دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

 

 

× یادم رفت تشکر کنم از اون خانوم میانسال که چند روز قبل تو بی آر تی ، وقتی همه پیاده شده بودن و ما سوار شدیم و اون تازه یادش اومده بود باید پیاده بشه و داشت تو اون ازدحام جمعیت همه رو میزد کنار و فشار میداد تا بتونه پیاده بشه ، به من که رسید گفت بیا برو کنار با اون "قد درازت" !! منم نه راه پس داشتم نه راه پیش!!  همین طور با دهن باز داشتم نگاش میکردم و تازه دوباره تکرار کرد "با اون قد درازش" راه و بسته!! تعجبالبته دو سه تا خانوم جوون اونجا بودن که بهش خاطر نشان کردن خانوم چرا بی احترامی میکنی یا اینکه یکی برگشت بهش گفت حالا خدا به تو قد نداده چرا حسودی میکنی! خندهمنم که نمیدونستم بخندم یا ناراحت باشم! ابلهولی تهش خیلی خندم گرفته بود!! تازه خوبیشم این بود که بقیه فکر میکنن من قد بلندم! ولی خودم اگه همقد ماریا شاراپوا بودم به خودم میگفتم قد بلند! لا مصب 13 سانت از من بلند تره!!!!

قسمت خجالت آور داستان هم این بود که چند ساعت بعد که با پارتنر داشتیم بر می گشتیم یه این ماجرا یادم اومد و براش گفتم که اینطوری شد و اون خانومه اینو گفت که یهو گفت عه!! به تو گفته بود؟ گفتم مگه تو شنیده بودی ؟؟؟؟؟ گفت آره بعد برگشتم دیدم تو داری می خندی فکر کردم با تو نبوده!! قیافه من دیدنی بود وقتی متوجه شدم صداش اونقد بلند بوده که همه آقایون بی آر تی سوار هم مستفیض شدن و برگشتن منو نگاه کردن!!ابرو




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩

 

میگن نیاز مادر اختراعه! حکایت الان_منه!

اینجا تو آفیس دوتا سیستم دارم یکیش مال منه یکیش مال شاگردمه سیستم طفلی من بعد از سالها خدمتگزاری صادقانه و ماه ها بیماری الان چند روزی هست عمرش رو داده به من و شما و من در نتیجه سیستم ندارم اینجا سر کار. اینترنت و تمام نرم افزار های مورد نیازم +فایل های کاری ام هم رو اون سیستم خدا بیامرز شده هست و من چند روزه اینجا بیکار می گردم و فقط وقت تلف میکنم! یه سیستمی هم شونصد ساله به پارتنر خان سفارش دادم و بعد از عمری بالاخره دیروز با تهدید و ارعاب آماده شد به اصطلاح ومن دیشب تا 9 شب اینجا یه لنگه پا منتظر نزول اجلال سیستم به همراه پارتنر بودم! نشون به اون نشون که وقتی کابل ها و مانیتور و همه چیز رو وصل کردیم و من کلی مشاقانه منتظر روشن شدن سیستم جدیدم که پارتنر هم فرموده بود سرعتش با سرعت نور یکی هست چشم به مانیور خشک شد ولی سیستم بالا نیومد که نیومد!!! کارد میزدی خونم در نمی اومد از ناراحتی و حال بد! شونصد بار ری بوتش کردیم و بازش کردیم کابل ها رو جابجا کردیم رفتیم تو تنظیمات بایوس سیستم و همه آپشن ها رو بالا پایین کردیم ولی بلا نیومد که نیومد!!!! آخرش هم بعد 1 ساعت سر و کله زدن دوباره کول کردیم سیستم رو که ببریم بزنیم تو سر شرکتی که خریدیم ازشون.(البته من اگه بودم میزدنم تو سرشون پارتنر اگه دستی بهشون چیزی نده تشکر میکنم ازش!)پول یه لپتاپ رو پا یه کیس دادیم ولی بالا نمی اومد! تازه سر همین هم با پارتنر روابطمون شکراب شد چون اعتقاد دارن که من نباید از این موضوع اعصابم خرد میشد و سرش غر میزدم و بهش میگفتم همه سرش و سرمون کلاه میزارن!  قهر حالا هم که امروز بیکار موندم بازم اومدم اینترنت و پرینتر و خلاصه امکانات اولیه رو روی این یکی سیستم نصب کردم که الان بیکار نباشم!!! البته بماند که من تابحال نمیدونم چرا فکر می کردم نمیشه پرینتر و مودم رو روی این سیستم ست کرد!خنثیالانم میدونم که کار نشد نداره و بنده هر کاری اراده کنم می فرمایم!

