دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠

 

×اونقدر خوبه بشینی تو  محیط سرد و بخاری رو روشن کنی و  چای سبز و یاس ت رو با شیرینی خونگی عالی و خوشمزه ای که دوستت  دیروز برات آورده بنوشی.

هووووووم ... خیلی خوبه .... ♥

 

 

شنبه شب سوپرایز پا.ر.تی دعوت شده بودیم از طرف همسر دوست جا.ن! که جمعه شب زنگ زد گفت فردا شب تشریف بیارید تولد بازی! من هم که کلا میخوان داغونم کنن باید یهوویی برنامه مهونی برام بذارن!!  داشتم حرص میخوردم که چرا به ما زودتر نگفت!! حالا من کی آماده بشم کی برم کادو بخرم کی برسم مهمونی ولی خب بالاخره این کارها رو انجام دادم و ساعت 8 اولین مهمون های مهمونی من و پارتنر بودیم!! تا ساعت 9ونیم داشت مهمون میومد و یعد ما 12و نیم اومدیم که بیاییم شهر خودمون! خوب بود و خوش گذشت و بقول دوستم اون قر.هایی که مونده بود رو از قفس رهانیدیم! فقط بنده خدا سوپرایزش رو یه از همه جا بی خبری خراب کرده بود همون روز! اونم صب زنگ زده به دوستم  ازش پرسیده برنامه تولد امشب قطعی هست؟؟؟!!! اونم دوزاریش افتاده که براش تولد گرفتن و برنامه های همسر و خواهرش بدین ترتیب نقش بر آب شد! این وسط فقط ما مهمونها از این مهمونی یهویی سوپرایز شدیم  خنده

یه چیز جالب هم اینکه این دوستم عاشق رنگ آبی فیروزه ای هست و 95 درصد کادوهاش همین رنگی بودن!!!! خب دوستم هم باید مثل خودم باشه دیگه! هر دو علاقه مندی به یه رنگ بخصوص رو به حد اعلاء رسوندیم زبان




140
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٦

 

سلام به همه

باز من با یه عالمه انرژی اومدم که یه چیزایی رو تعریف کنم! بعد با دیدن این صفحه سفید یخچالی!! مدیریت ذوقم کور شد! احساس می کنم یه سطل آب یخ می ریزن رو ذوقم! یخ می زنه ، تازه اون چیزایی هم که تو ذهنم نگه داشته بودم تا یادم نرفته اینجا یاد داشت کنم هم یادم میره خنده

اول اینکه این ماشین حساب محل کارم خراب شده گویا! اینم من دیروز متوجه شدم وقتی مشتری که همسایه اینجا هم هست اومده بود ع.ک.س ش رو تحویل بگیره و حساب کنه و بعد اون عکس ها رو با دوتا قا.ب  براش حساب کردم و قیمتش کمتر از پول عکساش شد و من IQ وقتی پول و داد و از در داشت خارج میشد دوزاریم افتاد که دیگه نمیشد کاری کرد!!! مخصوصا که همسایه هم بود و من خودم هم همیشه ازش خرید می کنم و تازه کلی هم گرونفروش ن! اونوقت من موندم و یه جاهایی که داش می سوخت و هم حرص میخوردم و هم میخواستم به خودم دلداری بدم که اشکال نداره فدای سرت!کلافه تنت سلامت خیال باطل تازه خنده ام هم گرفته بود!

 البته که واقعا بعدش به همین نتیجه رسیدم که فدای سرم خب اشکال نداره فکر میکنم برای خودم یه کاری کردم! و مبلغش هم طوری نبود که حالا خیلی بهم فشار بیاره ولی بیشتر نگرانی ام از این بود که تا بحال چقدر از این اشتباه ها کرده و من متوجه نشدم؟ رو حساب اینکه ماشین حساب گرونم که پارتنر برام دو سه سال قبل خریده خیلی قابل اعتماده همینطوری حسابارو فقط یه بار باهاش زدم نگو ایشون به ضرر صاحبش کار میکرده و بنده مار در آستین پرورش دادم!!! دیگه چاره ای هم نیست از این به بعد باید حواسم رو جم کنم!

 

من از این دستبند های sagittarius کیا.گالری می خوااااام  . اونی که گرده و توش کمون هست رو میخوام! 

الانم هر کاری کردم یه سری عکس رو از گوشیم منتقل کنم اینجا نشد که نشد!

ولی خب من نا امید نمیشم یه سری عکس تو سیستم هست که اونها رو آپلود میکنم!

