دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

 

 

×واقعا حتی از شنیدن اسمش هم خنده ام میگیره.. اصلا  انگار نه انگار که خودم تا همین چند وقت قبل جزو همین گروه تبریک گوینده و تبریک گیرنده اش بودم... هه و×لنتاین... از همه شور و شوق و بالا پایین پریدن های مرتبط با این روز و مناسبت خاص برای من فقط یاداوری از اسم یه دوستی مونده که "ولنتین " بود اسمش به معنای همین روز... همین.. من شیفت دیلیت گرفتم به خاطرات همه اون تپش قلب ها.. به دنبال کیس مناسب گشتن ها قبل این روز تو دوران نوجونی.. و به همه مخاطب خاص بودن های اون دوران... همه اون هدیه هایی که خریدم رو پاکشون کردم از ذهنم و همه اون چیزهایی رو هم که گرفتم... اینم برگی از زندگی بود که گذشت و دورانش تموم شد...

----------------------------------------------------------------------------------

 داشتم زندگی نامه فروغ رو برای بار چندم از ویکیپدیا میخوندم... این جمله بعنوان آرزوی فروغ برام زیبا و تسکین دهنده بود...

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است... من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳

 

 

×نمی دونم کجایی / چیکار می کنی... خوبی سلامتی شادی؟

از همون 12-13 سال قبل فقط اون شب خونه ی خاله رو یادمه که با آرزو راجع بهت حرف میزدیم و در واقع اون داشت برام ماجرای رفتنت رو تعریف میکرد... از اون شب تو حیاط بودن و اشک و زاری و ناباوری ام رو خوب یادمه...

رفیق شفیق و خواهر نداشته ام...

کسی که تو کودکی هام موقع های تنبیه و گریه زاری اسم تو رو صدا میزدم!!

رفتی بدون خداحافظی... امیدوارم خوب باشی... به همه آرزو ها و  هدف هات رسیده باشی... خوشحال باشی...

تولد 27 سالگی ات مبارک...




 
نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳

 

.

.




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٩

 

. . .




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٧

 

 




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٥

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳

 

 

نشستم تو دفتر کارم... یه چند ساعتی میشه... از ساعت 2 و چند دقیقه اینجام... مشتری داشتم... تو فکرم...

بعد یه ساعتی که مشغول عکس گرفتن بودم و کارم تموم شد ، نشستم پشت سیستم و همچنان دارم فکر میکنم...  

دارم فکر میکنم چرا من مثل این مشتری ها الان بجای اینکه دغدغه ی گرفتن عکس و رسیدن به تالار و پذیرایی از مهمون هام و تولد بچه ام باشم اینطور داغون و آشفته ام..  چرا من مثل این زنها نیستم که بیشترین دغدغه های رندگی شون رضایت شوهر ه و برگزاری مهمونی بچه ی 4 ساله تو تالار و مدل مو و لباس و مهمونی نیست ؟!  اونها خوشحال بودن.. شاد بودن... داشتن از زندگیشون لذت میبردن... همین که دیدم با چه شوق و ذوق و وسواسی آماده شدن رفتن آرایشگاه لباس های بوردایی آنچنانی دوختن و پوشیدن و با چه علاقه ای باهم ژست عکساشون رو میگیرن... راستش حسودی ام شد... اینها بغیر از اینکه بگه اونها زندگی شونو همدیگه رو دوست دارن چی رو میتونه نشون بده...شاید خیلی حالم بهتر بود اگه منم مثل اونها با همین چیزا راضی میشدم... 

چرا اینقدر ناتوان شدم؟ میدونم موقتیه ولی من اونقدر ها هم که بنظر میاد قوی نیستم... راستش دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... 

فقط باید گذشت.. باید رد شد... باید قوی بود و طاقت آورد...

راستش اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم... دختر خاله ام چند ساعت قبل زنگ زد و گفت که دوباره تماس میگیره تا در مورد حال و روزم با هم حرف بزنیم! دوستم ظهر اس ام اس ساده ی حال و احوال پرسی داده بود واقعا حتی زورم میومد 2 تا کلمه تایپ کنم تو جوابش یعنی یه سوال تو اس ام اس دوم پرسید که من اصلا جوابشو ندادم... یه دوست دیگه ام هم چند وقته میگه میخواد بیاد پیشم و من هم برای تولدش که چند روز قبل بود هدیه خریدم و باید بهش بدم ولی اصلا دلم نمیخواد الان کسی رو ببینم ..

