دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤

 

داریم برای اولین بار بعد از عرو×سی مون میریم مسافرت!

 

دوست داشتم همچین جاده ی سبز و خلوتی میبود ولی احتمال زیاد آسفالت و بیابونیه!

البته دقیقا مسافرت_مسافرت نیست, ماموریت پارتنره که کلی اصرار کرد منم باهاش برم و 5 روز هم هست! من در حالت عادی بیشتر از یک یا نهایت دو روز نمیتونم جایی رو تحمل کنم. به طرز وحشتناکی حوصله ام سر میره و دلم برای کارم و خونه ام تنگ میشه ولی امیدوارم این سفر طوری باشه که ازش لذت ببرم و گذشت زمان رو حس نکنم.

ناگفته نماند که با ماشین شخصی میریم و همچنین 2تا همسفر هم داریم!!

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢

 

 

نوشتنم نمیاد و بد جوری خوابم میاد و بی حسمخمیازه

در صورتی که پارسال اصلا اینطوری نبودم و برنامه ی روزانه ام این بود که کله سحر میومدم بیرون از خونه و سر کار بودم و بعد ناهار نخورده میدوییدم میرفتم شهر دوست و همساده با دوستم باشگاه و بعد هم پشتش کلاس زبان و بعد هم دوباره میومدم سر کار تا ساعت حدود 10 شب! ولی الان این من کجا و اون من کجا! یعنی بخاطر بالارفتن سن هست؟؟؟ اونقدر گرد شدم که کلی از خودم بدم میاد و دلم میخواد بخوابم و پاشم و 30 کیلو کم کرده باشم !

اصلا دست و دلم به درس خوندن هم نمیره و مثل یه موجود بی خاصیت پاشدم رفتم سر کلاس زبان بدون اینکه تو یک ماه گذشته اصلا لای کتابام رو باز کرده باشم و یا حتی اون تکالیفی که بهمون داده رو انجام داده باشم!

شنبه تا دوشنبه هم تهران بودم و با برادر جان رفتیم ولی جدای اونی که خیلی خوش گذشت موقع رفتن و اونجا هم کلی دوستای عزیزم رو دیدم برگشتن خیلی بد بود مخصوصا با اون ناراحتی هایی که بین من و اشی پیش اومد و جلوی پسرخاله ام کلی زدیم به تیپ و تاپ همدیگه و نصف مسیر رو با هم قهر بودیم!!!! کلا تصمیم گرفتم دیگه باهاش نرم مسافرت یا جایی که مجبور باشیم بیشتر از چند ساعت با هم وقت بگذرونیم چون بطرز عجیب غریبی رابطه ی خوبمون در عرض چند ثانیه به گه کشیده میشه!

×دیدن دوستا خیلی خوب بود چه اون دوست عزیزی که برا اولین بار همو میدیدیم و چه اون دوستای قدیمی و اون نی نی ناز کوچولو که تازه تونستم ببینمش و خاله اش باشم... حالا که فکر میکنم می بینم تو یک سال  و اندی گذشته من چقدر خاله شدم :))




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/۱۳

 

 

طبق معمول این روزها صب خواب موندم و ساعت 10 و خرده ای بیدار شدم دیدم میس کال افتاده از اونهایی که میخواستیم با هم بریم بیرون! و جا موندیم البته ناراحت هم نشدم ، تمایلی نداشتم که با اونها بریم چون بغیر از یک نفرشون دلم نمی خواست با بقیه وقتمو بگذرونم ! همون موقع دیدم پارتنر داره با دل خوری آماده میشه بره بیرون! گفت حوصله تو خونه موندن رو نداره و من هم در طی یه اقدام انتحاری!! تا چشمامو باز کردم و دیدم داره میره گفتم صبر کن منم میام! یه ساعتی هم طول کشید تا آماده شدم و سبزه مون رو زدم زیر بغلم و رفتیم بیرون. سبزه ه رو از روی پل انداختیم تو رودخونه و تا یه مسیری با چشم دنبالش کردم چون هم مسیر بودیم و هر دو داشتیم به سمت دریا میرفتیم منتها چون اون سرعتش پایین بود از ما عقب موند و دیگه بیخیالش شدیم.تو مسیر پیاده تا اسکله یه جایی بعد از پل اومدیم چن دقیقه بشینیم تا خستگی در کنیم و بعد ادامه بدیم  تو همون موقع دیدم که اتوبوس دریاییه که شونصد ساله دلم میخواست سوارش بشم داره با یه عالمه مسافر از دریا بر می گرده و همون موقع پیشنهاد دادم بریم سوارش بشیم و از اونجایی که ما اونور رودخونه بودیم و باید میرفتیم از رو پل رد می شدیم و یه عالمه آدم هم تو ایستگاهش منتظر بودن که سوار بشن ما بعد از این تصمیم بدو بدو دوییدم تا خودمونو برسونیم بهش و جا نمونیم. 