 

این یکی از اون عکس هایی که خودم چند سال قبل گرفتم و واقعا عاشقشم! اینکه چقدر آسمون زیباست و یه روز تابستونی بود که همراه مامان و پارتنر رفته بودیم دریا و من رو ماسه ها نشسته بودم و این صحنه رو شکار کردم ♥

این عکسم رو هم خیلی خیلی دوس دارم ♥

 

×چند روز پیش صب که اومده بودم سر کار و میخواستم بخاری گازی رو روشن کنم دیدم تو جعبه کبر.یت  فقط دوتا چوب کبریت مونده. اونم دوتا لاغر و نحیف  که معلومه ازشون آبی گرم نمیشه! کلا من چند روز بود هی میگفتم یادم باشه از خونه کبریت بیارم چون فندک این بخاریه خراب شده و شب که خاموشش میکنیم صب باید با کبریت روشنش کنیم! این نزدیک هم قبلا 3 تا سوپر مارکت بود که به لطف خدا یکی یکی بستن و تا 50 متر بالاتر خبری نیست و منم خیلی زورم میومد دوباره شال و کلا کنم و در اینجا رو ببندم و برم بخرم و بیام و دعا کردم با همون دوتا بتونم روشن کنم بخاری رو! نشون به اون نشون که هر دو تا چوب کبریت موقع ساییدن به گوگرد از وسط نصف شدن! و با اون نصفه اش هم نمیشد بردشون داخل بخاری و سرش رو به شمعک گاز نزدیک کرد تا روشن بشه! من مونده بودم تو سرما و محیط بزرگ یخ زده اینجا و با اینکه اصلا دوس ندارم  این حرکت رو رفتن از همسایه بغلی ببینم داره کبریت قرض بگیرم اونم هی بالا رو گشت هی پایین رو گشت تا یدونه چون بکبریت بدون جعبه پیدا کرد و داد بهم!!!!! یعنی صحنه تاریخی بود اون لحظه که می خواستم بخحاری رو با تنها چوب کبریت موجود روشن کنم قبلش یه سری دعا کردم  وکلی هم با "کوزت" همذات پنداری کردم که من تو قرن 21 دقیقا حال و روز اون بیچاره رو درک کردم ولی موندم اون یدونه چوب کبریته مگه چقدر گرما داشته! خلاصه که تمام انرژی و دقتم رو جمع کردم و بالاخره موفق شدم با تنها چون کبریت موجود در اون ایالت بخاریه رو روشن کنم! یعد هم رفتم به پسر همساده گفتم من موفق شدم و بنده خدا رو از نگرانی رهانیدم!

 

 معلم کلاس زبانمون که خودش رییس موسسه هم هست !!!خیلی دو دره بازه! یعنی کل کلاس  که داره خمیازه میکشه نیم ساعت بعد کلاس هم همه چی رو میسپره دست خودمون و با جملاتی نظیر اینکه من امروز مریضم. من حال ندارم ،من خوابم میاد! من حوصله ندارم من خستم !! کلا خودشو میکشه کنار. بین نیم تا یکساعت هم زودتر مارو میاندازه بیرون از کلاس و تعطیلمون می کنه و اونوقت  از 4 هفته مونده به امتحان کلاس دو روز در هفته مونکه 4 ساعته رو کرده یه روز در هفته یه ساعت! خیلی ممنون واقعا! فقط دویست تومن شهریه ازمون گرفته! البته خدارو شکر چون من از وسط ترم رفتم نصف مبلغو پرداخت کردم وگرنه که میکشتمش با این درس دادنش!

دیشب اومدم 4 صفه درس بخونم که 3 صفحه بیشتر نتونستم لامصب اصلا این 3 صفحه برابر با 30 صفحه هست از بس فقط اسم و تاریخ و سبک هنری و نقل قول ه! من نمیدونم واقعا راجع به مخ ما چی فکر میکنن که یه درس فقط همین ها رو برامون تهیه و تدارک دیدن همش اسمو اینکه فلانی چی میگه ، فلانی چی گفته از 100 سال پیش تا همین الان هم ایران و هم جهان! ای خدا!

