دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۳٠

 

 

 




 
نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸

 

از همون سه شنبه ی قبلی که دوستام پیشم بودن ناهار و بالای منبر رفتن و فخر فروختنم راجع به اینکه من هر ساعت شبانه روز اگه بخوابم یا نخوابم صب ساعت 7 یا نهایت نهایتش 8 بیدارم... هر روز به طرف اعجاب آوری , خواب موندم !   :|  

دیروز صب که کلا شاهکاری بود برای خودش اصلن! ساعت 12 خوابیدم و ساعت 9 صب بیدار شدم! اصلن هم یادم نمیاد کی الارم گوشیمو خاموش کردم. بعدش هم که دیدم دیر شده  برا خودم رفتم د×و×ش گرفتم و ساعت 10 رفتم سر کارم!

____________________________________________________________

حالا من نمی خوام پاییزم تموم بشه چی!..................


 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/٩/٢٥

 

امروز صبح تو هوای ابری و بارونی و سرد مورد علاقه ام پیاده رفتم زیر بارون نم نم پیاده اومدم با اینکه مشتری دم در منتظرم بود و تماس گرفت گفتم چند دقیقه دیر تر میرم ولی روزم رو اونطوری که دلم میخواد شروع میکنم.... و خب این کارو کردم...

دم غروبی هم با اینکه یکم دیر شده بود و هوا داشت تاریک می شد و کلی هم باروون  می اومد پیاده اومدم  دوباره و زیر بارون با چتر بسته  و هوای خنک خنک پاییزی ام...

البته قبلش کلی لباس پوشیده بودم طوری که با اینکه خیس شده بودم وقتی رسیدم رفتم پشت  و لباس ها و جورابمو کم کردم و کتم رو در آوردم و یه مانتو پوشیدم چون اینجا یه بخاری کوچولوی گازی داریم که برامون کافیه و محیطش با اینکه بزرگ ه  هنوز اونقدی سرد نیست...

 آرزومند اینم که همه آدم های رو زمین بتونن از بارش بارون و قدم زدن زیر بارون لذت ببرن و زیبایی شو ببینن و براشون باعث ناراحتی و سختی نشه... آمین ....




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/٩/٢٤

امروز تمام مدت خونه بودم و الانم بد جوری حوصله ام سر رفته و دمغم...

تمام روز بیشترش رو مشغول کارای خونه بودم و اصلا به کارهای شخصی خودم که تو فکرشون بودم نرسیدم.. فقط یه ساعت تمرین موسیقی.. که الانم دستم خیلی درد میکنه..

ساعت 8 میخواستم برم بیرون یکم هوا بخورم و پیاده روی کنم که همون موقع دقیقا یه باروون خیلی شدیدی گرفت که خب نمیشد زیرش پیاده روی کرد...

تی وی هم که مزخرف ترین برنامه هاشونو برای پنجشنبه و جمعه می زاره...

امروز خیلی خالی بودم... خیلی سرد.. گر چه دریم های قشنگی برای خودم داشتم....

فردا روز جدیدی ه....

---------------------------------------------

×کاش لا اقل تو رو اینجا داشتم....




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٢۳

 

 

دلم خواست خب!...

 

 

 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٠

نمیدونم چطوریه.. همه تو فصل تازه و بهار ،کرخت و بی حس و خواب آلو میشن.. من این علائم رو بصورت حاد در فصل محبوبم ×پاییز ×پیدا میکنم.... یعنی همش تو روز های بارونی و ابری و سیاه دلم میخواد پنجره ها رو باز کنم و یخ بزنم و تا گلو برم زیر لحاف.. بعد یکی هم باشه پاهای یخ زدمو بچسبونم  بهش!!

