دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

 
نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠

 

 

چه می شود کرد... 

چه بخواهیم چه نخواهیم زمان در گذره...

کمتر از یکساعت دیگه امسال هم تموم میشه...

میریم تو سال جدیدی که هیچکدوممون نمیدونیم چی برامون در نظر داره..

امیدوارم هر چی که پیش میاد برای بهتر شدنمون و در راستای زندگی بهتر و شادتر باشه...

× خدایا  همه عزیزان رو در آغوش امن خودت صحیح و شاد و سلامت نگه دار...

_______________

خب اینها رو قبل عید نوشتم که پرشین هنگ بود و پستش نمی کرد. سال نو مبارک




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧

 

خوشحالم،

حس خوبی دارم،

نسبت به اومدن بهار قبلن ها هیچ حس خاصی نداشتم حتی دیشب تو چت داشتم به مامان میگفتم که عید رو دوست ندارم و اون با تعجب میگفت مگه کسی هست که عید و بهار رو دوست نداشته باشه!.....

ولی این روزها با این اتفاق هایی که میذارمشون تو دسته ی اتفاق های خوب.. خوشحالم.... این که مامانم یه نفس راحت داره میکشه بعد این همه سختی و من خودم همین امروز یه بار گنده ی مادی که 5 سال پیش که خیلی جوون و کله خراب بودم بلندش کرده بودم... تموم شده و همون جا یه نفس راحت کشیدم و وقتی اومدم بیرون انگار همه چیز قشنگ تر بود...

هوای مه گرفته ی امروز و این روز های آخر اسفند برای من زیباترین هوای و حال و روز دنیاست...

پیش به سوی جلووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ...........با انرژی...




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

 

امروز:....

 


ادامه مطلب ...



:D
نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩

 

×××××××××××××××××

اونقده خوبه که  بیشتر از 90% مشتری های اینجا ,فرقی هم نداره پیر و جوون و زن یا مرد! فکر میکنن من مجردم! بعد من هم "هر دفعه" ... کیف می شم!




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

 

 

^ صبح کلی تو بارووون دوست داشتنی ام رفتم بیرون و کلی هم خیس شدم ولی حال کردمقلب اونم با دوست عزیزم

^|^رفتم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم و بعد 10 سال مدرکم رو گرفتم و خب به همون خانوم های مهربون معاون که داشتن کارهامو می رسیدن و من هم  از قبل نمیشناختمشون گفتم که باورم نمیشه بیشتر از 10 سال از روزی که دیپلم گرفتم میگذره اونهام میگفتن زمان برای اونها هم خیلی خیلی تند میگذره نه فقط برای من...

^×^صبح تا ظهر 3 ساعتی که بیرون بودم 700 هزار تومن از جیبم رفت!خنثی

+ البته 500 تومنش رفت برا یه انگشتر خیلی ظریفی که یه نگین آمیتیس (بنفش)♥ داشت

# دارم فکر میکنم برای در آوردن این مقدار پول چقدر با مردم سر و کله میزنم  و خرج کردنشون چقدر راحته!

کلا من تو خرید کردن اصلا به خودم سخت نمیگیرم و خب این دوستم که برای چندمین باره با هم میریم خرید کلا تو کف خرید کردن من بود! خب قبلن شاید اینطوری نبودم! البته زیاد یادم نمیاد فکر میکنم همین طوری بودم از اول، چیزی که ببینم و خوشم بیاد و قیمتش هم با جیبم جور در بیاد رو میخرمش فرقی نداره تو مغازه ی اول دیده باشم یا آخر ! یعنی کلا اصلا وقت و حوصله و انرژی اینو ندارم مثلا برای یه جفت کفش یکی دو روز وقت بذارم  تو بیشتر از 50% موارد از همون فروشگاه اول که از وسایلش خوشم اومده بوده خریدم رو انجام میدم و کم پیش میاد برم کلی جاها رو متر کنم !تصمیم میگیرم یه روز رو تو این هفته برم خرید و یه نصفه روز براش وقت خالی میکنم و لیستم رو مینویسم و میرم خرید! مثلا امروز 2 جفت کفش خریدم یکی کتونی یکی طبی یه مانتو یه انگشتر طلا یه سری وسیله برای آشپزخونه و مدرسه ام هم رفتم برای مدرکم  و یه جای دیگه هم یه طلایی رو دادم برام سفید کنه! خب من وقت اینو ندارم هر کدوم از این کارها رو بذارم برای یه روز و کلی هم دلی دلی کنم !

% خیلی هم پیش اومده که یه چیزی رو خردیم و بعدا فهمیدم میتونستم بهتر یا ارزونترش رو از جای دیگه ای پیدا کنم و بخاطر اینکه نگشتم دنبالش ضرر کردم ولی همیشه به این نتیجه میرسم که اختلاف قیمت و یا کیفیتشون به اندازه ی وقتی که از من میگیرن تفاوت نداشته و خیالم راحت میشه ! اینم از من!

