونستم یه عکس خوب پیدا کنم بذارم ولی الان! همین چند دقیقه قبل یه خبر دست اول جور شد! جواب ارشد اومده بود و از عصری اون دوست صمیمی ام که خیلی زخمت کشیده بود برای امتحان و کلی رفته بود کتابخونه و درس خونده بود بهم پیام داد که رتبه اش رو گرفته تو مرحله اول و شده 103 من واقعا براش خوشحال شدم گفت میخوای من برات مال ترو بگیرم گفتم بابا من فقط اومدم سر جلسه امتحان همینطوری خیلی خوشحال طور اصلا روم نمیشه برم تو سایت چک کنم گفت نه برو من میدونم تو خوب زدی میگم بابا من جز زبان انگلیسی و چند تا دونه سوال درس تخصصی از یکی از درس ها هیچی نزدم یعنی واقعا هیچی نزدم!! اومدم اینجا در به در دنبال شماره پرونده یا داوطلبی ! هیچکدوم رو ژیدا نکردم گمونم موقع خونه تکونی عید همه اون دخترچه و کاغذ پاره های مرتبط رو ریختم تو سطل آشغال فقط لای یکی از سر رسید ها یه تیکه کاغذ بود که از قضا یه شماره 6 رقمی روش بود همونو شانسی وارد کردم و درست همون شماره پرونده ام بود! یعد از مقدار متنابهی بالا و پایین کردن صفحه تا پیدا کردن رتبه مورد نظر میون انبود اعداد و ارقام دیدم 

رتبه ارشدم شده 531 !! و تو 4تا از 6 تا رشته مجاز شدم!جل الخالق اونم فقط با 30% انگلیسی زدن و 4درصد از یکی از درس های تخصصی بقیه همه سفید سفید و سفید !

× رتبه 531 توی رشته هنر اصلا رتبه ی خوبی نیست ولی برای کسی که اصلا تصورش رو هم نمیکرد که مجاز بشه خیلی عالیه! با توجه به اینکه دوستم پارسال با 2-3 ماه درس خوندن رتبه اش شده بود هشتصد و اندی!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱

 

 

پنجشنبه کلاس زبان این ترمم جلسه آخرش بود.

دیگه از کلاس زبان رفتن واقعا خسته شدم

الانم که هوا دارم گرم و گرم تر میشه و من خوشحال بودم که این ترم ترم آخره و بعدش دیگه من خیلی حرفه ای میشم و میدوم میرم آیلتس میدم ولی تو رایتینگ نوشتن خیلی عقبم و راستش تقصیر خودمه چون دوست ندارم و از رایتینگ نوشتن بدم میاد در صورتی که اسپیکینگ رو توی تستای ایلتسی که ازمون می گرفتن بین شش ونیم تا 7 شدم. لیسنینگ هم از 7ونیم تا 8ونیم میشدم. ریدینگ هم بالای 6ونیم میگرفتم ولی برای رایتینگ اصلا حالم بهم میخورد و ازش فراری بودم و کل ترم 4تا رایتینگ هم ننوشتم در صورتی که بچه های دیگه حداقل 20 اتا رایتینگ داشتن! حالا معلمه اصرار میکنه به بچه ها که کلاس های CAE و CPE رو هم بگذرونیم تا هم آمادگی برای آیلتس مون بره بالاتر و هم زبان یامون نره! 

 

چهارشنبه خیلی حالم بد بود

جمعه حتی حالم بدتر شد با اون حرفهایی که گفتن و نگفتنشون فقط عذاب منو زیاد و زیادتر میکنه. دیشب تا 3 نتونستم بخوابم بعدش هم اینقدر نا آروم بودم تا صب هی کابوس دیدم و غلت زدم. تنها چیزی که تونست یکم حالمو بهتر کنه شنیدن صدای بارون و بعد هم دیدنش بود که کاملا غافلگیرم کرد . گرچه خیلی کوتاه بود ولی خوشحال شدم.