*خواهر کوچیکه پارتنر همین الان زنگ زده به من _ کارمند! میگه برنامه شبتون چیه! گفتم چطور گفت آخه بچه ها رو دعوت کرده بودم برای شام امشب،گفتم اگه دوست دارید شما هم بیایید!  تو این 3 سال آخر نتونستم بهشون یاد بدم که اینطوری مهمون دعوت نمیکنن!  البته که اگه بخوان اصلا دعوت کنن!  اونم منی که حداقل یه هفته قبل همه رو دعوت میکنم خونم تا یوقت خدای نکرده برنامه های دقیقشون بهم نخوره نیست که خیلی سر کار میرن و بیزی هستن!!نمیدونم چی بگم واقعا :| البته که اینها خیلی دوست دارن من بگم نه من که کار دارم و مشتری دارم ولی پارتنر رو میفرستم بیاد اونجا دور هم خواهر ها با برادرتون خوش باشید ولی خب باید تو خواب ببینن!خنده منم مثل همیشه احتمالا بخاطر پارتنر موافقت می کنم امیدوارم متوجه رفتار غلط خانوادش بشه یه روزی! چند روز پیشا بعد از خوندن یه مطلبی واقعا دلم خواست که مامان پارتنر تو قید حیات بود و من میتونستم باهاش رابطه خوبی داشته باشم و دیگه اصلا مجبور نبودم  رفتار های خواهر هاشو تحمل کنم. اونم زمانی که من سالهاست از مامانم دورم و این دوری خیلی خلاء توم ایجاد کرده. ولی حالا من یه زمانی وارد خانوادش شدم که مامانش چند ماه قبل فوت شده بود بعد کلی مریضی و من فقط یه بار قبل فوتش از نزدیک دیده بودمش شاید برای 5 دقیقه اونم وقتی که تو بستر بیماری بود و یه هفته بعدش هم فوت شد... از همه شنیده بودم که خیلی خانوم آروم وبی حاشیه ای بوده. من در عجبم که چرا دختراش اینطوری از آب در اومدن و هیچی به مادرشون نرفتن! به قول آشتی که من برای همه آرامش میخوام و اونهایی هم که بهم بدی کردن رو هم سعی میکنم ببخشم. امیدوارم خدا بهم اونقدر شجاعت بده که بتونم دلمو از غم و کینه ای اونها توش ریختن خالی کنم و اینطوری سبکبال تر باشم.البته من سالها پیش اینو تو کتاب اسکاول شین خونده بودم که باید همیشه خودتونو از تنفر و همه حس های بد خالی کنید تا زندگی و کائنات هم انرژی های بد رو ازتون دور کنه و برکت بهتون بده. خب خوندنش خیلی راحت تر از عمل کردنشه ولی همین که این فکر تو ذهن من هست فکر کنم شروع خوبی باشه .البته آدم های خیلی بد تر و خبیث! تر شیطاناز خو.ا.ه.ر ش.و.ه.ر ها هم تو زندگی من بودن که خب بهم آسیب های بدی رسوندن و نمیدونم اصلا هیچوقت تو زندگی ام به مرحله ای برسم که حتی بتونم بخشش و آمرزش اونها رو از خدا به زبون بیارم یا نه! خنثی

 

♥♥♥ گاهی وقتا هم یه اتفاق هایی هم میافته که باعث میشه یکم از خودت خجالت بکشی بخاطر این عینک بد بینی که به چشمات زدی... باید آدم ها رو دونه دونه شناخت... نمیدونم چرا تصمیم گرفته بودم بعد از یه سری اتفاق های اخیر همه رو از خودم با یه چوب برونم... اینکه فکر کنم همه همیشه به فکر مناقع خودشونن و ترو تا وقتی میخوان که سودی براشون داشته باشی.. ولی خب بازم خدا مثل همیشه گوشمو میکشه و میگه نه، مشکل از چشمای توئه که همه رو مثل هم میبینه... 

اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه برای همه هر چقدر که توان دارم مایه نذارم.. چون از خیلی هاشون که یه زمانی حتی عزیزترین هام بودن خیلی چیزهای دلسرد کننده دیده بودم و دلمو شکونده بودن و حس حماقت رو بهم القا کرده بودن ولی الان میدونم هنوز "همه" اینطوری نیستن، خیلی ها هنوز براشون تره هم خرد نکردی چه برسه که سودی براشون داشته باشی ولی هر کاری از دستشون بر اومده رو برات انجام دادن با حسن نیت. پس درس امروزم اینه که آدمها و خصوصیاتشون رو تک تک بشناسم و درک کنم و اگه کسی نا امیدم کرده برای تنبیه اون همه رو با یه چوب نزنم بلکه با خود اون درست و منتطقی و عقلانی بر خورد کنم و منم نذارم احساساتم بیشتر خدشه دار شه.. البته که این کاریه که همیشه سعی می کنم انجام بدم. برای اونها هم که بهم  بها دادن بیشتر از قبل ارزش قایل شم و دوستی و مصاحبتشون رو  خوب نگه دارم.♥

 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

 

* گمونم سرمائه رو خوردم!! صب از ترسم سریع ابلیمو طبیعی و عسل و اب ولرم و قاطی کردم و یه نصف لیوان خوردم. احساس میکنم بهترم الان! دوست ندارم قرص بخورم اصلا!قهر دلم برا معدم می سوزه خب!

دیشب کلی انرژی داشتم که بنویسم ولی منتظر بودم که پارتنر بیاد دنبالم و برا همین نمیخواستم نوشته ام نصفه نیمه بمونه و ننوشتم گفتم امروز صب مینویسم و الان هم زیاد حسش رو ندارم! کلا وقتی این صفحه رو باز می کنم و سفیدی اش رو میبینم نطقم کور میشه! تگه یه رنگ تیره یا کلا یه صفحه ی رنگی بود دلم بیشتر میخواست  روش رو خط خطی کنم!

×فلر داغون شدما الان با این آهنگه!

/ خب یه سری چیزهای کوچیک کوچیک الان یاعث شدن که حس دپ خفیف نوستالژیک داشته باشم.

