دخترک بنفش پاییزی...

طراح، گرافیست و عکاس و بطور کلی یه دختر 29 ساله ی دیوونه ! که فکر میکنه تا ابد 17 ساله می مونه !

نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

 

چند وقتی بود میخواستم این کارو بکنم

نمیدونم چرا دقیقا"  ولی دو دل بودم اما بالاخره دیروز اینکارو کردم... الان هم حس سبکی خاصی دارم...

از اینکه خیلی ها رو مجبور بودم تو صفحه ام داشته باشم.. خیلی وقتا میخواستم از حال و روز نا خوشم بنویسم اما کسایی بودن که لزومی نداشت از حال و روزم باخبر باشن.. هر چقدر هم که تنظیمات رو دست کاری کنم و سکیور کنم یا نکنم بازم وقتی چیزی رو از اعماق احساسم مینوشتم حس میکردم چندین چشم نامحرم دارن میخونن و قضاوت میکنن...

..همیشه کنج خلوت تنهایی معمن امن من بوده...امروز و این روزها هم...




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۸

این روزها پرم...

پرم از حس ها متناقض... ولی یه حسی هست که این روزها خیلی داره خودشو نشون میده..

یه حسی هست که این روزها.. با هر خبر و با هر عکس و با هر آهنگ و با هر داستان.. دل و چونه ام رو می لرزونه... دلم میشکنه هر بار... اشکام سر میخورن... 

این روزها پره از این حس ها... 

از دیدن عکس پسر نوجون کشتی گیری که با یه فن اشتباه قطع نخاع شد و با دیدن مظلومیت خود و خانواده و آینده ای که......

از خوندن خبر مرگ جوون هم سنی که تو خونه اش کشتنش و جسمش روزها بعد تو حموم تو اون حال و روز پیدا شد.. جوان دانشجوی برومند هنرمند سر زمین من.. چرا...

از شنیدن آهنگ های شعر های غمگین و آهنگ هایی که هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشنومشون.. به معناشون دقت کنم.. حس خودمو توشون پیدا کنم و این طوری قلبم بیاد تو دهنم وقتی از شدت غم و ناراحتی فشرده میشم...

از دیدن یه فیلم... از شنیدن یه درد دلی که آرزو شد برای صاحبش... برای دل های شکسته.. ظلم های روا شده...

از یاد آوری روزهایی که به مردمم به سر زمینم  روا شد.. از روز اول.. از ظلم  اول... از اینکه چقدر می شد این سر زمین اینطوری نباشه.. چقدر میتونست همه چی خوب باشه همه خوشحال باشن...

دلیل حال این روزهام چیه.. من زیادی دل نازک شدم.. ریادی حساس شدم.. یا زیادی دلم شکسته...




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧

.

.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده ‏ی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن...




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٥

.

.

.

آنکه با زندگی می سازد، زندگی را می بازد...! با زندگی نساز، زندگی را بساز...




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٤

 

.

.

.

.

.

.

تو رویام تو رو میبینم

یه رویای پر از غصه . . .




نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
.
.
.
.
.
.
مرابه خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست...

 
 
 
 



نویسنده: ویولا - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱

× دیروز هم مثل بیشتر صب هاب ابن هفته کار تعطیل بود و بنده برای بار چندم تشریف بردم درمونگاه جهت احیا شدن و به دنیای آدم ها برگشتن کلا از شهر خودمون نا امید شدم چون اون درمونگاهی که اول رفته بودم دکتر بی مسئولیت حتی زحمت نداد فشار خونم رو بگیره و فقط الکی گفت دهنتو باز کن و بعد هم سرم و چند ین تا آمپول که خب یه روز سر پا نگهم داشت و دوباره افتادم...