خدایا خودت بهتر از حال و روز من خبر داری...




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧

 

 

هوا گرم شده

منم فراری از گرما

خیلی بی حال میشم

دیروز اولین هندونه امسال رو خوردم و خیلی هم شیرین بود و چسبید

ولی نمیدونم چرا هر سال به تعداد ماه هایی که هوا گرمه اضافه میشه!و از تعداد ماه های هوای سر کاسته میشه! الان به طور میانگین 6ماه تا بستونه 3ماه پاییز و زمستونه 3ماه هم بهار افسوس




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥

 

جمعه دستم به هر چی میخورد پودر میشد! خونه هم گند گرفته بود و حالم ازش بهم میخورد . از وقتی که صب جمعه چشمامو وا کردم تا حدود 2-3 یه ضرب داشتم خونه رو جمع و جور و تمیز میکردم نا سلامتی من کلفت این خونم دیگه! موقع شستن رو شویی با اسید ف شیشه عطر از بالای قاب پنجره نمیدونم چطوری پرت شد و زد یه تیکه گنده از سرامیک روشویی رو کند و خرد کرد,منم هنگ کرده بودم و حسابی حرصم گرفته بود و دلم میخواست جیغ بکشم! موقع تمیز کردن میز تی وی اومدم یه مجسمه سرامیکی روی میز رو بردارم که تمیز کنم اونم سر مجسمه از بدنه اش جدا

شد و من همینطور هاج  واج موندم! به همه اینها اضافه بشه سوختن هالوژن دیوار کوب, هرز شدن باروی کابینت بالای سینک و نصفه نیمه موندش و هی برخورد کله ی من با لبه کابینت.

ابنها هم دستاورد های قبلی == شونصد تا مجسمه دکوری که خرد و خاکشیر شدن و یه بیکار بیخیال هم نشسته همه اونها رو با چسب قطره ای به هم چسبونده و من هم همه رو انداختم دور بعدش,شکوندن اون دیوار کوب گچیه و دوباره چسب کاری کردن و زدنش به دیوار. شکوندن یکی از لاله های اون لوستر وسط هال! شکوندن  خاک انداز اون جارو خاک انداز دسته بلند آشپزخونه , شکوندن اون لیوان آب جو خوری من ...و... که الان یادم نیست!

از بس این مدت موهام ریخته دسته دسته و نمیدونم از کدوم درد ه که اینطوری با من قهر کردن این موهام چاه حموم گرفته! من شک ندارم که از بس این موهام ریخته و رفته تو چاه حموم اون گرفته آخه تاحالا ما از این مشکلات نداشتیم! واقعا یه وقتایی دلم میخواد نباشم!!!!

یعنی به اینها که فکر میکنم دلم میخواد سرمو بکوبونم به دیوار هاااا   کلافه

یعنی من خودم خیلی خوشحال و شادمان بودم بعد همش از این اتفاق ها میافته اونوقت یکی بیاد خونمون واقعا باید بشینه بحال زندگی من گریه کنه ! 

___________________________

چند روزه به شدت گلو درد دارم از دیشب هم بینی کیپ و الان هم کلی عطسه و صدای گرفته! دست باعث و بانی اش درد نکنه و همچنین لازم نیست اینقدر نکران من باشه من خودم مثل همیشه از پس همه چیز بر میام :/   :/   :/




 
نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٢/٢/۱۳

 

 

احمقانه هست که در و دیوار و اسباب خونه ناراحتی و دلخوری منو حس میکنن اما اونی که مسببشه نه....