 در اولین اقدام هم قبض تلفن اینجا که  نداده بودم و زدن یکطرفش کردن رو اینترنتی پرداخت کردم.من می خواستم سرمو بکونم به دیوار از بابتش چون صد تومن ناقابل شده وبعد دیدم76 هزار تومنش فقط خارجه هست !! و بعد بیخیال شدم !چیکار کنم دوری از مادر بغیر از خلا ، هزینه هم داره فدای سرمون .

یه سری چیزهایی هم تو ذهنم میومد روزای گذشته که دوست داشتم بنویسم ولی الان حضور ذهن ندارم.

*اون بچه هایی که پست قبل نوشتم منظورم بازی pou روی گوشی هامون بود




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

 

1/سرماخوردگیم خوب نشده همچنان دماغ آویزون هستم.

2/از وقتی برگشتیم من و پارتنر هر کدوم چند بار خواب فرودگاه و هواپیما رو دیدیم!! یعنی اون خواب فرودگاه رو میدید من خواب سقو.ط هو.ا.پیما !!! اینقدر که بهمون آرامش دادن این مدت!

3/از وقتی برگشتم شدم مثل این موجوات هستن، اسمشون تنبله!! نا ندارن از جاشون تکون بخورن، همشم میخوان بخوابن و چرت بزنن! دقیقا خودمم!!! نمیدونم چرا همش چسبیدم به کاناپه و تخت و اصلا با بدبختی از جام در میام!

4/رفتن و برگشتنم با یک کیلو اضافه وزن همراه بود!! از امروز قول شرف دادم بخودم که ورزشم رو شروع کنم! خدارو شکر دو سه روز قبل ها هوس کیک شکلاتی کرده بودم و از خواب عصرم گذشتم و ساعت ها مواد رو بالا پایین کردم ولی آخرش یه چیز افتضاحی در اومد که همشو ریختم تو سطل زباله!!! اصلا نمیدونم چرا از رو اون سایت آشپزیه تاحالا هر چی درست کردم افتضاح شد! عوضش یه سایت دیگه هست هر چی از رو دستورش درست می کنم عالی در میاد! خلاصه با کلی خسارت وارده!! همه رفت تو سطل زباله! یه جورایی بهتر هم شد! چون باز می خوردم و عذاب وجدان می گرفتم!

5/دیشب فیلم آخرین وگاس*Last Vegas رو با پارتنر دیدیم، بامزه بود و یه جورایی هم دلم برای را.بر.ت د.نیر.و سوخت اون وسطاش ولی خیلی باحال بود کلی خندیدیم خنده شونصد تا فیبم دیگه هم همون دیروز خریدیم که باید دونه دونه ببینیمشون!

6/ اساسا تو کار برنامه ریزی یکی از معتبر ترین و اصلی ترین دانشگا.ه های دو.لتی! اینجا موندم! یه طوری برنامه ریزی کردن که انگار تو خواب اصحاب کهف بودن در حین برنامه چیدن! امروز با همین صدای تو دماغی و افتضاحم بعد کلی تلاش شمارشون رو گرفتم و گفتم واقعا چطور فکر کردید با این برنامه ریزی میتونه کسی به قرار مصاحبه ای که گذاشتید برسه؟؟ خیلی شیک گفتن زمان مصاحبه تا 3 ساعت بعد اون تایم که گذاشتیم هم قابل انجامه خب من تا 10 ساعت بعدش هم نمیتونم برسم برم تهرا.ن! پس ملغی میشه مصاحبه ام! اونم وقتی رتبه دو رو تو گروه خودمون آورده بودم! به همین راحتی!