خیلی جالب بود مخصوصا اینکه بعد از چند صد متری که از ساحل دور میشدیم رنگ آب سبز سبز میشد و یه جورایی منو یاد دریای جنوب می انداخت ! یه سری عکس و فیلم هم گرفتیم که دوستشون دارم و هم اینکه تمام مدت قبل وموقع سواری من دلم بدجوری میخواست که برم رو سقف این اتوبوسه تازه نردبونی هم که میره رو سقف یا همون تراسش رو هم پیدا کرده بودم ولی چه کنم که هیچکس نیست که استعداد های نهفته ی منو کشف کنه و تازه کورشون هم میکنه!!! خلاصه نشد که برم اون بالا حس تایتانیک سواری ام شکوفا بشه. تازه وسط دریا تو عمق 30 متری که برای چند دقیقه توقف کرده بود همچین حس شیرجه زدنم اومده بود که اگه یکی دوتا پایه داشتم حتما این کارو میکردم. البته هوا یکمی سرد بود ولی خیلی زیبا بود حتی شهر کوچیک ساحلی مون از وسط دریا شبیه نیویورک سیتی شده بود! کلا همه چی از اون فاصله خیلی بهتر و زیبا تر به نظر می رسید....

دلم میخواست یه چن تایی عکس بذارم ولی الان یه هفته هست که می خوام عکس هفت سینمو آپلود کنم و نمیتونم! حالا بعدا اگه حس و حال و موقعیتش بود اینکارو میکنم .

این بود یه سیزده به در متفاوت و خوب. نه خبری از ترافیک های چند صد متری پارسال بود نه بقیه چیزها.... مرسی خدا




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٢

 

 

به هر چیزی که دل بسته بشی همچین یهو دورت میزنه و تنهات میذاره که فقط باید انگشت به دهن بمونی و نکاهش کنی و بعد هم چون ضربه خیلی کاری بوده کلا" خودتو بزنی به کوچه ی علی چپ و حاشا کنی که اصلا یه روزی همچین وابستگی ای وجود داشته و خیلی کوووول اون موضوع رو از ذهنت بندازی دور و سر خودتو با یه چیز جدید گرم کنی!

الان این داستان راجع به وابستگی های مجازی هم خیلی خیلی صدق میکنه! هی میخوام به روز خودم نیارم و زیاد غصه اش رو نخورم ولی احمق نمیذاره! اول که این پرشین بلاگ خیانتکار آرشیو 9 سال از روزهای زندگی من رو بی حرف پیش نابود کرد و صفحه رو بخاطر 2 تا کلمه ای که اصلا مفهوم جْ×ن×سی هم نداشت تو نوشته ام ,تخته کرد و خب من واقعا بد جوری سوختم و حالم گرفته شد..

یاد تموم اون شبهای که گرفته بودم و به دنبال یه خاطره ی خوش میشستم پای وبلاگم و تاریخ ها مشابه رو تو سالهای گذشته ری ویو می کردم و کلی حال و روزم بهتر میشد.. یاد اون سالهای 17-18 سالگی و اون دغدغه های فکری صادقانه و کودکانه و مقایسه ی خود اون روزها با من_ این روزهای بیست و اندی ساله... 

بعد از بیشتر از 100 بار نامه و پیغام و پپسغام فرستادن به پرشین و به هیچ نتیجه ای نرسیدن خودم رو جمع و جور کردم و دلم رو به اون 10 20 تا پست آخری که میتونستم از تو گوگل ر×یدر ببینم خوش کردم و اومدم یه خونه ی دیگه اینجا ساختم و برای اطمینان از حفظ کردن همه ی نوشته ها و دوست های بلاگی ام اونها رو تو ریدرم اررنج و ست کردم و بقول خودم دلم رو به این چیزها گرم کردم... حالا مدتهاست که در عین نا باوری ر×یدر هم از دسترس خارج شده و همچنین حتی نمیشه تو جی میل رفت.. من اون ایمیل رسمی خودم رو تو اونجا ساخته بودم و کلی ازش تو جاهای  که برام مهم بود استفاده کرده بودم و منتظر کلی ایمیل های مهم شغلی و تحصیلی بودم..... چی بگم آخه؟؟ اگه این همه مدت این وقت و انرژی و اعتماد رو روی همون دفتر خاطرات و نامه های سنتی کاغذی گذاشته بودم الان حس یه آدمی که به اعتماد و ایمانش خیانت شده رو نداشتم :|




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٠

 

 

 

امروز خواب موندم اونم چه خوابی!! بعد از دوشب پشت هم نخوابیدن و تا ساعت 5 و 4 صب بیدار موندن و مهمانداری در طول روز و استراحت نکردن .خیلی شیک صب الارم رو قطع کردم و تا 11 خوابیدم . جالبه وقتی بیدار شدم فکر میکردم نهایتا 8ونیم صب باشه:))  در همین راستا نرفتم سر کار چون تا بخوام آماده بشم  و برم میشد 12!! خب چه کاری بود آخه!