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸

 

 

 جمعه تو برنامه ی شع#ر یادت نره یه آهنگ از سیا*وش ش$مس به اسم دختر چوپون اومد که منو پرت کرد به اون اتاق کوچک تنهایی ام که فقط من بودم و یه تخت خواب و یه ضبط صوت و کاست هایی که اشک ها و غم ها و تنهایی هامو باهاشون قسمت میکردم... یاد اون کاست دوست داشتنی و محبوب سیاوشم افتادم.. یاد اون صدای آرامش بخش و  تن غمناکی که تو صداش بود... چه رویاهایی که با اون آهنگ ها نبافته و چه اشک هایی که نریخته بودم... تا قبل از تحول اخیر دنیای موسیقی و اینهمه فراگیر شدنش... این سیاوش و ابی بودن که محبوب ترین های من بودن...  حتی اون موقع سیاوش بیشتر چون احساس میکردم بیشتر بهم نزدیکه و شعر هاش خوراک روحم بود... ممنون آقای من و تو که منو پرت کردی به اون دوران.. اون دورانی که درسته خیلی برام دردناک و غمناک بود همه چیز ولی به طرز عجیب غریبی دوست داشتنی و شیرین بود.. شایدم شرایط حالا هست که این حس رو به من القاء میکنه....

امروز کاری نکردم جز اینکه بشینم و دونه دونه اون آهنگ های  دوست داشتنی قدیمی رو دانلود کردن.. میخوام بشینم همشونو دونه دونه هر کدومو هزار بار گوش کنم و شاید دوباره تو رویاهاجای زیبای کودکانه ام غرق بشم...

 

 * این آهنگ خودش زندگی ه... 

** تموم دیروز، حتی پریروز، همه ی پس اندازم و با پول کار هر روز،  رفتم مغازه یه جین خریدم، واسه ی قرارمون هزار نقشه کشیدم... اما نقشه های دیروز همشون نقش بر آب شد... بخدا قسم که دنیام  تو غروب سرم خراب شد.... 

***این روزها وقتی از تی وی می بینمش که اینقدر شکسته شده و به وضوح گرد پیری نشسته روش، یه جورایی خیلی غمگین میشم... یاد اون پسر ترکه ای چشم روشن کلی*پهای عید طن*ین چقدر دور به نظر میرسه...

**** اولین CD که تو زندگی ام خریدم  مال سیا**وش ش*مس  بود همون موقع که تازه سی دی باب شده بود. از یه مغازه خنزر پنزر فروشی نزدیک خونه خالم تو نارمک... یه شوق غیر قابل باور داشتم بعد از خریدنش ... هوووووووم......

 

 

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٢/٢/٦

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢

 

 

آقای کمال الملک که بنظرم خیلی خوشتیپ بوده

 

آقای خیام که خیلی اهل حال بوده :) 

 

آقای عطار که چیز زیادی ازش نمیدونستم

 

فردوسی عزیزم که بدجوری دوستش دارم و آرزو می کنم بازم یکی مثل اون پیدا بشه

 

و در آخر بلندترین فانفار ایران که کلی با خودم حساب کتاب کردم و بعد سوارش شدم! به من میگن بچه پر رو!

 

_____________________________________________________

حرف برای گفتن از این سفر ریاده ولی نمیدونم چرا نمیتونم باز ،بیانشون کنم!

پس بهتره فقط بنویسم که تو این سفر که قرار بود 2تا همسفر داشته باشیم بصورت کاملا بدون هماهنگ با ما 2 نفر دیگه هم بهمون اضافه شده و در کل شدیم 6 نفر.

توی مسیر رفت خیلی اذیت شدم چون هم جامون تنگ بود و هم اینکه برای اولین بار با اون چند نفر آشنا میشدم و هم مسیر برای من که بیشتر از 10-15 دقیقه نمیتونه تو ماشین و جاده بمونه خیلی طولانی بود تقریبا 12 ساعت!!!!!!

توی این سفر از یه نفر که ازش خیلی ذهنیت بدی داشتم ،خاطره های خنده دار خوبی برام موند و از یه نفر که ازش متنفر بودم، بیشتر متنفر شدم و شخصیت مرموز و آب زیرکاهش بیشتر برام رو شد!