7/این روزا من و پارتنر سر نگهداری و رسیدگی به بچه.هامون!!!!! حسابی تورنومنت داریم!!! خیلی خنده داریم هر دو! تربیت هیچکدوم دیگه رو هم قبول نداریم قهقهه من به بچه ی اون میگم لوس و ننرابله چون همش الکی بهش توجه میکنه!! هر چی هم که لج کنه نازشو میخره (خدا بده شانس ، نصفشم به من توجه کنه دیگه چیزی از خدا نمیخواستم!!)، اونم به بچه من میگه بی ادب!(چون هر وقت گشنشه ونگ می زنه

!) تعجب  *Pou




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

 

خب هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حالشو ندارم بیام سفر نامه بنویسم!

کلا من همچین فکر منسجمی هم ندارم مثل "آشتی جونم" بدونم دیروز یا روزهای قبل سر ساعت فلان دقیقا داشتم چیکار می کردم. حتی همین دوساعت که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند صبانه خوردم یا کی از خونه زدم بیرون! کلا آدم بی توجهی هستم نیشخند پس نکته وار و بنویسم بهتره اونطوری مهم هم نیست اولی چی شد بعد چه اتفاقی افتاد!

-نمیدونم چرا اینبار که پارتنر رفت ماموریت من اینقد دل نازک شدم که تصمیم گرفتم دو  سه روز آخر ماموریتش ، سوپرایزش!! کنم و پاشم برم اونجا تا با هم بعدش برگردیم خونه! مثل سریال قه.وه ت.لخ که میگفت همه چیز با نوشیدن یه قه.وه شروع شد! این اسیری و دربدری ما هم با این تصمیم نابجای من شرو شد!!! البته من در هر صورت اون پنجشنبه ای که جمعه اش پرواز کردم به شهر محل ماموریتش باید تهران می بودم! پیش خودم فکر کرده بودم حالا که این چند ساعت راه رو به جون میخری و میری تا پایتخت از اونور هم بلیط بگیر بپر سمت پارتنر که با یه تیر دو نشون بزنی!

-خب اون شب که رسیدم دوستم اومد دنبال و باهم رفتیم خونشون و فردا صبش هم رفتیم بیرون و ظهرش هم من رفتم امتحانم رو دادم و عصرش برگشتم خونشون و شب باز یه دور رفتیم بیرون و من صبح فرداش رفتم فرودگاه و قبل ظهر رسیدم پیش پارتنر. البته تا برم و برسم یه چندین بار پارتنر بخاطر بی خیالی ها و بی توجهی هاش مورد خشم و غضب من قرار گرفت و یه جورایی هم بهش گفتم کاش اصلا نمیومدم بخاطر تو!! فکر کن من کله سحر پاشدم آماده شدم رفتم فرودگاه اونوقت روز جمعه ای آقا نکرده از خوابش بزنه. تا دم پرواز که ساعت 9 بود اصلا یه زنگ هم بهم نزد که چیکار کردی رفتی ، اومدی یا ... منم زنگ زدم با کلی عصبانیت و تازه میگه از خواب بیدارم کردی که اینطوری باهام صحبت کنی؟؟؟فرودگاهم نمیخواست بیاد دنبالم گفت یه آژانس بگیر بیا فلان هتل! قشنگ میخواستم خفش کنم!تازه بلیط رو هم خودم خریدم چون گفت پول نداره! یعنی اینقده خوشحال بودم اون موقع!!! که حد نداشت!فقط شانس آورد خودش از ترس جونش پاشده بود اومده بود فرودگاه دنبالم وگرنه که واقعا بدا به حالش بود! حتی با اینکه خودم گفته بودم لازم نیست بیایی خودم میام ولی خب اون لابد دونسته بود عاقبت خوشی نداره آخرش و اومده بود!