+ اینکه  دیشبم داشتم از تو گوشی اف بی رو بالا پایین میکردم و رسیدم به یه عکس که ب.ن.ی.امین رو نشون می داد یه جا ایستاده و داره به یه نقطه خیره نگاه میکنه و پایینش هم نوشته بود که این عکس رو تو اینستاگرامش شر کرده و نوشته به یاد یه همچین روزی 22 دی سالیان قبل که برای اولین بار تو همین روز و همین نقطه با همسر.ش روبرو شده و خب با اینکه خیلی فن آهنگ هاش نبودم ولی خب با یه سری شون تو سالهای 83-84 خیلی خاطره دارم و اصلا تو همچین موقعیتی و با همچین ناراحتی ای لازم نیست حتما فن طرف باشی تا دلت ریش ریش بشه و بغض کنی، فقط یکم آدم باشی بسه برای همدردی و ناراحتی و غصه ...  ناراحت

 

دیشبم بعد اینکه پارتنر با یک ساعت و اندی تاخیر ، له و داغون و خسته و گشنه! اومد دنبالم رفتیم برای یه کاری و بعد اون گفتم کاهو بخرم برای سالاد و رفتیم بازار روز اینجا . خب باید اعتراف کنم اولین بارم بود میرفتم بازار روز اینجا!! چند باری قبلا فقط از جلوش رد شده بودم و هیچوقت تو بریا خرید نرفته بودم و اول اینکه خیلی باحال بود! بعد اینکه قیمت ها واقعا با میوه فروشی تفاوت فاحش داشت!! پارنتر هم از فرصت استفاده کرد و یه کوه سبزی خوردن خرید برای خودش!( من چون تو شستن سبزی و سبزی جات کلا بقول پارتنر وسواس دارم نهایت سعی ام رو می کنم که نخریم و استفاده نکنیم! چون پوستم کنده میشه تا بشورم و  بشورم ، خلاصه حسابی له میشم !) بنده خدا خودشم با خستگی نشست همشو پاک کرد و من فقط دو ساعت شستم و ضدعفونی کردم و جم کردمشون!

 در ضمن ، ما دیکه تو خونمون شیرینی و کیک و ماست و زیتون پرورده و اینهای اماده نمیاد! همشونو خودم درست می کنم! 

*دیروز صب هم باید میرفتیم همایش از طرف اصناف و پ.لی.س و ا.م.ن.ی.ن!!! اونوقت من چون صب خونه بودم تا وقتی که باید می رفتم همایش کلی سر فرصت موهامو سشوار کشیدم و لباسامو ست کردم و یه آرایش خوشگل طور  هم کردم و بعد که رسیدیم دم سا.لن ا.ر.ش.ا.د   ا.س.ل.ا.می ! متوجه شدم زیادی خوشگل کردم و تیپ زدم برای مدعوین محترم و نیمه محترم!!! تازه ناخن همم یه لاک نارنجی ملیحی داشت که نمی تونستم از جیبم درشون بیارم و برا همین اونجا که اسم واح.د ص.ن.ف.ی مو.ن رو باید مینوشتیم با اسم و رسم خودمون و امضاش می کردیم من با دستکش های زمستونی خوشگل بنفشم به دست این مهم رو انجام دادم!! کلا 100 تا اقا بودن از همون نهاد های نامبرده شده و نهایاتا 10 تا خانوم هم نبودیم! یه دوساعت و نیمی مارو اونجا تو اون سالن  آمفی تاتر سرد یخچالیشون نشوندن و در کل 5-10 دقیق در مورد موضوعات مرتبط با من صحبت کردن و بقیه اش راجع به ارزش ش.ه.د.ا . و باقی مسایل مرتبط با همون ها  داد سخن دادن!!! یعنی میخواستم خودمو بکشم ها! تاحالا نشده بود دوساعت تو نیم سر همچین سخنرانی کسل کننده ای بشینم ولی خب در کل باید می رفتم چون دعوتنامه کتبی فرستاده بودن! کلا اونجا من مثل فلشر  شده بودم با اون تیپ رنگی و زیبایی و رشادت و   باقی قضایا ! عینک اون موقعی که بالاخره اجازه مرخصی دادن و از در اونجا پامو گذاشتم بیرون یه نفس راحت کشیدم! فکر میکردم منو با خودشون ببرن ارش.ادم کنن  خنثی

 

همکارم چند ماه بود ندیده بودم و تا منو دید گفت واااای چقد لاغر شدی چقد خوب شدی!! و کلی ذوق از خودم در وکردم بصورت زیر پوستی!