عاشق جنگل گلستان شدم! با اون درختهایی که شبیه طاق شده بودن و جاده رو زیباتر از هر جای دیگه ای کرده بودن و اون مه خوشگلی که موقع برگشت تو ارتفاع پایین بوجود اومده بود و بوی خوب جنگل شمال خودمون و نمناکیه دلچسب و خنکای دوست داشتنی اش حالمو خیلی خوب کرد...

توی این سفر بطور میانگین روزی 6 بار با پارتنر قهر و جر و بحث داشتیم ولی در کل با هم کنار اومدیم!

این اولین بارم بود که میرفتم خراسان! بدون هیچ منظوری باید بگم که اصلا فکر نمیکردم مشهد اینقدر بزرگ و آباد باشه! همش یه جای گرم و خشک و بی آب و علف رو در پس ذهنم داشتم! نمیدونم شاید هم بخاطر این باشه که از مشهدی ها خاطره های بدی دارم! شایدم اونهایی که گیر من افتادن آدم های بدبخت و پایینی بودن! در کل شهر خوبی بود.فقط من  فوبی شهر های بزرگ رو دارم و ترجیح میدم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم نه تو یه جایی که میتونه نیم ساعت تو بزرگراه هاش از اینور به اونور رفتنم طول بکشه!حرم هم که منو یه بار با خودشون کشون کشون بردن و هر کاری کردم نتونستم در برم! البته باید اعتراف کنم که خیلی آینه کاری های توشو دوست داشتم و از اینکه رفتم و اونجا رو دیدم ناراحت نیستم. برای بارهای بعد هم دیگه کسی با من کاری نداشت چون گفتم که من همون یه بار برام کافی بود و نمیام اونجا دیگه!

تو همه ی این یه هفته فقط یه قضیه بود که منو تا سر حد جنون آزرد اونم کاملا بصورت اتفاقی پیش اومد و اینجا باید لعنت فرستاد به دهانی که بی موقع باز میشه! موقع برگشت یکی از همسفر های شیرین سخن که کلا" متکلم وحده بود از اولین روز برخورد تا آخرین روز دیدارمون و من طی جمع بندی ای که داشتم با یه حساب سر انگشتی دیدیم به اندازه ی سهم حرف زدن 2 سال من، ایشون تو 6-7 روزی که با هم بودیم حرف زدن! یه موضوعی رو مطرح کرد که مال سال 83 بود یعنی تقریبا 9 سال قبل و من سر این اتفاق نا خوشایند خیلی اذیت و آزرده خاطر شده بودم و تا حرفی از اون دوران زده شد من چنان با تمام جزئیات اون روزها و اون آدم برام روشن شد که خودم هم از همراهی فوق العاد ه ی حافظه ام هنگ کرده بودم! البته غیر از من و پارتنر و احتمالا اون انسان مرموزی که من ازشون بیشتر بدم اومد هیچکدوم دیگه متوجه من و حال بدم نشدن حتی گوینده! سر یاداوری همین کابوس چند دقیقه بعد که رسیدیم خونمون من چنان داغی کرده بودم که با اینکه باخودم کلی طی کردم که اصلا عصبانی نمیشی و بروی خودت نمیاری نتونستم خودمو جمع و جور کنم و شرو کردم از زمین و زمان ایراد گرفتن و گیر های 6پیچ دادن و آخرش هم اعتراف کردم که واسه اون قضیه حالم بده! پارتنر هم گفت میدونه و بعد از مقدار متنابهی غرولند و تهدید های من گفت که حق دارم از یادآوریش ناراحت و دل آزرده باشم! امیدوارم این حس های بدی که در من بوجود اومده خصوصا این بد بینی بزودی دود شه بره هوا و دیگه هم برنگرده پیشم!

______________________

من به نظر و عقاید همه احترام میذارم و دوست دارم بقیه هم به نظر من احترام بذارن و کسی بد برداشت نکنه. این چیزهایی هم که نوشتم همه صرفا برای ثبت در خاطراتم بود و هیچ ارزش دیگه ای ندارن!عکس ها رو هم با موبایل گرفتم.




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱

 

 

I'm Back





قالب وبلاگ : sadafi:)