-تو اون 4 روزی که اونجا بودم واقعا حوصله سر بر ترین روزهای زندگی مو گذروندم. از صب تا ظهر که پارتنر تو کلاس بود ظهر یکساعت ناهار میخوردیم و بازم میرفت کلاس تا  غروب! بعدش اونقدر خسته و داغون بود که باید حداقل یه ساعتی استراحت میکردو دیگه شب شاید دوساعت میشد که بریم بیرون. روز اول گفتم که خب من که نمیتونم این همه ساعت و روز تنها تو اتاق بمونم پاشم برم دور و اطراف ولی چون همون روزی که رسیدم برف اومده بود اون یه ساعتی که تنها صب شنبه رفتم بیرون تمام مدت فقط خدا خدا میکردم که صحیح و سالم برگردم هتل چون زمین کلی برفی و لغزنده بود و خب اونهاییکه منو میشناسن میدونن من همچین سابقه ی خوبی تو سالم نگه داشتن دست  و پام ندارم ! مضاف اینکه هوا بشدت سرد بود و باد میخورد تو صورتم و بعد برگشتن تا 24 ساعت من یه سردرد وحشتناکی داشتم که کاملا میدونستم بخاطر بادهایی هست که به سینوس هام خورده!

-از شانس خوبمون تا من رسیدم دمای هوای اون شهر رسید تا منفی 16 درجه و حتی تو روزهای بعد تا منفی 22 درجه هم پایین رفت. من تا قبل این تجربه هیچ درکی از هوایی که اینقدر هم میتونه سرد باشه نداشتم. یعنی اصلا تو مخیله ام نمیگنجید این شدت سرما! جالب اینکه خود بومی های اونجا میگفتن این اولین برف اونجاست(گرچه همش شاید 10 سانت هم نشد ) وای اونقدر سرد بود که همه چیز قندیل بسته بود و خب با این اوصاف اصلا بیرون رفتن منطقی بنظر نمیرسید. یه شب هم رفتیم بیرون و با اینکه هر چی داشتیم پوشیده بودیم اونقدر سرما تو جونمون رفته بود که من پاهامو حس نمیکردم!دیگه بعد این داستان ترجیح دادیم تو همون هتل حوصله سر بر بمونیم. بدیش هم این بود که اینترنت هتل هر 30ثانیه قط میشد و وصل میشد و اصلا نمیشد تو اتاق ها از وای فای استفاده کرد! یکم تو لابی اوضاع بهتر بود. 

 

-بهترین اتفاق این توفیق اجباری هم آشنا شدن با دو تا خارجی بود. یکی ژاپنی که همسن من بود و یکی رییس ژاپنیه که سوییسی بود و هر دو برای یه میتینگ یه روزه در مورد دوره مرتبط با دوره ی پارتنر ، روز آخری اومده بودن هتل و خب یه بار قبل آشنایی تو لابی دیده بودیمشون و اونها با هم نشستن و حرف زدن و ما هم با خودمون سرگرم بودیم ولی فرداش که تو دوره با هم آشنا شده بودن پارتنر و این آقایون .بعد ناهار که تو لابی نشسته بودیم اونها هم اومدن که بشینن و تا مارو دیدن اومدن سمت ما و پرسیدن انگلیسی میتونید حرف بزنید؟ ما هم گفتیم بله تا حدودی!! یعنی همینقدر بگم که این تا حدودی!! در حدی بود که از اون لحظه آشنایی تا لحظه ی آخر تو فرودگاه که میشد پس فرداش ،مابالای 15-20 ساعت با هم حرف زدیم!!! از هر چی که فکرش رو بکنی! از یلدا و نوروز و روابط زن. و مر.د  در جامعه ی خودمون و حق داشتن تعدد زو.جین برای آقایون در د.ی.ن مبین اس.لا.م !!!! و دیز.ی و آبگوشت و شی.شلیک!!!! بعد من بسیار وظیفه ی ملی! خودم میدونستم که اونها رو از تصورات اشتباهی که از ما و ممل.کتمون در ذهن داشتن کامل در بیارم! در حدی من به اینها تو این دو سه روزی چیز یاد دادم عمرا تو همه سالهای تحصیلشون هیشکی اینقدر بهشون اطلاعات نداده بود!!!! در مورد اون قضیه تعدد!! هم گوشی رو کامل دادم دستشون ،که میخندیدن و آخرش می گفتن thats so dangerous! استرسنگران