 

یه چیز عجیب هم راجع به پروسه ورزش کردن و تناسب اندامم هم اینکه اون یه هفته ای که روتین ورزش کردم و خودمم به هزار زحمت گول زدم و راضی کردم که تو اون یه هفته وزن نکنم و بعدش که سر یه هفته اومدم بالا ترازو دیدم یه کیلو و نیم چاقتر از قبل شدم و من داشتم سکته میکردم! گریهبا اون همه جون کندن و کالری سوزوندن چای سبز خودن و شام نخوردن و کالری شمردن همینم مونده بوده که یک کیلو و نیم  هم بعد یه ماه استپ بودن برم بالا!ناراحت واقعا دپرس و دلزده شده بودم ولی پارتنر می گفن که طبیعیه چون عضله هات حجیم میشن با ورزش و خب اولش وزن میگیرن و من فکر میکردم الکی برا دل خوش کنک من میگه ولی دقیقا دو روز بعد که اصلا ورزش نکرده بودم و رعایت انچنانی هم نکرده بودم خودمو کشیدم و دیدیم اون یک کیلو و نیم کم شده هیچ یه 700 گرم دیگه هم کم شده! کلی خوشحال شدم و دیدیم اوکی هست اینطوری و خیالم یکم راحت شد!آخ

فعلا همینا یادم بود که ثبتشون کنم!

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٩

 

 

از جذاب ترین چیز های دنیا برای من بعد از " بارون " ، "‌آسمون" ه...

خیلی خیلی دوستش دارم مخصوصا آسمون ابری رو .. آسمون صاف رو هم دوست دارم ولی عاشقانه بازی نور و شعاع های خورشید و بافت های ابر رو ستایش می کنم...

خیلی پیش اومده توش غرق بشم.. چه صبح زود چه غروب و چه شب بین ستاره ها... بنظرم آسمون تو شب یه طور ترسناکی باشکوه و با عظمت و بی انتهاست... من خیلی راجع به آسمون  خواب می بینم... خواب دیدم رفتم فضا خواب دیدم از آسمون شهاب سنگ می باره خواب دیدم سیارات دیگه مثل فیلم های علمی تخیلی از اینجایی که ما هستیم واضح و مشخص و رنگی رنگی قابل رویت هستن... خواب دیدم پرواز می کنم . خواب دیدم سقوط میکنم... کلا می دونم ضمیر ناخوداگاهم خیلی درگیر آسمونه و از همه عجیب تر اینکه من به شدت از ارتفاع میترسم ولی با اینحال هم سوار هواپیما میشم هم حتی حاظرم بانجی جامپینگ کنم ! همیشه ایده ام این بوده که هر چیزی که دوست داریم و بهمون ضرر نمیرسونه رو می ارزه یه بار امتحانش کنیم! مثل تموم اون اسباب بازی هایی که تو شهر بازی سوار میشم و می شدم و خیلی میترسیدم ولی روح جاه طلب و ماجراجوم نمیذاره بی تفاوت از کنارش رد شم.. گمونم اینطوری خیلی بد هم نباشه. نهایتش اینه که به. .. خوردن می افته آدم ولی میدونی یه بار شجاعت امتحان کردنش رو داشتی و میتونی به خودت یه جورایی افتخار کنی !

این منو یاد ابرها وقتی از پنجره هواپیما بهشون نگاه می کنی انداخت... دوست داشتنی...




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥

 

های اوری بادی!

یه عدد موجود دریایی ورزشکار عضلانی هستم الان در خدمتتون!

بالاخره بعد از ماه ها چشم انتظاری!!! پنجشنبه بعد از اینکه از خونه ی دوست جان و مهمونی دخترونه برگشتیم!! دست پارتنر مریض خانه نشینی که اصلا انگار قصد خوب شدن نداشت رو گرفتیم و بردیمش تا برامون الپتیکال بخره!! رفتیم همونی که قبلا دیده و پسندیده بودیم و قیمتش هم به جیبمون میومد! رو ابتیاع فرمودیم. جمعه ظهر هم برامون فرستادنش و من از جمعه تا امروز روزی نیم ساعت و یکم بیشتر، باهاش کار کردم! اول فکر میکردم که خیلی سبک و راحته ورزش کردن باهاش و میتونم حداقل!!! روزی یک ساعت روش کار کنم ولی برای اولین بار وقتی رفتم بالاش و هنوز 30 ثانیه نشده بود متوجه شدم که سخت در اشتباهم!!!! واقعا ورزشی که باهاش میکنی خیلی استقامت و انرژی می خواد و من الان همون موجود دریایی هستم که عضلات پشت ساق پاهاش (مخصوصا پای راستش!) بد فرم گرفته در حدی که به سختی میتونه 10 قدم راه بره ولی خیلی دوست دارم این حالم رو! یه چیز جالب و عذاب وجدان دهنده هم راجع به این دستگاه اینه که روش تمام مشخصاتت رو ثبت میکنه اینکه ضربان قلبت چنده و چند کیلومتر طی کردی و چند دقیقه هست داری تمرین میکنی و با چه درجه مقاوتی داری تمرین میکنی و از همه جالب تر و دردناک تر اینکه: بهت میگه اون یدونه شیرینی که خوردی و 100 کالری داشت رو باید تو چند دقیقه تلاش که  پدر جدتو میاره جلو چشمات بسوزونی!!! الان از پریروز تا بحال من جرات نمیکنم هیچ کدوم از چیزهای مورد علاقمو ببلعم! حتی آب پرتقالی که خودم گرفتم یا میوه اگه میخوام بخورم یاد اون عدد میافتم که چقدر تلاش و کوشش میکردم تا یدونه از اون کالری ها رو بسوزونم و خب احتیاط میکنم!