که خب دیروز به این خواستم به صورت کامل نرسیدم !در عوضش ظهر بعد از ناهار و سریال دیدن از ساعت 3 تا 5 خوابیدم که نه ، بی هوش شدم! کلاس زبانم رو پیچوندم خیلی شیک بعد هم عصرش که بیدار شدم حاضر شدم برم سر کار ولی بعد دیدم تو این بارون و هوای ابری و سرد ترجیح میدم بمونم خونه و برای همین به خودم مرخصی دادم... گر چه دیگه یکم بعدش حسابی حوصله ام سر رفته بود و پارتنر هم که زود اومد ه بود بعد از مقادیر متنابهی تعجب زدگی از بودن من این ساعت تو خونه و کلی خوشحالی زیر پوستی!! دید من اینطور کلا فه و بهانه گیرم گفت بیا برو اصلن سر کارت!! شب هم  از موسسه زبان تماس گرفتن ،فکر کردم الان این معلم بد اخلاق سخت گیر میخواد بگه چرا نیومدی کلاس!!!! بعد دیدیم میگن سه شنبه کلاس تشکیل نمیشه چون معلمه نیست بعد من اونقدر خوشحال شدم کلی تقدیر و تشکر هم کردم ازشون!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سریال تاریخی - اساطی*ری هست،"  "من تازه فهمیدم که هر شب میده ، فکر کنم کانالش هم جدید باشه رو فر *کا*نس قبلی TV*Pe*rsia*  به اسم T*M که شبا حدود 11 _خودم هیچوقت از اولش نرسیدم آخه! " " به اسم S*parta*cus یا همون اس* پار* تا *کوس  خودمون.. بعد من خیلی دوستش میدارم! دیگه بخاطر این ساعت خوابم هم تغییر کرده و دوباره دیر خوابیدن رو شرو کردم بعد یه نکته ی خیلی طلایی اینه که این سریاله"" پلاس 18"" هست!! همچین هم به وفووور و کم هم نذاشتن! 

بعد نقش اولشون هم به غایت جذ*اب و خوش* اند*ام تشریف دارن طوری که آدم کلی گل از گلش میشکفه زیارتشون میکنه!خیلی هم تخس البته! خلاصه دیشب نصفه شبی بعد اینکه تموم شد پخشش مثل خرم ها رفتم لب تاپ و روشن کردم که پیجشون رو تو فیض بوق! لا*یک کنم و هم ببینم ایشون کی تشریف دارن اونوقت اینقدر جذ*اب و اینها!! بعد در کمال تاسف متوجه شدم که همون موقع که داشته این سریال و بازی میکرده متوجه میشه سرطال خون داره و برای همنین بعد از سری اولش بازی اش نیمه کاره میمونه و با وجود کلی تحت نظر بودن و مراقبت و درمان و اینها پارسال 11 سپتا**مبر تو سن 39 سالگی می میره! خیلی یه جوری شدم! آخه آدم به این جوونی به این خو*ش**تیپی به این ورز**یده گی!!  اونوقت مریض بوده تو این سریال بازی کرده اگه نمی بود چقدر دیگه جذا**بیت داشت! خلاصه که باز هم فهمیدم دنیا وفا نداره....

 

___________________________ 

از اینکه دیروز مقاله ی زبان رو ننوشتم و برا همین بی خیال کلاسه شدم خیلی احساس شاگرد تنبل بودن و عذاب وجدان بهم دست داد، بعد هم که موندم خونه احساس بی فایده بودن بهم دست داد!! بعد به خودم گفتم خیلی بی جا همچین حس های بدی بهت دست میده! تو باید یکم به خودت مرخصی بدی و یه روزهایی اصلا خودتو از همه مسئولیت ها و وظایف و توقعاتی که از خودت داری آف کنی! ا

خب بعدش دیگه عذاب وجدانه رفت گم شد! نگرانم نکنه  زیاد خوش بگذره کلا دیگه از مرخصی در نیام!




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٩

باروون میاد... باید لذت ببرم... لذت می برم.. ولی یه جورایی دل تنگم.....غمگینم باز....

باید باروون.. ابر های سیاه دوست داشتنیم.. حالم و خوب کنه....باز...