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوست دوران دبستانم که تو کلاس زبان ترم قبل همدیگه رو دوباره تو دنیای واقعی پیدا کردیم(تو اف بی هم بودیم) چند دقیقه قبل زنگ زد و برای دورهمی بچه های کلاس زبان دعوتم کرد! البته گفت بیشتر بخاطر من که چون تو شهر دوست و همسایه به سر میرم و نمیتونه ببینتم و دلش برام تنگ شده :))

 




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٥

 

 

 

×یه پیشنهادی هم هست میگه از یه روز قبل سال جدید تا 3-4 عید پاشیم بریم جنوب ! اونم زمینی! اونم با 4نفر آدم که اصلا دلت نمیخواد یه شام یا ناهار باهاشون باشی و به عبارتی چشم دیدن مادر و پدر اون خانواده رو نداری! بچه ها که مسئله ی خاصی نیستن این میون/ Ahhhhhhhhhhhhhh  سبز 

خدا چقد دوستم داشته که من برای 3و 4 عید همین دیروز نوبت دادم، ها؟ امیدوارم اگه قراره  سفری در کار باشه بعد عمری،بمونه برای هفته ی دوم و خودمون بریم!آمین

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٢

 

 

همون هوایی که میتونه همیشه دگرگونم کنه...

همون هوایی که تو هر حال و روزی باشم نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم..

همون هوایی که من و هوایی می کنه..

 

 

 

دوتایی زیر باروون میخوام چی...





نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱

 

 

# تصمیم گرفته بودم برای انجام پاره ای کارهای اداری و غیر اداری برم به شهر دوست و همساده! که با در نظر گرفتن تولد دوست "پینک" عزیزم و دلتنگی باری نی نی گوگولی اش قرار رو انداختم برای دیروز یعنی پنجشنبه ، خودمم فکرشو میکردم که روز پنجشنبه نتونم به کارهای اداری ام درست و حسابی برسم و خب کاملا درست حدس زده بودم صبح ساعت 7 رسیده بودم و اونجا و ساعت 7ونیم رفته بودم دم مدرسه ای که توش دیپلم گرفتم برای گرفتن اصل مدرک دیپلم و ریز نمره هام که پشت در موندم! بعد هم به نا چار تا ساعت 9 صبر کردم و برای یه سری کارهای مربوط به طلاجات میخواستم برم پیش همون جواهری که ازش بیشتر خریدهامون رو میکنیم و یه جورایی آشنا و دوست! هم شدیم که اونجا هم بسته بود و خلاصه من قشنگ به هیچکدوم از کارهام نرسیدم،

فقط رفتم یه گلدون گل پینک خریدم و به آقای گلفروش گفتم که با  پارچه کنفی بنفش خوشگلی که توش رگ های طلایی داشت تزینش کنه  که نماد جداناپذیری من"ویولت" و دوستم"پینک" قشنگ توش مشهود باشه! و رفتم پیش دوست عزیز نازم . اونجا هم کلی بهم خوش گذشت از شیرینی خونگی های عالی ای که درست میکنه و تازه برای عید هم کلی سفارش میگیره برای بیرون خوردم و به دوستم گفتم فکر کنه من یه مشتری هستم که اومدم تیست (taste) کنم شیرینی ها رو تا سفارش بدم و برای همین هم ار هر کدوم "چند تا" چند تا می خورم تا بتونم خوب تصمیم بگیرم خجالت و کلی شیکمو بازی در آوردم! بعد هم نی نی گوگولی که آخر همین ماه تولد یک سالگی اش هست از اینکه من و مامانش با هم کلی حرف داشتیم که بزنیم و با ایشون صحبت نمیکردیم بسی شاکی شده بودم و تا ما 2 تا کلمه حرف میزدی الارم میزدن قلب و خلاصه من سعی کردم  همون طور که دارم خطاب به مامانش داستان ! تعریف میکنم نگاهم به خانوم باشه که یه وقت حس نکنه خاله هه اومده باعث شده دیگه به ایشون توجه نشه! کلی هم خنده دار بودیم!

بعد هم ناهار رفتیم رستوران و بعد در حالی که از خواب چرت میزدم و 2 ساعت بعدش هم کلای زبان داشتم برگشتیم به دیار خودمون و یه چرت کوچولو زدم که به زووووووور بیدار شدم و با یه رب تاخیر اومدم سر کلاس و تمام مدت منگ بودم و اصلا نتونستم  تو کلاس بدرخشم!!!