×این دکی که در شهر همساده بود و رفتم کلا یه تیکه ای بود برا خودش البته خدا وکیلی واسم وقت گذاشت حالا شایدم چون درمونگاه اینجا خصوصی بود و برای خود این دکتره بود و اون قبلیه مال یکی از ارگا×ن های گردن کلفت دو×لتی بود جون آدم ها اونجا ارزش نداشت !! چن سال قبل هم  پیش این میرفتم و خب من که قیافه دکی یادم نمونده بود ولی کلا دکی جوون صمیمی ای بود! به قول دوستم همین شوخی ها و دیوونه بازی هاش حال آدمو بهتر میکنه تو اون شرایط! کل از اولین باری که شناختمش بهش گفتم دکی آمپولی! ینی راه نداره بری پیشش برا هر دردی و با یه کیسه پر آمپول بر نگردی و من اولین باری که دیگه از آمپول نترسیدم همون 15سال قبل بود که اونقدر حالم بد بود و اومدم پیشش و خب دیگه اآمپول چیزی در مقابل اون حالم نبود اصلا!

×حالا این دردهای قبلی به کنار اون چیزی که دوباره براش رفتم دکی قضیه جدی شدن سینوس درد هام بود برا اولین بار بالاخره در سن 27 سالگی به این درجه از درد هم نائل اومدم! طوری که 3 روز سر درد مداوم و کلی مسکن (منی که اصلا قرص خور نیستم)و بعد هم معده درد ناشی از همه این ها باهم! الانم برا اولین بار مجبور شدم به توصیه دکی گوش بدم و هد بند بذارم! خیلی سختمه ولی کلا دارم ندیده اش میگیرم! هد بند 10 سانتی رو گرفتم 4لا کردم که شده 2 سانت عرضش! بیشتر شبیه  قرتی بازی شده! نیس که بنفش هم هست! عینک هم میزنم دیگه یه داف ی میشم که بیا و ببین! جالبه خوشم اومد شاید رفتم رنگ های دیگه ای هم خریدم یکم تو این بحران روحی روانی خودم رو شاد کردم و تغییر دکوراسیون دادم!

×الانم دو روزه حس نن جون بودن دارم(خودم که کلا مادر بزرگ ندارم ولی خب این شکلی هستن مادر بزرگ ها اکثرا) که چند تا کیسه دوا همیشه همراهشونه و تو کیف و رو میز و هر جایی که رفت و آمد دارن! الان منم به کیسه پر آمپول و قرص و قطره رو میز خونه هست و یه سری هم تقسیم کردم تو دفتر و تو کیفم گذاشتم!

×یه وقتایی هم مرده و زنده بودنت فرقی نداره




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٩

پرواز کن آنگونه که می‌خواهی . . .




نویسنده: ویولا - دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۸

ما آدم ها چه قابلیت های عجیبی داریم!

مثلا خودم یکی از این انسان های با قابلیت های اعجاب بر انگیز!

با این روح خسته و داغون.. دارم همین الان به عکسم با یه لبخند گت و گشاد که تمام دندون های ردیفم رو نشون میده و امروز صب به دوستم تحویلش دادم نگاه میکنم! همین الان برام سند ش کرد تو فی.س* ب.وک ! از خودم در حد اعجاب بر انگیزی متعجب هستم! یعنی من تونستم با این حالم امروز برای دوستم همچین لبخند طبیعی و قشنگی بزنم؟ آخه همین چند دقیقه قبل داشتم سعی میکردم از دوستم بخاطر گه اخلاق و اخمو بودن امروزم تو تموم اون 2-3 ساعتی که برای یه پروژه عکاسی با هم گذروندیم معذرت خواهی کنم ولی فکر کردم بهتره اینکارو نکنم چون همه روزو از جواب دادن به سوال هایی که مربوط به حال و هوام بود طفره رفته بودم :|  

حالا میبینم که همه اون مدت لبخند هم زدم و بجز سکوتم بقیه ظاهرم طبیعی بوده...مخصوصا که قرار اصلیمون همون صبح جمعه ی سیاه زندگی ام بود که با هم باید میرفتیم و من آماده شده بودم و اون هم از شهر 70 کیلومتر دورتر راه افتاده بود که من بهش خبر دادم امروز رو کنسل کن و نمیتونم و اونم هم شک شده بود هم نگران و تا ظهر هم به هیچکدوم اس هاش که چی شده و نگرانمه نتونسته بودم جواب بدم! 

همچین ان سان های قابل ی هستیم .....هه...