-------------------------------------------------------------------

در زندگی همیشه به سوال که می رسم 
از هر راهی که می روم
جوابش، زندگی است
درست،
گله نمی کنم

غر نمی زنم
سوال نمی کنم
جواب را می دانم
فقط خدا یادت باشد 
برای بعضی وقت ها که خیلی خسته ام
یک بغل محکم
به من بدهکاری



نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸

 

دیروز غروبی درست همون موقع ای که پکر و گیج و غم آلود و در به داغون جلو لب تاپ نشسته بودم و به ناراحتی ای که برای مامان پیش اومده بود فکر میکردم و کاری از دستم بر نمی اومد ,شب قبلش هم نخوابیده بودم ، صمیمی ترین دوست دوران نوجوونی و جوونی ام(نه که الان پیر باشیم ها!!! چون اون ازدواج کرده و بچه و تو این 6 سال کلی دور افتادیم نسبت به اون صمیمیتی که داشتیم) و یکی از مهربون ترین و مظلوم ترین آدمهایی که تا بحال تو زندگی ام دیدم تماس گرفت باهام و گفت که در شهر ما به سر میبره!

اومده بودن هوا خوری و گفت اگه شما هم دوست دارید بیان دنبالمون و بریم بیرون هوا بخوریم... بماند که چقدر داغون بودم و چقدر هم دلم میخواست نی نی گوگولی 8 ماهه اش رو بچلونم و بخورم مثلا من خاله اش هستم چون دوستمم هم خواهر نداره و خلاصه اومدن دنبالمون و رفتیم یکی دو ساعتی بیرون... واقعا نمیدونم چطوری بود انگاری تله پاتی بود.. بهش گفتم که حالم اینطوری بود و چقدر خوب کرد که اومد و دیدیم همو و نی نی گوگولی دوست داشتنی اش هم باعث شد حسابی حال و هوامون عوض بشه...

باز هم بماند که پارنتر یکم غر زد که این چند هفته ی اخیر هر جمعه که قصد کرده یکم درس بخونه و رو مقاله اش کار کنه دوستای من دست به یکی کردن و نذاشتن :))) راست هم میگه بنده خدا در طی 5 هفته ی گذشته هر جمعه یکی از دوستام یهوویی راهش به خونمون افتاد اونم برای منی که اصلا تو کار رفت و آمد با کسی نیستم خیلی عجیب بود.. حالا داشت میگفت برای هفته ی دیگه هم اون یکی دوستم فلانی حتما قراره بیاد  :D ولی من اصلا دلخور نشدم ازش چون میدونم خودش بیشتر از من این رفت و آمد ها رو دوس داره....

این دوستم رو خیلی دوست دارم.. و خیلی خاطره های خوبی هم با هم داریم.. یه زمانی نزدیک ترین آدم ها به هم بودیم و الانم با اینکه راهمون دور شده و رفت و آمدمون کم شده ولی دلامون نزدیکه... یادش بخیر من ویولت بود اسمم و اون پینک همین الانشم تو گوشی ام با اسم پینک  ذخیره شده :)) دقیقا همین شکلی!

 

**چطور یادم رفته بود که یه دوست خوب و مهربون میتونه چقدر حال آدم رو خوب کنه... چقدر احمقانه تمام زندگی ام خودم رو با قرنطینه کردن از همه اونهایی که دوستشون دارم و دوستم دارن دور کردم.... اینطور نباید باشه...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥

 

می خواستم این نوته رو هم بذارم در ادامه ی همون پست قبل ولی فکر کردم اون تو حال و هوای خودش بمونه خیلی بهتره...

چند وقتیه دارم فکر میکنم اونهایی که تو سن خیلی زود یعنی همون نوجونی یا نونهالی به موفقیت های زیادی میرس چطوری این مسیر موفقیت رو تو برهه زمانی خیلی کوتاه طی کردن یا میکنن! 

یه پستی هم خونده بودم.. نمیدونم گمونم تو بلاگ لنگدراز بود که ما آدمهایی هستیم که خیلی هامون تو جاهای اشتباهی قرار گرفتیم و داریم کارهای اشتباهی میکنیم... مثلا شاید یه آشپز در واقع یه مهندس خیلی خوبی باید میشده،یا بر عکس ولی خب در زمان و مکان و موقعیت اشتباهی به اینجایی که الان هست رسیده و خب اون استعدادش هم هیچوقت شکوفا نمیشه...