- یه چیز بامزه هم این بود که همون اولین روز که نشستیم به آشنایی و دوستی و همصحبتی بهمون گفتن که فکر کردن پارتنر آلما.نیه!چون قد و قواره اش شبیه بقیه نیست! کچل هم نیست و تازه از همه مهم تر جین و اسپرت پوشیده و مثل بقیه همکار هاش لباس نپوشیده! یکی دوبار هم از همکارش پرسید که این خانوم ایرانیه؟؟ چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه!! (بنده خدا حق داشت وقای تو کل اون محیط فقط خانوم های متصدی رسپشن بلد بودن انگلیسی صحبت کنن و بقیه بوق! اونهام پکیده بودن از بی همزبونی!البته برای میتینگشون مترجم کرایه کرده بودن!!! ازشون برای دو ساعت 200 دلار گرفته بود!گفتیم اینبار منو بعنوان مترجم ببرن عینک)بعد باز به پارتنر گفت وقتی دیدمتون فکر کردم شما یه آقای آلما.نی هستید که یه همسر زیبای ایرا.نی گرفتید! مژهبعد  دستیارش رو فرستاد تو اتاقشون و اونم با یه بسته شکلات سوییسی بعنوان سوغاتی و هدیه برگشت.به پارتنر هم یه سری روان نویس و خودکار داد.حتی شب بعدش شام هم دعوتمون کرد ! من خیلی حال کردم و خوشحال شدم.کلا برخلاف تصورمون از اروپایی ها خیلی آدم گرم و باحالی بود!تازه رفتن نقشه ایران رو هم آوردن تا محل و اسم جایی که زندگی میکنیم رو نشونشون بدیم و براشون بنویسیم.سالها تو آفریقای جنوبی کار و زندگی کرده بود و چند سالی هم تو رو.سیه  بوده و وقتی میگفتیم کاسپین سی! میگفت از اونورش میشه راشا رو دید! گفتیم ای آقا میگن دریاچه ولی شما فکر نکن اینقدره ! بزرگترین دریاچه دنیاست و همون دریای  خودمونه! البته اون دستیار ژاپنی هم خیلی خیلی بامزه بود. یعنی قیافه اصل تیپیکال ژاپنی!با اون عینک های مستعطیلی کائوچویی و اون میمیک های صورتشون وقتی سوپرایز میشن یا تعجب میکنن! خیلی نایس بود. 

-موقع برگشت ساعت 4 صب بلیط داشتیم یه سره برای اینجا و ساعت 2 پاشدیم و ساعت 3 صب فرودگاه بودیم. رفتیم بارامون رو دادیم و نشستیم و پرواز رو اعلام کردن و رفتیم و سوار شدیم. از هواپیماش نگم که با بهترین شرکت هواپیمایی داخلی مثلا گرفته بودیم و یه چیز وحشتناکی بود هواپیماش که من دیدمش نزدیک بود قالب تهی کنم!در حد مینی بوس های 20 سال قبل که فقط دوتا بال داشت!همون لحظه واقعا پشیمون شده بودم و حاضر بودم  از خیر پول بلیطم بگذرم و با اون برنگردم!ولی دیگه چاره ای نبود!20 دقیقه ای توش بودیم و بعد که موتور رو روشن کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه شدیم چند ردیف جلوتر انگار ولوله شده هی اون سه نفر کنار هم صحبت میکردن و هی بیرون رو نگاه میکردن و آخر هم مهماندار رو صدا کردن و یه چیزایی نشونش دادن ولی خب با هوای تاریک و یخ زده ی منفی 16-17 درجه اصلا ما که چیزی نمی دیدیم!آخرش کاشف به عمل اومد که وقتی موتور هواپیما روشن شده از تو یکی از موتورهاش آتیش زده بیرون! اول گفتن نه چیزی نیست ولی ساعت ها بعد که پرواز رو کنسل کردن متوجه شده بودیم مخزن سوختش نشتی داشته و بنزین میریخته بیرون و اسه همین آتیش گرفتهوقت تمام. واقعا نمیدونم اگه رحم خدا نبود پس چی بود که ما با اون هواپیمای داغون به معنی واقعی کلمه پرواز نکردیم.البته بهاش هم 13 ساعت تو اون فرودگاه بی در و پیکر و یخ زده بدون امکانات مناسب گرمایشی آواره بودن بود که خب پرداختیم!فکر کن همه پرواز ها با ساعت ها تاخیر انجام میشد یا بعد از ساعت ها تاخیر کنسل میشد. کل کشور داشت برف میومد +استان خودمون که اصلا برف نمیاد ولی اینبار چنان برفی اومده بود که اصلا از همه جا سنگین تر هم بوده! نه برای تهران نه برای هیچ جای نزدیک دیگه ای پرواز نبود. یا همه کنسل بودن یا اونهایی که انجام میشدن پر بودن! آخرش مجبور شدیم برای کیش بلیط بگیریم! اونم دیشبش دوستم زنگ زده بود که هوا بده شما بیایید چند روزپیش ما و ما گفته بودیم بلبیط برگشت داریم و نه ولی خب با این اتفاق های عجیب و غریب و ساعت ها آوارگی و بلا تکلیفی آخرش قرعه به نام جنوب افتاد.

