دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٥

 

سلام

خدارو شکر ما هستیم 

اومدن مامان اتفاق خیلی خوبی بود و بعدش هم روز پنجشنبه یه اتفاق خوب دیگه افتاد دم عیدی و تو حال پکری که داشتم حالمو بهتر کرد...

فعلا هم مامان خونه برادر جان سکنی گزیدن و من سهم کمتری از مامان می برم بنا به تاهلم!!! شانس نداریم دیگه! :/

امیدوارم برای تعطیلات عید همه چیز خوب پیش بره.

*یه جورایی تصمیم گرفتم  عید امسال کمتر کار کنم و بیشتر حال کنم . خصوصا که به مناسبت بودن مامان، بیشتر خانواده از تهران میان پیشمون و شاید هم دوستم و خانوادش از تهران بیان و بخوایم یه زمانی رو دور هم باشیم و اینبار بر خلاف 8 سال گذشته تمام تعطیلاتم رو توی آتلیه نگذرونم! اینم از امسال! پول کمتر تفریح بیشتر!

×به قول "لیتیوم" تیک تاک! تا آخر سال...




 
نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠




:/
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٩

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

 

هوووووووومبغل

 

یک ساعتی میشه با خاله جان صحبت کردم که داشت همراه با دختر خاله جان از فرودگاه و بدرقه ی مادر خانومی برمیگشت خونشون و در حال رانندگی بود. خیالم راحت شد وقتی گفت مامان به سلامتی سوار و راهی شد و کمتر از 12 ساعت دیگه میرسه ایر.ان البته چون در حال رانندگی بود خیلی مختصر و مفید حرف زدیم ولی واقعا الان یه حس آرامش خوبی دارم. حتی لج و لجبازی های قبل اومدن سرکارم با پارتنر هم نمی تونه باعث کدورتم بشه الان... خیال باطل


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧

 

داشتم فکر میکردم امسال تقریبا تموم شد و الان خیلی وقته که بارون نیومده و من آرزو به دلش می مونم اما... صب تو تاریکی و خیلی زود از یه خواب ناراحت کننده که این روزها زیاد پیش میاد ببینمش بیدار شدم... سایه پارتنر رو تو اتاق روبرویی دیدم که داره پیرهنش رو اتو می کنه و بلند شدم رفتم اونور و  دستشو گرفتم تا بیاد و پیشم دراز بکشه .متوجه شد که ناراحتم و ب.غ.ل.م کرد و بهم گفت بیرون داره بارون میاد و من کلی حالم بهتر شد و با اینکه داشت دیرش میشد اونقدر باهام موند تا حالمو خوب کنه و بهم ثابت کنه خوابه چرت بوده و اون چقدر منو دوست داره وشارژ شدیم و  بعد رفت...

 

 

منم سریعتر آماده شدم و پیاده تو این هوای عالی و قشنگ پاییزی قدم زدم با کلی انرژی اومدم سر کار.

 

در آخر هم شعار من اینه خجالت




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٤

 

الان چند روزه که اومدم بنویسم و هی نشده

هی یا دستم نرفته به نوشتن یااگرم رفته نوشتهه ثبت نشده و من فکر کردم که شاید اصلا نباید بنویسمش و بی خیالش شدم!

هی یه روزی حالم خوب بوده خواستم از ذوق و شوقم بنویسم هی نشده و تا شده اون حال خوب یه اتفاق بدی براش افتاده و شده حال بد!!! اصلا تو یه هفته ی گذشته مرز خوب بودن و بد بودن و امید و نا امیدی تو روزهام گم شده و قاطی شده! هی یه روز رفتم تو آسمون چند ساعت بعدش با مخ اومدم پایین هی رفتم بال هی اومدم پایین! الانم دقیقا حالم از این تلاطم بهم ریخته و دچار تهو.ع شدم اساسی! فکر کن همه این نوسانات هم بشکل کاملا مستقیم رو روابط من و پارتنر هم اجرا شد و تاثیر  داشتگریه بطور متوسط روزی 4 بار با هم جر و بحث و ناراحتی داشتیم و دیشب هم بدتر از همه! الانم با هم سر سنگینیم!!! من نباید ابنقدر زود جوش بیارم ولی واقعا توقعم از اونم درک بیشتر ه. من اصلا الان حال جالبی ندارممممممممممم! دست تنهام و کلی کار دارم و حال ندارم!