حالا از همه اینها که بگذریم و من هم با این موضوع خیلی موافقم دارم فکر میکنم شاید من قرار بود خودم تو یه رشته ای به قول معروف شکوفا بشم ولی خب یا اصلا نفهمیدم که اون چه رشته ای هست و هم اینکه هیچوقت تو موقعیتش قرار نگرفتم و یا شاید هم در آینده تو موقعیتش قرار بگیرم ولی از سن شکوفایی ام دیگه خیلی گذشته !!  

الان که فکر می کنم میبینم همیشه دلم میخواست یه رشته ورزشی رو خیلی حرفه ای دنبال کنم و خب به موفقیت هاش هم برسم.. چه میدونم شاید من هم باید یه تنیسور میشدم یا یه شناگر خیلی ماهر یا دوچرخه سوار یا بدمینتونیست یا حداقل همون بسکتبال خودم که رفتم تا یه جاهایی خووب و بعد کلا ولش کردم!!

اینو میخوام بگم که خب از ما که گذشت... نه که گذشت _ گذشت و تموم شد... بلکه خب از اون دوران طلایی که میتونستیم داشته باشیم و نرسیدیم و یا همون کشف نشدیم منظورمه.. و لی خب میتونیم الانشم هر چی که دوس داریم رو به صورت علاقه مندی تو اوقات فراغتمون داشته باشیم...

        حالا دارم فکر میکنم اگه "یه روزی" یه بچه ای باشه تو سرنوشتم که مسئولیت آینده و حالش به عهده ی من باشه .. من خب مثل همه دیگه آدمها که امال و آروز هاشون و رو تو نسل بعدشون میبینم حتما پرم از کلی برنامه... حتما میخوام یه عالمه امکانات و موقعیت ها رو در اختیارش بذارم که بتونه شکوفا بشه.... از طرفی هم میترسم که نکنه از اونور بووم بیافتم... نکنه مثل خیلی هایی که میشناختم و تو زندگی ام بودن و حتی یه زمانی تو نوجونی آرزوم بود که جای اونها باشم.. برخلاف کلی موقعیت رفاهی و خانوادگی نتونن خودشونو پیدا کنن... 

بازم فکر میکنم من باید بستر رو فراهم کنم... اون دیگه پای خودشه که بتونه خودشو شکوفا کنه یا نه! :|    الانم که نگاه میکنم میبینم بیشترین ادمهای موفق اطرافم اونهایی بودن که برای رسیدن به نقطه ای که الان توشن کلی زحمت کشیدن و راحت نبوده راهشون...

اینا هم خودم اگه تو مکان و زمان مناسب  دیگه ای قرار گرفته بودم! 




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥

 

 صبح که داشتم پیاده روانه محل کارم میشدم .. همینطوری یه دریم خوشگل هم داشتم.. که ظهر که برگشتم خونه تا ناهار و میذارم گرم بشه بپرم یه د×و×ش آبگرم بگیرم و بعد هم ناهار و بعد هم بپرم  تو ت×خ×ت دوست داشتنی ام و یه لا× لا× ی حسابی!  همین طوری هم با لش ام رو ب×غ×ل کنم.... هوووووم....

آخه شکر خدا نه امروز کلاس زبانی هست و نه کلاس موسیقی ای و من میتونم راحت بدون استرس و ترس از انجام ندادن تکلیف ها و یا خواب موندن به خواب عز×یز×م برسم!




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳

 

دیشب کلی اکتیو بودم... بعد از  5ساعت کار و 3 ساعت تمام تو کلاس زبان نشستن و بازم 2 ساعت کار بعدش رفتم خونه و یکی دو ساعتی هم موسیقی تمرین کردم که مثلا یکم تلافی این 2-3 هفته بشه و بعد هم یکم اینترنت بازی و تازه اگه موقعیتش بود حتی فعالیت های بیشتر و انرزی بر  ترزبان!! وصبح هم با انرژی مثبت بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و یه چایی و چیزی خوردم و کلی برنامه داشتم که پیاده روی صبحگاهی هم داشته باشم تا محل کار ولی هر چی گذشت تا آماده بشم و بیام بیرون از خونه به طرز شگقت انگیزی انرژی  و انگیزه ام تحلیل میرفت و اصلا یه حالی شده بودم که اگه روم میشد و از خودم خجالت نمیکشیدم اصلا بیخیال اومدن بیرون از خونه میشدم و یا حدا قل آژنس میگرفتم ولی گفتم نه! و به همون با تاکسی اومدن رضایت دادم! الانم از دست خودم خیلی عصبانی و ناراحتم! امیدوارم حداقل این کلاس موسیقی امروز یکم حالم رو بهتر کنه...