-بعد از بیبشتر از 36 ساعت بی خوابی وقتی هم رسیدیم جنوب دیدیم یکی از چمدون هامون گم شده(چمدون پارتنر! اگه مال من بود که اصلا دق میکردم بعد اون همه ماجرا!). یک ساعتی هم درگیر گشتن دنبال اون بودیم بعد گفتن برید فردا زنگ میزنیم! شبش زنگ زدن که اشتباهی رفته تهران!!! بازم خدارو شکر که صبحش برامون زنگ زدن که رسیده  و بیایید تحویل بگیرید!  حتی برای برگشت از کیش هم سختی کشیدیم بلیط نیود و ما بعد کمتر از 2 روز که رفته بودیم مجبور شدیم با یه بلیط فوری برگردیم. پروازمون هم دو ساعت تاخیر داشت در نتیجه نرسیدیم که از تهران یه سره برگردیم شهرمون. ساعت یک و خرده ای صب رفتیم خونه دختر خالم شب خوابیدیم و فردا ظهرش هم باز با یه تاخیر یک ساعته راهی شهرمون شدیم! اصلا اون موقع ها که آدم تو همچین موقعیت هایی قرار میگیره انگار خونه و آرامشش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میاد. وقتی رسیدیم خونه اصلا میخواستم همه جای خونمون رو بوسه باران کنم اینقدر که تو این مدت ازش دور افتاده بودیم!

درکل سفر پرماجرایی بود! دلم میخواست شرایط با ثبات تر و با آرامش بیشتر پیش میرفت. خب ما اصلا قرار نبود اینطوری بریم جنوب. همه پولهامون برای بلیط های هواپیما رفت  و نه پولی و نه فرصتی داشتیم بریم برای خرید و گشت و گذار.تازه چمدون هامونم تا خرخره پر بود و تازه اگه پول و وقتش هم بود جایی نبود که بار با خودمون بیاریم.

-من می خواستم برم پاراسیلینگ ولی از شانسمون اوتقدر هوا باد داشت و دریا مواج بود که اصلا نمی شد و نمی بردن و فقط یه روز یکم دوچرخه سواری کردیم که خیلی خوب بود.من و پارتنر هر کدوم قبلن چند بار رفته بودیم کیش ولی این اولین باری بود که با هم می رفتیم. در کل بازم خدارو شکر میکنم یکم حال و هوامون عوض شد.

+یسری از عکس هایی که گرفتم رو هم برای خالی نبودن عریضه میذارم گاوچران

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩

 

سلام

بعد از 10 روز برگشتم

خدارو شکر که رفتیم و سالم برگشتیم

یه عالمه دلم برای کارم و بیشتر خونه ام تنگ شده بود.

یه عالمه سختی هم داشت این سفر که سر فرصت میام تعریف میکنم.

فعلا من موندم و کلی کار و یه سرماخوردگی بد! 




 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧

 

 

پارتنر شنبه ، یه ماموریت یه روزه رفت و برگشت. ینی صب زووود رفت و غروب برگشت

پارتنر دیروز که فردای شنبه بود هم رفت ماموریت، 10 روزه!