پارتنر هم حسابی تشویق میکنه و هر بار که ورزش میکنم میگه خیلی لاغر شدی زبان

بعدش هم از دیروز که خودمو وزن کردم و دیدم همون عددی رو نشون میده که تو سه هفته گذشته نشون می داده! تصمیم گرفتم ترازو رو بذارم تو کمد و هفته دیگه خودمو وزن کنم چون اینطوری اگه هر روز قبل و بعد ورزش برم رو ترازو ممکنه یا دلزده بشم یا خیلی امیدوار بشم. هفته ای یه بار خیلی خوبه و من میتونم تحمل کنم که نرم یه هفته رو ترازو! اینطور که خودم تو ذهنم برنامه ریزی کردم امیدوارم بتونم هفته ای حداقل یک کیلو بسوزونم ، اونوقت تا عید میشه دقیقا همون وزنی که میخواستم باشم. البته بعد عید تا چند ماه بعدترش میتونم یکم دیگه هم بخودم سخت بگیرم و رکورد وزن خودمو بشکونم! یعنی میتونم؟؟؟ اگه تا عید بیشتر هم کم کردم که فبها!! این از این!

جناب پارتنر دیگه حسابی شورش رو در آورده و هر چی تشویقش میکنم که خوب شه زودتر فایده نداره انگاری!! الان دقیقا یه هفته هست که افتاده و من سعی کردم نهایت تلاشم رو بکنم و بهش برسم همه جوره تا زودتر خوب شه ولی با اینکه خیلی خیلی به خودم فشار آوردم و اونم خیلی استراحت کرده ، هنوز خوب نشده و این دیگه واقعا هر دومون رو کلافه کرده. کلا من آدم صبوری نیستم و وای به روزی که صبرم تموم شه. حالا در نظر داشته باش یه هفته ی تموم بیخوابی و کم خوابی و اینکه تو یه محیط مریض باشی و همش هم سرویس بدی و خودت هم با تمام وجود سعی کنی نیافتی و مریض نشی! من الان روزهاست که سر درد بدی دارم و احساس میکنم خودم هم مریض شدم حتی تب هم کردم ولی ضعیف شدن و دل نازک شدن و بهانه گیری های پارتنر این موقعیت رو به من نمیده که اصلا فرصتی برای مریض شدن داشته باشم و احساس میکنم خیلی به بدنم فشار اومده تو این مدت. یجورایی هم خودم مریضم و هم نیستم!!! نمیدونم امیدوارم زود همه چی مثل قبل بشه و هر دو سالم و سرحال بشیم و به روال سابق برگردیم آخ

کلاس زبانم رو دیروز نتونستم برم چون خیلی سرم درد میکرد و گفتم که باید استراحت کنم و اگه تونستم بعد یه چرت کوچولو بلند بشم میرم که خب وقتی بلند شده بودم که یک سوم از کلاس گذشته بود زمانش و من هم به بقیه خوابم ادامه دادم! و بعدش به سختی پاشدم اومدم سر کار دوساعت. پارتنر هم که دیروز صب بعد یه هفته رفت سر کار، اما چند ساعت نشده بود که دیدیم از خونه بهم زنگ زده که حالم خوب نبود و برگشتم!

این چند وقت هم زدم تو کار طبخ خوراک های سالم! از ماهی و آش رشته و مرغ آبپز زعفرونی و آب پرتقال طبیعی  و اینها! امیدوارم بیشتر بتونیم رو روال سالم خوری بیافتیم.

*یه چیز جالبی که دلم میخواد اینجا ثبتش کنم اینه که من تو دوهفته ی گذشته یه تعداد زیادی از همکلاسی های دوران های مختلف زندگی مو تو کتاب صورت!!! پیدا کردم. از دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و با بیشترشون شماره رد و بدل کردیم و کلی از خاطرات اون دوران برامون زنده شد و اظهار دلتنگی کردیم برای اون زمان ها... باید بگم خیلی خوشحالم از این بابت قلب حتی یه جورایی دلم خواست یه قرار بذاریم همو بعد این همه سال ببینیم. مچکرم آقای مارک زاکربرگ ♥




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱

مژه

هزار خط نوشته بودم از دلایل این بیداری و بدخوابی ولی همش پاک شد فقط شکلک اخرش موند !!! دست پرشین بلاگ درد نکنه که فقط تو کار ضرر رسوندن ه!