امروزم  که قاط زده بودم زدم همه اطرافیانم رو تار ومار کردم  الانم بسیار ناراحت و داغانم!

اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط اینقدر حالم بهم ریخته باشه درست وقتی منتظرم تا چند روز دیگه عزیزم از راه برسه و کل عید رو پیشمون باشه ولی متاسفانه برنامه ریزی هام همه خراب شد و همه چیز نقش بر اب شد! و اصلا انگار الان آمادگی ندارم.

کارگری که قرار بود بیاد کمک منو پیچوند بعد از دو هفته سر دواندنم و گفت که نمیتونه بیاد و دوستش رو اگه میخوام می فرسته!!! من هم با خودم و همه چون لج بودم گفتم نه! یه کار گر دیگه همه که دوستم میشناخت گفت جمعه نمیتونه بیاد ومن فقط جمعه وقت این کارا رو دارم. و حالا خودم موندم و یه عالمه کار!!! با مچ دست دردناک و ضعیفی که الان ماه هاست ناراحته و من اصلا  حوصله ادا اطوار این یکی رو ندارم! یجورایی وضعیت گهی.ه!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

 

از اونجایی که به مقادیر متنابهی انرژی + نیازمندیم!




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸

 

به قول آشتی امروز یه روز جدیده یه صبح جدید ه خدا رو شکر که هستیم و فرصت زندگی داریم. بعد از طوفان و مه دو سه روز قبل و حتی خبر های ناامید کننده دیشب و روزهای قبل  که از تو اف بی  پیگیرشون بودم امروز هوای دلم خیلی خوبه قلب

چون امروز صب که تو رخت.خواب فیس ام رو چک کردم یه خبر خوب توش برام بود و کلی خوشحال و ذوقیده شدم♥ خدارو شکر می کنم برای محبتش.

چند دقیقه قبل پستچی مهربون برام یه بسته که فکر نمی کردم تا هفته دیگه بهم برسه رو آورد و بازم خوشحالم کرد چون قراره از توش پول در بیاد که الان بد جوری احتیاج دارم بهش. تازه دور بسته بندی از این ضربه گیر های پلاستیکی حبابی بود!!!! نیشخنداز اینها که میترکوندیمشونزبان! منم بی اراده شروع کردم دونه دونه مثل معتا.د ها ترکوندن این حباب های هوا و هیپنوتیزم شده بودم باهاشونهیپنوتیزم. حتی وقتی مشتری هم اومد داخل و داشت باهام حرف میزدم من هم باهاش حرف میزدم و هم حباب هامو میترکوندم ابلهتا یهو هر دوتایی زدیم زیر خنده و من پلاستیک حباب دار رو گذاشتم کنار!!!خندهقهقههخجالت

قراره امسال بعد سالها بازم عید برام بوی خوش و آشنای قدیمی رو داشته باشه.... خدایا شکرت شکرت شکرت....

 اگه یکم حوصله دارید تشریف بیارید ادامه مطلب!


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧

 

 

بازم دریا طوفانیه!