دیشب چون دیگه کسی نبود که به ذوقش زود برم خونه ، دیر تر رفتم. وقتی راننده آژانس پیچید تو خیابونمون دیدم همه جا تاریک و ظلمات ه و معلوم بود برق منطقه رفته. با یه دل گرفته و احساس تنهایی فقط همین رو کم داشتم که پامو تو یه ساختمون تاریک و دلگیر بزارم. یک ساعت همینطوری تو تاریکی بودم تا برق اومد. البته شمع روشن کرده بودم ولی انگار تو دلم تاریک بود! مخصوصا که یه ناراحتی ای هم در مورد کارم و شاگردم هم پیش اومده بود و به پارتنر هم نگفته بودم و فکر و ذهنم و اعصابم درگیرش بود.

برخلاف شب های قبل که خسته می رسیدم ولی با همه خستگی پا میشدم به کارهای خودمو و خونه رسیدگی میکردم همینطوری تا وقتی بخوابم رو مبل افتاده بودم! نه درسی نه ورزشی نه اصلا هیچی!

شب هم از ساعت سه تا 5-6 صب چندین بار از خواب پریدم و هی چشمم به جای خالی پارتنر افتاد و غصه خوردم! 

نمیدونم اصلا چرا اینطوری میکنم خوبه اولین بار نیست ولی دیروز ظهر که پارتنر اومده بود خونه رفتم ب.غ.ل.ش و از دلتنگی گر.یه کردم!! بنده خدا اونم باورش نمیشد حال منو! چند بار پرسید چی شده، چت شده؟ یه بار هم پرسید مطمئنی مشکلی غیر از رفتن من پیش نیومده برات؟! البته اون موقع از این حرفش خیلی حرصم گرفت و گفتم اصلا بخاطر تو گریه نمی کنم!

این هم از حال و روز بنده!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٥

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢

 

 

آخر هفته ی آینده و هفته ی بعدش دوتا امتحان سرنوشت ساز دارم که اصلا به هیچ جام نگرفتمشون و دارم الان وبلاگ آپدیت میکنم!! ولی امیدم مثل همیشه به خداست که مطمئنم منو تنها نمی زاره♥

دیشب دوساعتی بیشتر موندم سر کار و جناب پارتنر اومد و با هم قدم زدیم که بریم خونه و تو مسیر یهو راهمونو کج کردیم و رفتیم خرید برای خونه نتیجه اینکه خیلی دیر و با کلی وسایل و کیسه های خرید رسیدیم خونه. من نمیدونم چرا؟ ولی اینطوری دونفره پیاده و بارکشون رفتن خرید رو خیلی دوست دارم!! برای ما که پیاده رفتن خرید زیاد اتفاق نیافتاده چون معمولا با ماشین ماهی یکی دوبار میریم یه مرکز خرید بزرگ و هر چی که برای یه ماه نیاز داریم رو خرید میکنیم و بار میکنیم ومیاریم خونه. ولی این مدل خرید تیکه تیکه کردن و با هم آوردن خونه هم حس جالبی داره!

دیروز عصر یه چرت کوچولو زده بودم یعنی به نسبت روزهای دیگه که گاهی بعد ناهار نا 2 ساعت هم میخوابم!!! فقط نیم ساعت شاید خوابیده بودم ولی نشون به اون نشون که تا ساعت 5ونیم صب من پلک نزدم! یه ساعتی تو تخت غلت زدم و بعد که دیدیم چاره ساز نیست پاشدم اومدم تو هال نشستم و کتاب درسیمو بعد یه هفته گرفتم دستم و دو صفحه نخونده بودم که دیدم بعله بازم این داروی خواب آور منحصر به فرد "کتاب درسی" کارساز بود و بعد کشون کشون اومدم افتادم تو تخت!