حالا صب اگه شد یه چیزایی مینویسم

ّّّّّ××××××××××××××

 

الان دیگه کاملا صبه!

در حالی که چشمام از شدت کم خوابی میسوزه و گمونم قرمز هم باشه از سر کار دارم این پست رو هوا میکنم!

دیشب یا شایدم باید بگم امروز صب! از 5 گذشته بود که بالاخره یه چرت زدم و ساعت شش و نیم که پارتنر داشت می رفت سر کار بیدار شدم دوباره با صدای سرفه اش! نمیدونم با دوتا آدلت کلد و یه کلداستاپ ی که دیروز خورده بودم چطور خوابم نمی برد! شب قبلش هم که چون پارتنر تا صب تب و لرز داشت و حالش بد بون نتونسته بودیم بخوابیم و صبش هم دوساعت تو درمونگاه بودیم تا پذیرش بشیم و اونم سرمش رو تموم کنه و بیاییم خونه. تمام دیروز رو هم در حل خدمت به خانواده بودم! مخصوصا که این روزا که خانواده مریض شدن و ویروسی هستن خدمت رسوندن بهشون یکم زیادی سخت میشه و صبرو تحمل زیادی میطلبه که معمولا از توان من _بی اعصاب خارجه ولی دیروز سنگ تموم گذاشتم و به هر سازی که بود رقصیدم(ایکن و.یو.لا در حال انجام همه مدل حرکات موزون!!! خنده)

بنده خدا پارتنر هم هر وقت من بهش احتیاج دارم و در شرایط نا مناسب جسمی هستم برام همه کار میکنه و حسابی ازم care میکنه و من تازه داره بعد این همهم مدت یکم ازش یاد میگیرم. تازه اون بنده خدا دیروز تا امروز حداقل 10 بار ازم بابت نگهداری و توجه تشکر و قدر دانی و حتی عذرخواهی کرد! خب خدارو شکر تونستم اونقدر که دوست داره بهش توجه کنم بغل

*تازه دیشب برا اولین بار از رو هوس (چیکار کنم چاره ای نیست نمیشه ترک عادت کرد چون موجبات مرض ه!!! به خوبی خودتون ببخشید) چیز کیک نیویورکی درست کردم اونم از رو رسپی تلویزیونی تا در ارصه  ی (شایدم ارثه ی ) شکمی جات به پیشرفت و استقلال مکفی برسم و خودکفا بشممممممم. باید بگم با اینکه با اعتماد بنفس اون رسپی نصفه نیمه ی تلویزیونی رو هم دست کاری کردم ولی نتیجه ی کار عالی شد عالی!!! الان من جدی جدی به خودم افتخار میکنم! خب من تا بحال فقط یه بار چیز کیک مدل غیر یخچالی خورده بودم ! اونم کافه ویونا 2 سال قبل بقیه هر چی خریده یا خورده بودم مدل یخچالی بود که با اینکه اونم خیلی دوست دارم ولی چون توش تخم مرغ خام دارم من اصلا ترجیحش نمیدم و حالا خودم میتونم مدل توی فرش رو خیلی هم خوب درست کنم!!!! جالب اینکه این مدل خیلی ساعت طول میکشه تا آماده بشه یعنی زمان پختش یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و زمان تو یخچال موندنش قبل سرو حداقل 6 ساعته! اونوقت من همون موقع که بیخوابی زده بود به سرم بعد از N ساعت انتظار یواش رفتم سروقتش و تستش کردم و بالاخره خیالم راحت شد که نتیجه رضایت بخشه ! الانم چون پارتنر کیک پنیری دوست نداره!!! ( مثل همه چیزهایی که دوست نداره!!) تصمیم کبری گرفتم حداقل نصفش رو اهدا کنم تا دوباره اون نیم کیلو که با بدبختی کم کردم بعد از اینکه اضافش کرده بودم بر نگرده!

 

راستش تا وقتی این کیک رو درست نکرده بودم هیچ تصور درستی از میزان کالری سرسام آوری که میتونه داشته باشه نداشتم!!! تا با دستای خودم  اون 3تا و نصفی بسته پنیر خامه ای و اون یه بسته خامه صبحانه رو به اصافه 3/4 لیوان شکر و پودر قند  و یه بسته بیسکوییت پنی بور(بعنوان کراست ش) و اون 100 گرم کره ذوب شده و پودر نشاسته ذرت رو بعنوان اینگردینسش مخلوط کردم با هم! برا همین الان میدونم که نباید در مصرفش زیاده روی کنم و این یه نکته ی آموزشی برای من بوده آشتی جونزبان

حالا ببینم این برنده ی خوشبختی که قرعه ی نوش جان کردن نصف چیزکیک دستپخت سر آشپز بهش میافته کی هست!از خود راضی




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٩

 

 

1/وای شادمهر  همین الان چه حسی داره..... اما دوست دارم... اما دوست دارم..