بخاطر اینکه من بلد نیستم نقش بازی کنم... نمیتونم لبختد بزنم و بگم خیلی همه چی اوکی هست ! از یه طرف هم دلم نمیخواد برای یکی دیگه راز دلم رو فاش کنم.. من خوام تنها باشم فقط همین... تنها و رها...






7+1
نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

 

- دیروز از ساعت 11 صب تا 7 غروب یک سره سر کار بودم و خیلی خیلی خیلی خسته شدم اونم بدون آب و خوراک و سرویس بهداشتی! در نتیجه به محض رسیدن به خونه یه چیزی خوردم و یکم نشستم تی وی دیدیم و بعد هم رفتم با آب یخ و کم فشار یه دوشی گرفتم و ساعت 9ونیم شب تا 7ونیم صب یه ضرب خوابیدم! نمیدونم بعد از چه مدت!

-همون دیروز متوجه شدم یه مشتری که کلی باهاش تماس گرفته بودیم تا بیاد تسویه حساب کنه و اومده بوه کارت کشیده بوده! این دستگاه محترم علی رغم رسیدی که از پرداخت موفقیت آمیز بهمون داده بعد 4 روز هنوز پول رو نریخته به حسابم! منم الان کلی قبض دارم که باید پرداخت کنم و حرص می خورم مخصوصا صب که رفتم بانک گفتن اصلا به ما ربطی نداره از پشتیبانی دستگاه باید پیگیری کنید و پشتیبانی هم که تماس گرفتم گفتن ما واگذار کردیم به یه شرکت دیگه و زنگ بزنید مرکز استان اونجا هم که زنگ زدم شماره تهران رو داد که با اونها باید صحبت کنید !! تهران هم گفت 2 روز دیگه صبر کن تا به امید خدا مشکلت برطرف بشه اگه نشد باهامون تماس بگیر! حالا تا اطلاع ثانوی دیگه از این دستگاه p.o.s استفاده نمیکنم!

-امروز کلی پیاده اومدم و رفتم و الان هم میخوام پیاده برگردم خونه!

- کل شیفت کاری عصرم صرف 2تا مشتری وسواسی شد که بعد از رفتنشون سر درد و سر سام و گه گیجه گرفتم!!! یعنی هر کدوم 2 ساعت وقتمو گرفتن 20 بار نظرشونو عوض کردن و آخر هم به ضرر من یه جورایی تموم شد! 

- با برادره کنتاکت پیدا کردیم! نمیدونم اطرافیان من چشون شده! همه بحران دارن ،اینم یه حرفی زد که خون منو به جوش آورد در نتیجه با اینکه خیلی خیلی خیلی دلم براش تنگ شده ولی فعلا ایگنورش کردم ببینم خودش چیکار میکنه! واقعا که!

-همه چیزها این روزها یه شکل دیگه به نظر من میان! همه چیز ها ارزش هاشون دچار تغییر و تحول اساسی شده! خیلی از کارها و حرف ها رو از یه زاویه دیگه ای بهشون نگاه می کنم و بیشتر با خودم میگم ، که چی بشه... چرا اینکارو باید بکنم.. چرا این حرف رو باید بزنم.. چرا ااینجا باشم.. چرا چرا چرا.. . فکر میکنم یه جورهایی بد هم نباشه.. اینطوری کمتر حرف میزنم کمتر عکس العمل نشون می دم کلا کمتر شدم...

-دوشنبه دوستم که خیلی دختر ماهی هست هم مظلوم هم خانوم هم آروم هم هنر مند کلا یه حس خوبی نسبت بهش دارم.. بعد ماه ها و ماه ها برنامه گذاشتن و برنامه کنسل کردن اومد پیشم و چن ساعتی با هم بودیم.. خوب بود...

 

+-امروز 11-11-91 بود و دلم خواست یه یادداشتی از امروزم داشته باشم عدد هاشو دوست داشتم چون هم یک داره توش که روز تولد من هم یک داره هم 9 داره که ماه تولد من ه! شاید هم دیوونه شدم اصلا چرا این قضیه باید مهم باشه!