بنابراین صب هم با بدبختی بیدار شدم! این آلارم گوشیم کی هست که اعتصاب کنه بس که از ساعت هفت تا 8!! هر 10 مین یه آلارم داد و من هی چپش کردم تا بره رو snooz! و بعد اگه یه کار واجبی نداشتم اصلا نمیتونستم خودمو بکشم بیرون ولی سریع آماده شدم و یه نوشیدنی با یه اسلایس نون تست جو و پنیر خوردم و اومدم بیرون کارمو رسیدم و بعد هم برا اینکه بیدار بیدار بشم پیاده تو این هوای ابری و خنک!! اومدم تا سر کارم. جالب اینکه دقیقا به موقع رسیدم و اصلا دیر هم نکردم!

میگم احتمالا همه دهه شصتی ها باید "کا.ر.گا.ه. گجت" دوست داشتنی رو یادشون باشه! من خیلی دوستش داشتم مخصوصا اونجاهای که میگفت دستان پرتوان برسید به داد این ناتوان و پاهای پرتوان برسید به داد این ناتوان! من حتی از این شعارهاش هنوز هم استفاده میکنم!!! برای خودم زبان به بعضی ها هم میگم کار..گا.ه گجت!!!

حالا میخواستم بگم که امروز وقتی داشتم کیف پولم رو مرتب میکردم و اومدم اون کاور کارت های اعتباری و کارت اقساط رو مرتب کنم و رسید های پرداختی اقساط وام رو که با خودپرداز می پردازم هر ماه رو اومدم ردیف کنم که دیدم تمام اون برگه های پرینتی پرداخت اقساط که دستگاه عابر بانک بعوان رسید پرداخت بهمون میده فقط برگه های سفید هستن و هیچ اثری از جوهر پرینت و نوشته های روشون نیست! یعنی تو چند ماه گذشته که من اینها رو تا کرده بودم و گذاشته بودم تو کاور کارتم رنگ جوهرشون همه پریده!! دقیقا همون لحظه یاد کا.رگا.ه گجت افتادم وقتی اون رییسش بهش برگه ابلاغیه! ماموریتش رو میداد و بعد میگفت که این برگه بعد از 5 ثانیه خود به خود منهدم میشه و البته همیشه هم تو سر و صورت خودش میترکید! 

من عاشق ساعت اون دختره بودم که باهاش کارهای خارق العاده میکرد! از همون موقع فکر کنم عشق ساعت شدم! اسمش چی بود؟ وندی؟!

الان چند وقته جناب پارتنر به اطرافیانی که میبینیم حالا یا دوست و آشنا یا تو فیلم و تی وی یا خیابون و اضا.فه و.زن دارن میگه خ.پ.ل! البته به شوخی به اصطلاح ولی من هر بار ناراحت میشم چون یاد زمان نه چندان دور خودم میافتم و بهش هر بار میگم که دوست ندارم راجع به اونهایی که این مشکل رو دارن اینطوری صحبت میکنه! واقعا ناراحت میشم و غصه میخورم چون میدونم چه عذابی برای طرف داره این شرایط! و از نظر من اضا.فه و.ز.ن و چا.قی یه بیماریه که خیلی هم ناراحت کننده و عذاب دهنده هست! بهش گفتم یعنی اون موقع که من هم اون مشکل رو داشتم تو همینطوری فکر میکردی؟! اون میگه نه تو هیچوقت این.قدر چا.ق نبودی! ولی من فکر میکنم که بودم و خب دوست ندارم اینطوری فکر کنه یا قضاوت کنه! البته  مثل اینکه من دارم  چربی هامو منتقل میکنم به اون! چون الان وزنم از اون کمتره و اون هر ماه داره وزنش بالاتر میره!!! حالا قول داده هر روز صب زود پاشه با دستگاه ورزش کنه! من که تا بحال یه روزش رو هم ندیدم! خودم هم سه چهار روزی میشه نتونستم ورزش کنم و از برنامه ام عقب افتادم ولی در کل میدونم که  انجامش میدم و مواظب خودم خواهم بود. 

در همین راستا دیشب دوتا از مشتر.ی هام که یه مدت طولانی بود منو ندیده بودن اومده بودن و هر دو تا میگفتن وااااای چقدر لاغر شدی چه خوب شدی و کلی تعریف و تمجید! یکی شون که اشک شوق حلقه زده بود تو چشمش اومد لپم رو هم کشید!!!!قهقهه یا خدا! خنده

 

 





قالب وبلاگ : sadafi:)