 

* به یه حقیقت دیگه ای هم که این روزها پی بردم و رو روح و روان و انگیزه ام حسابی اثر گذاشته اینه که من هر سال آذر ماه که میشه تو بحران اقتصادی قرار میگیرم و بعد هم کلا داغون و خالی میشم! مثلا همین الانش من برای اولین بار اون قسط قلنبه گنده ام عقب افتاده چون پولش رو در کمال خرسندی برداشتم با خودم بردم مسافرت و با جیب و کارت خالی برگشتم! بعد یه حساب دیگه با همکارم دارم که چون مشتری های بد! نیومدن با من تسویه کنن من هم به اون همکارم بدهکار شدم بابت همکاری ای که باهام داشته.. از اونور اون ویزیتور کارام هم که تا مبلغ حسابم باهاش به رقم خانمان برانداز نرسه اصلا بهم فاکتور نمیده !! و به اون هم یه چند صد تومنی بدهکار شدم و تازه این جدا بمونه از هزینه کلاس موسیقی ام که امروز برای ترم جدید باید پرداخت کنم و همین طور اون دوچرخه کذایی ام که تو فکرشم و همینطور هم پس اندازی که هر ماه باید جدا داشته باشم و بریزم به حسابم!! یعنی درست چند روز قبل از آذرماه ییهویی همه رفتن تو فاز عزاداری و کلا بازارمون تعطیل رسمی شد در حدی که من اونقدر احساس رخوت میکنم که حتی نمی تونم کارهای باقی مونده مشتری ها رو انجام بدم چون میدونم اینها رو انجام بدم بیکار میشم و لا اقل الان می دونم یه سری کار دارم که باید انجامشون بدم !!! (یعنی واقعا دچار بحران شدم ها!! ) بعد هم الان دیگه به این نتیجه رسیدم که باید به اون حساب پس انداز مبارکم دستبرد بزنم و حداقل یه میلیون ناقابل ازش برداشت کنم تا این اوضاعم از این وضع در بیاد!!!




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۱

 

I always want to know more. I want to learn more. I want to do better. I want to be better. I’m not progressing fast enough.

×دیروز عصر بهترین دوست دوران دبیرستانم همراه نامزدش اومدن پیشمون...

وقتی رسیدن دیدیم تو دستشون هدیه و کیک تولده...

 

خیلی حس خوبی داشت... برای منی که نولدم خب به صورت ناخواسته برام خیلی روز مهمی هست و امسال متفاوت تر از هر سال بود و دیگه از اون پارتی های شلوغ پلوغ چند سال قبلم هم خبری نبود و یه جورایی تنها بودم .. خیلی خوب بود...

کادوی تولدم هم یه کیف پول صورتی و بنفش بود قلب کمتر از 2 هفته از اوج بی کیف پولی به 3 تا کیف پول با حال رسیدم.. که 2 تاشون کادو تولدم بودن یکی که همین دوستم صورتی و بنفش یکی دختر خاله ام که اونم بنفش و یکی هم خودم خریدم که اون طوسی ه ...

دیگه همه عالم و آدم و حتی اونهایی که یه بار تو زندگی منو دیدن میدونن من بنفشم.. این رنگ نماد تمام ایده ها و آرمان ها و شخصیت منه.. ای کاش میتونستم اون آرامش درونش رو هم به خودم منتقل کنم که عالی میشد...

دیشب بچه ها رو برای شام هم نگه داشتم و یه غذای خیلی ساده درست کرده بودم که جمعمون صمیمی تر باشه و به نامزدش که برای اولین بار می اومد خونمون هم گفتم که این مهمونی نیست و فقط دور همیه و مهمون بازی برای بعد هست... 