* چهار شنبه یه دختر و پسر جون اومدن برای امروز(جمعه) نوبت عکس عقد بگیرن و بعد از صحبت کردن ها و نمونه دیدن ها و کاشف به عمل اومدن ها! که قبلا رفتن چند جا گشتن و با قیمت های پایین تر و سرویس های بیشتر(همون سواری دادن های خودمون!!)  با اینحال اومدن پیش من چون با اینکه خودشون قبلن نمونه کارهای منو ندیده بودن ولی خیلی تعریف منو شنیده بودن!! و با اینکه همه میدونن من قیمت هام مقطوعه و اصلا تخفیف تو کارم نیست بازم اینجا رو انتخاب کردن! قرار شده بود برای عقدشون یه عکس بزرگ آماده کنم که با خودشون ببرن توی سالن و  توافق کرده بودیم و منم قول داده بودم! بعدش که رفتن من تماس گرفتم با لابراتوارم تا هماهنگ کنم که متوجه شدم اون همکاری که مسئول اینکاره جمعه اون ساعت نیست و اصلا توی اون ساعتی که من قول داده بودم( که خیلی هم بد ساعتی بود دقیقا ظهر جمعه) اصلا امکان این قضیه وجود نداره و از اونجایی هم که من فقط با همین لابراتوار خودم کار میکنم  نمیشد کاریش کرد! برای همین که بد قول نشم پیش مشتری زنگ زدم همون شب به داماد و بهش گفتم اون قوله رو نمیتونم عملی کنم و اگه میخوان میتونن بیان و کنسل کنن قرار داد و بیعانشون رو پس بگیرن! اونم گفت یه فکر میکنه و میاد خلاصه که دیروز که من نبودم زنگ زد و گفت من قرار رو کنسل نمیکنم و میخواهیم بیاییم پیش شما! من هم که بال در آوردم آخه دیشبش که داشتم کنسل میکردم خیلی حالم گرفته شده بود! و بعد هم با خودم میگفتم خودشون اومدن و اگه خدا بخواد بازم میان پیش خودم که همین طور هم شد !:)

@ برنامه ی "دنسینگ آن آیس" رو خیلی خیلی دوست دارم و بی صبرانه هر هفته منتظر پخشش هستم همش فکر میکنم  چی میشه اگه تو زندگی من هم موقعیت همچین اتفاق های خوب و هیجان انگیزی پیش بیا د و چقدر حالم رو خوب میکنه و چقدر حس بهتری به خودم میتونم پیدا کنم... بیشتر از همه هم از جورجی و مت و اون روحیه و ظاهر ظریف و زیبای جورجی و اون مردونگی و جذابیت پارتنرش خوشم میاد .

 

اینم جورجی و مت 




 
نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩

 

× باید دوره بیافتیم تو در و همسایه و دوست و آشنا طلب هایی که از یک ماه تا 3 سال!!! مونده رو وصول کنیم! کم مونده برم شر خر استخدام کنم! 

------

یه چیزای دیگه هم باید اضافه بشه! بعدا




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦

 

× دلم نمیخواد بهار بیاد!

_ یه راننده تاکسی فضول دیروز یه کاری کرد که شوکه شدم!

+آسمون زندگیمون حسابی غیر قابل پیش بینیه! دوست ندارم این وضعو اصلا

/ اگه جایی که ایستادی رو دوست نداری،تغییرش بده تو درخت نیستی!

# یه دل میگه برم برم... یه دل می گه نرم نرم... 

 

 

 




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳

 

من و باروون و همشهری ...   آهنگ مجید رو خیلی دوست داشتم.. البته خب صدای خود بابک جهانبخش یه لطافت دیگه ای داره ولی این بچه همشهریمون هم خیلی با احساس خوند و من از او صدای تو دماغی بامزه اش که نمیدونم چرا منو یاد خودم میاندازه!! خوشم میاد بد جور... اینکه اینم یه مهر تایید بیشتر و بهتر به عقیده ی قوی من نسبت به مهربون و دوست داشتنی بودن همشهری های جنوبی مون و تو دل برو بودنشون و گرم بودنشون.. این بچه رو خیلی دوس دارم!


امیر بچه خیلی گند زد طوری که دهنم باز مونده بود! خودش هم خیلی مرد بود که نزد زیر گریه خدایی اش! احتمالا این + یا هلن یا آدرین  حذف بشن! گرچه خیلی دلم میخواد اون دلسا که اصلا صداش در نمیاد و اصلا لهجه اش جالب نیست حذف شه ولی از اونجایی که عزیز کرده ی خانوم شاه ماهی شده چشمم آب نمیخوره!

ندا خوب بود خیلی خوب نسبت به بقیه بچه ها ولی با اینکه من از خودش خیلی خوشم میاد ولی صداشو و طرز آهنگ خوندناش رو دوس ندارم! برام گرم و دلچسب نیست! ولی عاشق اعتماد بنفسش هستم خدایی کاش من همچین اعتماد به نفسی داشتم!