2/ آشتی جون فکر کنم بد جور اعتیاد پیدا کردم به هر صب خوندت.سلامت باشی همیشه و به من انرژی مثبت بدی هر صب...

3/دیرزو صب پارتنر دوباره مجبور شد بره ماموریت! ای خدا من نمیدونم به اون اداره چی بگم که گیر داده به کانون خانواده ما! اینبار دیگه خودم پا میشم میرم خفتشون میکنم اگه بخوان بفرستنش ماموریت! خدارو شکر یه روزه بود ولی من از صب زود تا شب که بره و برگرده خیلی حس نا امنی داشتم و خیلی دلم تنگ شده بود براش.خدارو شکر که خودش نگهدار ما و عزیزامون هست♥

4/دیروز اومدم شیرینی درست کنم که پارتنر میاد بخوردش بدم با چایی (اون بیچاره اصلا شیرینی خور نیس خیلی کم میخوره) که تایمش رو بیشتر از اونی که باید باشه گذاشتم و سرم به بازی با موبایل گرم بود که اون شیرینی های بیچاره یکمی زیاد برشته شدن!!! در نتیجه با چشمانی اشکبار!! راهی سطل زبالشون کردم! کلی هم کره حروم شد این وسط :/ عوضش براش شام گرم و خوب درست کردم که مراتب توجه و توجه خودمو بهش نشون بدم. عصرش هم سر کار نرفتم بسیار شیک و مجلسی الان چند هفته ای میشه که هفته ای چند بار عصرا نمیرم سر کار!!! خیلی بد عادت شدما!

5/چرا اولین نقطه بدن که یخ میزنه بینی هست؟؟؟ باید یه چیزی مثل دستکش برای دست بینیکش برای بینی هم ابداع کنه یکی!

6/ ده روزه از برادر خبری ندارم اونم خبری نمیگیره!شاید تنها چیزی که این روزها مکدرم میکنه همینه.

7/چند تا برنامه در نظر گرفتیم برای زندگیمون ولی هنوز از بینشون معلوم نیست قرعه اخر به کدوم می افته. هر کدوم که صلاحمونه به امید خدا...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٥

 

به به چه قالبی طراحی کردم  عینک

 سال 2014 هم داره میاد. دلم میخواست این سال نو رو تبریک بگم اما نمیدونم چرا زبونم نمی چرخه، شاید چون امروز خوشحال نیستم یا این روزها برا من مثل روزهای قبلی ساده و تکراریه...

//////////////////////////

 

یکی دو روزی میشه یه سر درد بدی دارم. احتمال می دم برای سردی هوا و بادی که موقع اینو اونور رفتن به پیشونیم میخوره باشه چون پارسال سینوس هام ملتهب شده بود و کلی براش دارو مصرف کردم تا خوب شد. امسال اما اصلا هد بند استفاده نکردم و ممکنه برا همین باشه.

چند روز بود فکر میکردم که امسال چقدر خوب از خودم نگه داری کردم که برا اولین بار تو این سالها تو پاییز تونستم از دست سرماخوردگی فرار کنم ولی چند روزه حس می کنم خیلی به خودم بابت مریض نشدن فشار آوردم و کی هست که کله پا شم! البته امیدوارم این اتفاق نیافته چون اخیرا به اندازه کافی بی انرژی هستم دیگه چند روز استراحت اجباری رو کجای دلم بزارم؟

دوشنبه که تعطیل بود بالاخره زیتون پرورده رو درست کردم و شبش هم کیک خامه ای پختیدم! هر دوشون خیلی خوب شدن و جناب پارتنر دیگه از شادی در پوست خودش نمی گنجید! اما در نتیجه ی همه ی این کدبانوگری ها! نیم کیلو چاق شدم و خب خیلی تو ذوقم خورد! الانم دیگه درست کردن کیک و شیرینی جات بدون مناسبت تعطیله! 

چند وقتیه دنبال دستگاه الپنیکالیم تا بخرم و تو خونه ورزش کنم و لا اقل تا عید این چربی های باقی مونده رو آب کنم . قیمتاش خیلی متغیره و از 700 تا چهار و پنج میلیون قیمت گرفتم و 95 درصد ساخت چین و بقیه تایوان و به اصطلاح تحت لیسانس هستن! منتظرم ببینم پارتنر کدومو میخره بالاخره!


دیشب بعد اون همه مدت که همه چی خیلی خیلی خوب بود بینمون ، وقتی بیرون بودیم و خوشحال یهو یه حرف راجع به خواهرش اومد وسط و چنان همه چیز رو خراب کرد و در هم کوبید که تا ساعتها تو شک بودم و اونقدر داغونم کرد که حد نداشت. گرچه شب مثلا اومد که یکم اوضاعو بهتر کنه ولی باز من تنیده شدم تو پیله تنهایی خودم و احساس میکنم خیلی سردمه... خیلی...

برای خودم X خوب باش خوب باش خوب باش X





قالب وبلاگ : sadafi:)