نویسنده: ویولا - یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٧

جمعه صب تا چشمامو باز کردم یه موضوعی پیش اومد که ناباوری و غم دنیا رو به قلبم روانه کرد.. جمعه شد بدترین روز زندگی ام بعد از مرگ برادرم... مجبور شدم قراری رو که با دوستم گذاشتم برای عکاسی رو کنسل کنم اونقدری که حالم وخیم بود... تو یه جور بهت و شوک بودم.... ولی از شنبه این درد روحی به جسمم هم سرایت کرد... اونقدری حالم بد شده الان که حس مرگ دارم... احساس میکنم با هر حرکتم مغزم تو کاسه ی سرم جابجا میشه.. گلوم اونقدری خراشیده شده که نمیتونم آب دهنم رو قورت بدم... تمام بدنم کوفته هست و با هر بار این پهلو به اون پهلو شدن تمام وجودم درد میگیره ولی از همه بدتر و آزاردهنده تر معده دردم هست.. یه حس خیلی خیلی بدی دارم همش حالت ت.هوع و این در صورتیه که اصلا از دیروز چیزی نخوردم...یعنی سرم همچین گیج میره  که میخوام کله پا بشم هر لحظه... الانم دیگه چاره ای نمونده باید برم دکتر

_________________________________________________________________

 

خب صبح درست کلمه آخر رو تایپ نکرده بودم که اونقدر حالم بد شد که دوییدم رفتم درمونگاه و خدا میدونه چقدر طول کشید تا ویزیت بشم و بعد هم داروهامو تهیه کنم و برم زیر سرم و یه عالمه آمپول ولی حاضر بودم 100 تا آمپول دردناک روغنی بزنم و 10 تا سرم وصل کنم ولی حالم یکم بهتر یشه مخصوصا معده ام که داشت دیوونه ام میکرد و سرم که داشت می ترکید... بعد هم رفتم خونه و یکم مثلا استراحت کردم ولی بقدری حالم منقلب بود که خیس عرق بیدار شدم و تمام بالشت و ملحفه و لحافم خیس خیس بود... 

نمیدونم چطوریه که من برعکس این قد بلند و هیکل درشت گول زننده ام  ولی اصلا آدم قوی ای نیستم از نظر جسمانی و مریضی خیلی زود بهم چیره میشه مخصوصا که حال روحی ام هم خیلی خراب هست و بود و معده ام بنظر خودم بخاطر اون قضیه بهم ریخته چون من اصلا هیچی نخورده بودم از دیروز ناهار...  این درد جسمانی درسته اذیتم میکنه اما اگه روحیه ام اینقدر نابود شده نبود من میتونستم خیلی بهتر با شرایطم کنار بیام... راستش دیگه خسته ام از این وضعیت و فقط آرزو میکنم خدا اون قدرتی که لازم دارم رو بهم بده تا بتونم مسیرم رو عوض کنم رو به سوویی که بهش تعلق دارم... احساس میکنم اون جسارت چند سال قبل رو دیگه ندارم و به خودم مطمئن نیستم 100% ولی چاره ای ندارم و من نمیتونم تو برزخ هم بمونم.... 

مرگ یک بار و شیون هم یک بار...





نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳




نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٢


اگه یه روز در هفته بودم : پنجشنبه
اگه یه عدد بودم : 9

اگه یه همراه بودم : ساعت
اگه یه نوشیدنی بودم : آب
اگه یه گناه بودم : نگاه

اگه یه درخت بودم : سرو
اگه یه گُل بودم : یاس
اگه آب و هوا بودم : بارونی،ابری،باروونی

اگه یه رنگ بودم : بنفش

اگه یه پرنده بودم : پرستو  
اگه یه صدا بودم : صدای باروون روی ناودون


اگه یه فعل بودم : رفتن
اگه یه خیابون بودم :  منتهی به رهایی
اگه یه پنجره بودم : یه پنجره بالای یه برج

اگه تاریخ بودم : 50 سال بعد
اگه یه فیلم بودم : درام عاشقونه
اگه پزشک بودم : زیبایی


اگه یه وسیله ی آشپزخونه بودم :یخچال!
اگه یه بازی بودم :تنیس
اگه یه ساز بودم : پیانو


اگه یه کتاب بودم : آن شرلی
اگه یه اسم بودم :اسم خودم♥
اگه طبیعت بودم : قله 


اگه یه حس بودم : تنهایی
اگه یه بیماری بودم : عاشقی
اگه یه حیوون بودم : گربه


اگه یه هنر بودم : موسیقی 
اگه یه جاده بودم : چالوس
اگه یه میوه بودم :انار

اگه حکم ِ دادگاه بودم : برابری زن و مرد
اگه یه قارچ بودم : صد.فی :)


اگه یکی از اعضای بدن بودم : چشم 
اگه یه بازیگر بودم : گلشیفته
اگه یه خواننده بودم : انریکه اگلیسیاس


اگه یه کشور بودم : ایتالیا
اگه یه سایت بودم : فیس بوک!