امیر حسین قشنگ گند زد به آهنگ مورد علاقه ی من از ناصر عزیز که حالم خیلی گرفته شد آخه این آهنگ چیزی نیست که آدم یادش بره شعرش رو! حال بابک هم گرفته شد بد جوری...

آدرین هم تن محسن یگانه ی عزیزم رو حسابی لرزوند با اون خوندنش! اصلا از چشمم افتاد این بچه!

-------------------------------------------------------------

حالا که از این پست آبدو خیاری ها نوشتم بذار اینم بگم که دیشب اونجایی که تو سریال لاله دوری! داشت به یشیم میگفت که اون خودخواهی و تکبر و غرور و لجبازی ات ترو تنها کرده و همه اطرافیان و عزیزانت رو ازت رونده و دور کرده منو به شدت یاد خودم و اون عصبی بودن ها و بقول اون طرف پنجول کشیدن هام به اطرافیان و عزیزانم انداخت! گرچه تقریبا سالهای زیادی از اون روزهای عصیانگری ام گذشته ولی هر از چندی همین خوی پرخاشگر و چنگول بیانداز میاد بالا و خب بد کارهایی دستم میده! همین که فکر میکردم همه فکر میکنن خودشون نرمالن و من آنرمال هستم! اینکه هیچکی حال منو نمی فهمه و هیچکی طرف من نیست و من یه نفرم در مقابل همه! قشنگ انگار این حرف ها رو به من بود... برا اولین بار با این "یشیم"ه همذات پنداری کردم بد جوور!




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢

 

بعد از اینکه کلاس موسیقی ای که 10 سال به تحقق پیوستنش طول کشید رو ول کردم و همچنین  نرفتم و فاینال زبانم رو بدم! دوباره الان مشغول کلاس زبان رفتنم اونم خودش جور شد و من تو فکرش نبودم اینطوری که اون معلمی که قبلتر ها بااش کلاس داشتم برام پیغام گذاشت که چرا نیومدی فاینال ندادی با اون نمره های خوب کلاسی ات و منم تقصیر رو انداختم سر اون معلم خیلی بدی که این ترم باهاش کلاس داشتم که کلا یه موجود عقده ای از خود متشکره و خیلی عوضیه! و اونم گفت چیکار اون داری حالا این ترم من معلمتونم و تو نیستی! بعد هم گفت میره با مدیر موسسه حرف میزنه که من بیام ترم جدید بشینم سر کلاس! و خب اینطوری دوباره هفته ای 8-9 ساعت زبان می خونم!

حالا اینها هیچی ! یه موضوعی هست که من تو کلاس کشف کردم ! لازم به ذکره 5 نفریم کلا و 2 تا دختر و 3 تا پسر! بعد یکی از این آقایون پسر که اولین ترمه با هم همکلاس شدیم ولی به دلایلی هممون از قبل در حد اسم و سلام و علیک میشناختیمشون یه تیکه کلامی دارن تو کلاس که من هر دفعه میشنومش اول قرمز میشم و بعد نمیتونم جلو خندمو بگیرم و کلا خیلی وضع معذب کننده ای بوجود میاد ! اونم اینه که بعد از هر پرسش و پاسخی و بعد از هر توضیحی که دریافت میکنه به علامت تایید میگن O~h ya! و خب من نمیدونم اون "اوه" هه واسه چی همش اول اون " یاه"هه میاد! همش یاد فیلم های ناجور و عشوه های خانوم های متشخص توش میافتم! هر چی هم فکر می کنم این آقا باید بدونه که نباید اول_ "Ya-یا" شون "اوه" بیاره فایده ای نداره که نداره!!!

خلاصه که اصلا یه وضعی! بعد با یه جدیتی و هم معصومانه میگه که خیلی دلم میخواد خود معلممون هم که شده بصورت دوستانه و برادرانه(همه هم سنیم تقریبا) بکشدش کنار و بگه برادر من نکن این کارو اینجا خانواده رد میشه! ولی خب نشده که فعلا!!

منم تو این هاگیر واگیر و بی برنامگی ه زندگی ام دلم خوشه میرم کلاس زبان!! هی خدا این امید به زندگی رو از ما نگیر، تازه نمیدونم چرا! رفتم ارشد آزاد هم ثبت نام کردم اونم رشته ی زبان انگلیسیعینک!! کلا اعتماد به نفس در حد ستاره های هالیوود! مژه

کلا خوشم و منتظرم ببینم سرنوشت منو تو کدوم یکی از موقعیت های موجود "پرتاب" میکنه! چون تو هر حالی که باشم و تو هر شرایطی که باشم این زندگی در جریان و در حال گذره... دیگه تو 27 سالگی این نکته رو نباید نادیده بگیرم!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

برای فلر

 





قالب وبلاگ : sadafi:)