تو روحش!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۳

 

 

*حدودا 10 روز قبل برای کاری رفته بودم شهر دوست و همسایه. پارتنر اون شب سمینار داشت و دیر می اومد خونه برای همین من غروبش تنها داشتم بر میگشتم. از سر یکی از چهارراه ها که داشتم رد میشدم دیدم تو ایستگاه تاکسی سر چهارراه چند تا خانوم ایستادن ولی تاکسی نیست. منم که تنها بودم گفتم اینها رو سوار کنم تا آخر همین مسیر که خودمم باید برم، ببرمشون. خودمم خیلی پیش میاد که منتظر تاکسی میمونم و واقعا اون موقع ها دلم میخواد یه آشنای مهربونی پیدا شه بیاد منو سوار کنه و از اون انتظار در بیام! خلاصه ایستادم و گفتم من دارم تا فلان جا میرم شما هم می رسونم. یه مادر و دختر بودن و اول یکم نگام کردن! بعد تصمیم گرفتن سوار شن! منم درست سر چهارراه ایستاده بودم و اصلا جای خوبی نبود تو اون ترافیک غروبی! خلاصه همین طور ک اونها سوار میشدن یه لحظه نگاهم دوباره افتاد تو ایستگاه و دیدم یه خانومی با یه عالمه بار و بنه ایستاده اونجا و بسیار ریز و با دقت داره تو ماشین و منو اسکن می کنه! من اون شب عینک نزده بودم و دیدم تار بود!!! یه آن متوجه شدم زن دایی پارتنر هستن ایشون!!!!!!(که خیلی هم  به هم عنایت داریم!ساکت) خلاصه ایشونو هم سوار کردم! البته یکم تعارف کرد که نهههه نمیام و بعد دید بهتره بیاد تا اونجا یه لنگه پا وایسته! خلاصه اومد و کلی ابراز تعجب که من داشتم فکر میکردم این تو هستی واقعا یا نه!!!! (نمیدونم لابد به من نمیاد کارهای انسان دوستانه بکنم و به خودش میاد!!) خلاصه تا آخر اون مسیر حرف از این و اون و همه زدیم و بعد از میون صحبت هامون اون خانونم های اولی متوجه شدن که من دارم میرم شهر دوست و همسایه و اونجا بهم گفتن که اونها هم هم مسیر هستن و می تونن بیان؟ منم گفتم بعله بفرمایید و با هم همراه شدیم. از تو شلوغی شهر که در اومدیم و افتادیم تو کمربندی دختر خانومه گفت من *need for speed بازی کردم؟؟؟ گفتم نه! ولی خب برداشتم این بود که رانندگی من ایشونو یاد این بازی انداخت!!!(البته من بعد تصادفم کلا خیلی خیلی محتاتانه تر رانندگی میکنم) بعد هم که اونها داشتن پیاده میشدن مامانه(که یه زن بسیاررررر ساده ی شمالی بود!!)  گفت من کرایه رو میزارم اینجا!!!  تعجب من گفتم عه کرایه چیه؟؟؟ اون میگفت نه باید بگیری! میگفتم خانوم آخه به ریخت من میاد مسافر کش باشم؟؟؟ هم مسیر بودیم رسوندمتون!چشم و خلاصه به زور پولو گذاشتم کف دستش! خنده ام هم گرفته بوداااا خندهگفتم آخه تو زندگیت مسافر کش به این جدابی دیده بودی؟؟؟مژه

فردا برای پارتنر تعریف کردم و می گفت آخر عاقبتت به مسافر کشی افتاد ها!!! ابلهقهقههمنم ابروزبان گفتم اینبار فک و فامیلت رو ببینم عمرا سوار کنم!!خنثی

*فیلم های blue Jasmine ,Gravity رو دیدم و هر دوشون مخصوصا جاذبه رو خیلی دوست داشتم! خیلی خوب بازی کرده بود سا.ند.را بو.لا.ک و واقعا حقش اسکار هست.من که موقع دیدن این فیلم دست و پاهام یخ کرده بود و فشارمم افتاده بود!!

×پریشب هم خواهر زاده پارتنر اومد پیشمون و دیروز عصر رفت. با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و در کل خوش گذشت لبخند

 

 





قالب وبلاگ : sadafi:)