اگه چیزی که میخواستم بودم : در کمال ناباوریم بازم "خودم"

 




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٩

آسمون زیبای امروز غروب... 

یه جور دلتنگی همراه با آرامش و زیبایی....




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸




...
نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸

.

.

چقدر رقت انگیزم....

درست همون جایی که برای تو اسمایل یاهوو  می فرستم و میگم که خوبم و رو به راه... که زندگی عالیه و در جریان... که من حالم خوبه... اشکان مریض نیست... زندگی ام آرومه و دغدغه ای ندارم این روزها...همون موقع که دارم زار می زنم اینور مانیتور و قلبم هزار پاره هست از همه چی.... از تنهایی و دلتنگی و نگرانی و آشفتگی و استیصال...

و چقدر امیدوارم که حرفهای قشنگمو باور کنی... که شک نکنی به دروغ های شاخدار مصلحتی ای که این روزها بر خلاف قبل شاید استعدادی هم پیدا کرده باشم در گفتنشون....




نویسنده: ویولا - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٦

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...



نویسنده: ویولا - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥




نویسنده: ویولا - شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢

 

- انگاری عادت کردم همه ی ییهو قاطی کردن ها و دلتنگی ها و خفقان هامو بندازم تقصیر هورمون ها و حالا که هر چی میگردم یه بهانه ای برا  انداختن این حال و روزم  گردنشون پیدا نمی کنم و خب... باید قبول کنم که خودم داغونم....

- باز شدم همون من_ دیوونه ی افسارگسیخته ای که همه رو از خودش می رونه و شمشیر می کشه براشون و همه رو از خودش دور میکنه و با هر ناراحتی ای که پیش میاد یه خنجر هم تو قلب خودش فرو میره...

- باز دارم عقب عقبکی میرم تو غار خودم که دور خودم پیله بکشم.... که تنها باشم...

- این روزا اصلا تحمل هیچکس رو ندارم.... نمیخوام هیچکس دور  برم باشه.. شایدم برا اینه که اونی که بهش نیاز دارم نمیتونه باشه و من کس دیگه ای رو نمیخوام....نه..

- دلم می خواد تنها باشم... تنها ی تنها... هیچکی حالم رو نپرسه.. هیچکی نگرانم نباشه .. هیچکی هیچ سوالی ازم نپرسه.. هیچکی توقعی ازم نداشته باشه.. هیچکی نخواد ازم خوب باشم یا بخندم یا بد اخلاق نباشم.. هیچکی نخواد برم جایی یا با کسی ملاقت کنم... اصلا دلم نمیخواد به کسی زنگ بزنم و حرف بزنم.. اصلا دستم به اس دادن هم نمی ره... دلم نمیخواد هیچ دوستی رو ببینم... خیلی زیاده که بخوام تو حال خودم باشم.. برای خودم برم و بیام و تو سکوت خودم آهنگ گوش بدم و فکر کنم و بغض کنم.... 

-

 

 

 

 

× یه رازی توی "یه دل سیر گریه کردن و با چشمای خیس به خواب عمیق رفتن " هست که بعضی وقتا بیشنر از انتظارت حالتو خوب میکنه.....

 




نویسنده: ویولا - جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۱

یلدا هم اومد و رفت...

همون طور که پاییزم اومد و رفت...

شد سومین سالی که عزیزترینم سفره یلدامون رو تدارک ندیده بود...

من اینجا بین این همه آدم و  تنها...

اون اونجا اونور دنیا تنها..

اشی تو شهر دیگه تنها...

آرش هم زیر خاک سرد تنها....

.................................................................





قالب وبلاگ : sadafi:)