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٦

 

دقیقا" دارم رو امواج سهمگینی موج سواری میکنم که یه لحظه رو بالاترین قسمت اون موجه سوارم به زندگی و لحظه بعد رفتم زیر اون موجه و لحظه ی بعد افتادم تو آب و باید از اول همه این راه رو برم دست و پا بزنم و سعی ام رو بکنم این روزها...

قضیه اینه که خیلی خسته ام! واقعا از چ*س ناله کردنم متنفرم و لی این روزها همش مشغول این کارم، انگار اینطوری این حس ها رو میریزم بیرون و یکم بارم رو برای چلنج بعدی سبک تر میکنم!  خودم خیلی خیلی خوب و بهتر از هر مشاور ی می دونم که باید پرکتیکال باشم نه تئوریست! ولی الان سیستمم اینو می طلبه!

بصورت رندم  یه روز احساس نابودی میکنم یه روز احساس زندگی یه روز غصه دارم در حد مرگ یه روز آرومم و منطقی فکر میکنم.. به خودم دلداری میدم که این به صلاحمه و با خودم میگم من قوی هستم و میتونم از بحران رد بشم من نمیذارم هیچی منو بکشونه تو سیاهچال افسردگی و روزهای سیاهی که سالها قبل تجربه شون کردم ولی اینبار با ابعاد غیر قابل قیاس ....

انگاری دارم تو یه مسیری میرم که یه راه مسطحی نداره توش.. پره از چاله و گودال و سوراخ و پستی و بلندی های غیر قابل پیش بینی.. روح من داره این روزهای این چیزها رو تجربه میکنه...

Just keep saying that Sadafi don't forgret, what doesn't kill you makes you stronger...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥

 

 

-دیشب برای اولین بار حسابی ترسیدم .وقتی حدود ساعت 8ونیم داشتم پیاده میرفتم سمت خونه از کار، از نیمه های راه متوجه شدم یکی داره پشت سرم میاد و هر کلکی مبنی بر ایستادن و معطل کردن و تلفن صحبت کردن هم سوار کردم نشد که از من جلو بزنه و پشت سرم راه نیاد!! حالا تا وقتی تو خیابون اصلی داشتم راه میرفتم اونقدر مهم نبود ولی همه دل نگرانی ام از کوچمون بود که یه 100 متری رو تنهایی تو تاریکی باید میرفتم و زیاد پیاده توش رفت و آمد نمیشه ! خلاصه کاتر به دست تو تاریکی با بیشترین سرعتی که داشتم رفتم  و خدا روشکر چند متر ابتدای کوچه 2 تا آقا داشتن میرفتن سمت خونه هاشون با اینکه اونها خیلی زودتر میرسیدن به مقصدشون لا اقل بهتر از اینی بود که هیچکی نباشه تو کوچه و من 10 متر آخر مونده به خونه رو تقریبا دویدم! و کلی تپش قلب هم داشتم واقعا نمی دونم از جون من بدبخت چی میخواست! اونم با این قیافه ی خسته و در هم و این وضعیت! عجب دوره زمونه ای هستا  اه!

- راجع به یه مهمونی ای شنیدم که امشب به راهه و جالب اینه که اون تعداد زوج هایی که با هم هستن همه به هم خیانت میکنن! اونوقت بعنوان زوج میرن تو یه جمعی که همه راجع به خیانت های همدیگه اطلاع دارن و حتی این پارتنر قبلا با پارتنر اون یکی زوجه در ارتباط هم بوده! بعد مناسبت این دور همی هم جشن سالگرد ازدواجه!!!! که خود این زوجی که مهمونی مال اونهاست هم از خرده جنایت های همدیگه کاملا با اطلاع هستن و کلا اینطوری حال میکنن و به قول خودشون همدیگه رو درک میکنن و پذیرفتن! کلا" اصلا" نمیفهمم یعنی چی این سیستم!! نمیخوام قضاوت کنم چون تجربه ی بدی از قضاوت کردن چیزی که برای من خوشایند نبوده دارم ولی واقعا نمیتونم هضم کنم!و خوش هم ندارم ! ترجیح میدم فقط شنونده باشم!