این دوستم قراره تا 6 ماه دیگه حدودا عروسی اش باشه و همسرش اهل شهر ما و خودش اهل شهر بغلی مونه و خوشبختانه قراره بیاد اینجا زندگی کنه و این شده دلخوشی جفتمون که تنها نباشیم چون من که اینجا خیلی تنهام و با هیچکس رفت و امد ندارم و اون هم اینجا کسی رو نداره.. بقول خودش منو میکشه اگه بخوام برم از اینجا چون به امید و دلخوشی من داره میاد اینجا.. من هم که ذوق مرگ از الان قرار  دوچرخه سواری هر شبمون رو گذاشتم :)  امروز هم دارم میرم دوچرخه ببینم و هم اون کادوی تولدم رو بخرم که قراره یه ساعت باشه! اونم بنفش! اینها هم کاندید های من هستن تا ببینم کدومشون یافت میشن... 

 

 

 




:)
نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩

 

عجب زن مهربانی است ! با ذهن خلاق و قیافه بی شیله پیله ای که دارد هیچ وقت عقب نمی ماند.
او دختر متجددی است و می خواهد او را به خاطر خودش و نه برای موهای بلند و  یا چشمان زیبای درشتش دوست بدارید.. .

او معمولاً به اندازه پسر متولد این برج آزاد و بی قید نیست. اما گاهگاه می خواهد فرار کند و برود. به خاطر بسپارید که نباید وقتی شانزده سال دارد با او ازدواج کنید . قبل از آنکه دست به کار امر خیر شود باید برود و دنیا را ببیند . در غیر اینصورت بعدها دیسیپلین شما را نمی پذیرد و آشفتگی به بار می آورند. اگر خیلی زود ازدواج کرده  والان احساس خفگی و سرکوب می کند بهتر است در کلاسهای شبانه و یا دانشگاه مکاتبه ای ثبت نام کند.
او دوشیزه ای باانگیزه های مادرانه نیست . اما تمام تلاشش را می کند تا فرزندانی باهوش تربیت کند. او به بچه ها احترام می گذارد و آنها را نوازش می کند . زن متولد آذر در تربیت فرزندانی مستقل، بی همتا است . او نه تنها مادری پیر و امل نخواهد بود بلکه بچه ها را تشویق می کند که خودشان باشند. او آنقدر صادق است که همیشه واقعیت را به بچه ها می گوید . مهمترین بخش پیشرفت فرزندانش ، هوش آنهاست . فرزندان او آنقدر تیز هوش هستند که از تک تک سلولها خاکستری مغزشان استفاده می کنند .
او فمینیست است و اگر بخواهید با او همیشه از چیزهای پیش پا افتاده صحبت کنید. شعله های خلق آتشی خود را نشان می دهد. به نظر خودش ، او زن است و حقوقی خاص خود دارد، زن متولد برج آذر از صحبت درباره عقایدش نمی ترسد و با تلاش کار خارج و داخل خانه را با هم تلفیق می‏کند.
برای تحریک ذهنش باید تمرکز داشته باشد ، در غیر اینصورت دمغ و پکر می شود محدودیت برای کلیه متولدین این برج مضر است ، حتی اگر با آدمهای کم هوش ازدواج کند و آپارتمانی لوکس داشته باشد. اگر دختر متولد با کسی ازدواج کند که نتواند او را به همان ترتیبی که عادت داشته نگهداری کند بعید نیست با اولین کسی که از هوش کافی برخوردار است ، بپلکد.
فراموش نکنید همه متولدین این برج خانه به دوش هستند. در واقع خانه به دوش و خوشگذران هستند و ان دختر خواهان داشتن شریکی است که مثل خودش به سفر علاقمند باشد تا در فروب با هم به گردش بروند .




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ دیشب  تو کلاس زبان یه بحثی رو معلم راه انداخت که از بچه ها حرف بکشه !

موضصوع هم بزرگترین "ریگرت" زندگی ات بود! چی بزرگترین پشیمونی و تاسف زندگی ات هست..  من رو این موضوع برای چند ثانیه عمیقن فکر کردم...  نمیخواستم فقط یه جمله ی خالی با استفاده از گرامر ی که یاد گرفته بودیم و باید تو  جمله به کار میبردیم تحویل بدم! یه لحظه واقعن از خودم پرسیدم دختر چی بزرگترین حسرت وپشیمونی زندگی ته؟! 