بعد هم دوستم دیروز پیام داده بود که امروز میان شمال و بعد دیشب پیام داد که کنسل شده و صب که بیدار شدم و گوشی ام رو چک کردم دیدم پیام داده تو راه شمالیم!! منم زنگ زدم پرسیدم اسگل کردیم!!! و کلی خندیدیم و گفت رسید برام تعریف میکنه ماجرا رو !! حالا منتظرم تا عصری که برسن.. 

این عید دیدنی های نچسب  هم به حول و قوه ی  الهی داره تموم میشه! البته دیروز دوتا از دوستام اومدن که اونها خوب بود کلی تو سر و کول هم زدیم و مواظب بودیم که یوقت مثل دفعه ی قبل تو جمع 3نفره مون ناراحتی و دلخوری پیش نیاد,چیزی که دفعه ی قبل خیلی ناراحتم کرد و حالمو گرفت.

منم که بعد تعطیلات با برادره دارم میرم تهران و همون موقع هم عید دیدنی های دوستا و اقوام تهرانی رو پس میدم :)

______________________

معلم کلاس زبانم یه عالمه تکلیف نوروزی داده بوده همون جلسه ی آخری که من دو در کرده بودم و از همون روزهای اول و دوم تو فکر این پیک نوروزیه با یه عالمه رایتینگ و .. بودم و همش میگفتم من یه عالمه وقت دارم . حالا هم که تعطیلات تموم شده و من هنوز لای کتابامو باز نکردم! البته خیلی هم غیر قابل پیش بینی نبود!




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧

 

دختر خاله و پسرش و پسرخاله ام که اومده بودن , امروز صب زود رفتن بعد با اینکه من با این دختر خاله اصلا این حرفها رو ندارم و واقعا هم خودمو اصلا زحمت ندادم ولی از ساعت 6 صب که راهی شون کردیم تا همین نیم ساعت قبل نتونستم از رخت×خواب در بیام. الانم حیلی تنم درد میکنه و کوفته ام . خودم فکر میکنم زبونم لال دارم سرما می خورم!!!!!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٥

 

همش خسته ام و خوابم میاد!

ای بابا این منم که همیشه میگفتم من اصلا بر عکس همه توی بهار خوابم کم میشه و تو زمستون و پاییز میشم خرس قطبی و میخوام همش بخوابم ! چی شد پس؟

الانم که منتظرم دختر خاله و پسرش و پسرخاله و برادری ام بیان خونمون احتمالا تا برسن از اقصی نقات استان میشه عصــــــــــــر . منم فرصت دارم زودی یه ناهار بخورم و یکم بخوابم تا عصر روبه راه باشم. صب هم بیدار شدم و کلی تمیز کاری و مرتب کردن خونه داشتم واسه خودم! الانم کمرم گرفته یکمی و احساس یه وری بودن دارم!




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩٢/۱/٢

 

این یه واقعیته که هر سالی که میاد من تا روزها و هفته های اولش خودمو گم میکنم..

روزها مو , هدف ها مو, خواسته ها مو گم میکنم..

دلشوره ی بدی میگیرم و نسبت به همه چیز نا امید و دلسرد می شم...

دست و پامو گم میکنم و استرس می گیرم... هی تو ذهنم تکرار میشه که یه سال دیگه هم گذشت و من هنوز همون جای قبلی ام.. هنوز هیچکاری ! نکردم و هنوز ... 

آخه این چه حالیه خدایا.. همه عالم و آدم لا اقل این چند صباح عید و نو شدن سال رو خوشن و به خوبی ها و شادی ها فکر میکنن ولی من از قبل عید غصه دارم و اصلا دلم نمیخواد سال جدید بیاد... از همه خاله بازی هاش بدم میاد و دلم نمیخواد برم اینور و اونور و کسی هم بیاد دیدن من!  چرا من اینطوری ام آخه؟ واقعا از خود اینطوری ام بدم میاد همین روحیه ی جمع گریز من اوضاع نا بسامان این روزهامو بد و بدتر میکنه... همین باعث هزار تا سو’ تفاهم دیگه هم میشه... کامم رو بیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلخ می کنه :(

من ناشکر نیستم و نمیخوام باشم آخه پس کی یاد میگیرم همین که حال و روزم خوبه و سالمم باید هزاران بار خدا رو شکر کنم! خدایا منو به راه درست همون راهی که گمش میکنم  برگردون...





قالب وبلاگ : sadafi:)