-بعضی ها هم با مسخره و مضحکه کردن خودشون کسب اسم و رسم میکنن با اعتماد به نفسی غیر قابل باور...

-چند وقتیه شدم شبیه این جارو برقی صنعتی ها که همه چیزی که دستشون بیاد و اصلا فرقی نمیکه چی باشه فقط قابل بلعیدن باشه رو فرو میبرن و میریزن تو معده! یعنی من بارها و بارها و بارها با علم به این حالتم خواستم کنترلش کنم که نه تنها کنترل نشد بلکه طوری شد که از خودم واقعا خجالت کشیدم آخه یعنی چی واقعا؟؟؟ یعنی اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم و حالم از خودم و این چربی ها بهم میخوره ینی چی که من از 5سال قبل تا امروز 35 کیلو اضافه وزن پیدا کردم ! فقط از 2 سال قبل تا امروز25 کیلو! خدایا ینی چی واقعا!! حتی جرات نمیکنم برم عکسهای قبلی مو نگاه کنم این من نیستم ! خیلی دردناک و وحشتناکه واقعا! حالم از همه  چی بهم میخوره....

+میشه حس های خوبم برگردن.. میشه من خوب شم.. حالم خوب شه.. زندگی ام آرامش پیدا کنه.. میشه من دیگه این خشم  درونی رو نداشته باشم.. میشه من بشم یه دختر آروم و خوشحال و راضی؟!! 




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٤

 

آه آقای مح*سن یگا*نه تو با این شعر ها و آهنگ ها و این صدای گیرات منو کشتی...

یادم میاد برادر بزرگم  تو سالهایی که من یه دختر بچه دبستانی بودم همون روزهایی که زندگی مون هنوز یکم منسجم بود و همه به باد فنا نرفته بودیم ... 9سالی از من بزرگتر بود.. همیشه تو تنهایی هاش قمی*شی گوش میداد... من درک نمی کردم از آهنگ هاش هم مسلما اون موقع خوشم نمی اومد... الان میفهمم یه دل گرفته و پر درد و یه روح نا آرام دنبال چی میگرده تو موسیقی.. تو شعر ها و مفهمونشون.... فکر میکنم خیلی ها با داری*وش همچین خاطره ای داشتن.. ولی چیزی که از برادر از دست رفته ام تو ذهن من مونده اون عشقش به آهنگ های قم*یشی بود... همون روزی که از دستش دادم فکر میکردم از این به بعد هر آهنگ قمی*شی رو به یادش گوش میدم... از چیزهایی که دوست داشت من امروز لذت میبرم...

میدونی دلم برات تنگه .... کاش هیچوقت اینجوری نمیشد زندگی ات...کاش فقط یکبار بهت گفته بودم که دوستت دارم...

یاد همون خاطره های کم، خوبی که با هم داریم...




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱

 

. . . 

- تو یه شرایط وحشتناک و غیر قابل تحمل و عذاب آوری گیر کردم..دلم میخواد چشمام رو ببندم و باز کنم و از این اوضاع در اومده باشم.. آه...

- این وسط فقط مهمونی بار برون و آورون و عروسی یکی از آدمهایی که اصلا نمیشه پیچوندشون و به مقدار قابل توجهی هم رودربایستی با هم داریم مونده بود دعوت بشم که امروز صب شدم ونمیدونم چه خاکی باید بریزم تو سرم!خدایاااااااااا

-دیشب برنامه ی خیلی کاملی داشتم !به محض اینکه ساعت 8ونیم رسیدم خونه رفتم تو اتاق تاریک و رو تختم دراز کشیدم و اون بغض خفه کننده ی وحشتناک رو شکوندم و مدتهای زیادی برای خودم بی صدا اشک ریختم و از تنهایی به خودم لرزیدم و خب بعدش هم حالم کمی بهتر شده بود...

 

 

-شنیدن آهنگ های محسن یگانه از توانم خارجه این روزها... نمیتونم جلو  بغض خفه کننده ام رو بگیرم و اصلا هم فرقی نداره که سر کار و پشت سیستم باشم و دورم هم چندین موجود زنده در رفت و آمد باشن...

-چه احساس بدی دارم.. از این احساس بی زارم...

 

 

 





قالب وبلاگ : sadafi:)