از همه" غیر قابل باور تر" این بود که هیچ جواب درستی پیدا نکردم! همیشه یه حسی داشتم که انگار خیلی کارها و انتخاب هایی که کردم دقیقا همونی نبوده که دنبالش بودم ولی هر چی زور زدم و مرور کردم دیدم نه! اینطوری هام انگاری نیس! برخلاف بقیه بچه ها که یا از رشته ی تحصیلی شون می نالیدن یا از شغلی که داشتن من مرور کردم که رشته تحصیلیمو دوست دارم / شغلمو دوست دارم/ موقعیت اجتماعی ام رو دوست دارم/ قیافه و حتی بدنم رو دوست دارم/ جدی که فکر میکنم میبینم حتی سبک زندگی فعلی ام رو هم دوست دارم! یکی هست که با همه دیوونه بازی هام دوستم داره/ شاید فقط یکم از اینکه الان دارم تو ایران زندگی می کنم  ناراضی باشم چون دوست داشتم جای بهتری می بودم! و اون جمله ای که به معلم تحویل دادم این بود که "کاش وقتی 17 سالم بود برای کنکور بسکتبال رو ول نمیکردم"!! بعله  این بزرگترین ریگرت زندگی منه! 

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٧

امسال اولین سالی بود که تو روز تولدم اینجا چیزی ننوشتم..

از حس و حال و  هوام نگفتم ولی خب چه میشه کرد...  ظلمی ه که به من ناخواسته روا شده... خدا از باعث و بانی اش نگذره...

تولد امسالم حتی از پارسال هم خلاصه تر بود! حتی کیک تولد هم نداشت!!! گرچه من اون روز که تولدم بود ، هم تو فرودگاه چای و کیک سفارش دادم و هم شب تو کافی شاپ هتل کاپوچینو و کیک سفارش دادم ولی  هیچکدومشون "کیک تولد" نبود!!

ولی سفرم خیلی دوست داشتنی بود.. 

هوای ملس و دوست داشتنی جنوب .. آدم های خوب و مهربون و خونگرم... ساحل و دریای زیبا و دوست داشتنی... و از همه مهم تر دور بودن از تنش های روزمره ام حداقل برای یه مدت کوتاه... 

اون من_ پر از رخوت و کم انرژی شده بود گلوله ی اترژی که حتی همراه پر انرژی و اکتیوم هم حسابی کم میاورد و داشت شاخ در میاورد که من کی این همه انرژی نهفته داشتم و رو نکرده بودم! البته خودم هم تعجب کرده بودک کلا در شبانه روز 3-4 ساعت میخوابیدم و بعد همش اینور و اونور بودم... 

این سفر دخترونه برام خیلی خوب بود ولی تمام مدت جای خالی دونفری بودن ور حس میکردم! یعنی باید حتما یه باری دونفره بریم اونجا مخصوصا هم که همه با بچه های کوچیکشون اومده بودن و کلا خیلی برام جالب بود این همه پدر و مادر و بچه های قد و نیم قد! مردم هم که ظاهرا" افتادن تو کار حذف کردن اون قضیه تنظیم خانواده اونم با جدیت و قاطعانه! والا به ما که اینطوری ثابت شد این چن  روزه!

 

ساحل مرجان که خیلی دوستش داشتم! مخصوصا برای دوچرخه سواری!

 

پانارامای هتلمون تو شب :)

 

حالا هم که برگشتم به دنیای واقعی ولی خدا رو شکر حالم خیلی خوبه و اون کلافگی مرگ بار ی که تو روحم بود ازم دست شسته... خدایا ممنونم...




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦

هوا عالی

آدم ها مهربون

دنیا زیبا....

 

*آسمون زیبای من...

*آبهای زیبای و دوست داشتنی جنوب....

 




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦

مثلا اینجا وبلاگمه!

دوستش ندارم خب!

مثل این می مونه وسط بیابون چادر زده باشم!

کو  آرشیوم... کو خاطرات 9 سال زندگی ام؟...

کو لینک های دوست داشتنی ام؟؟

اه!





قالب وبلاگ : sadafi:)